نمی‌دانم!
خدا می‌داند!
خانم!
همه‌اش درد است!
همه‌اش غم!
خانه،
هم ماجرای کوچه،
هم مسجد!
اما، وایم از «مسجد»!
آنگاه که دستان علی را می‌کشیدند،
و او انگشت‌هاش را به هم داده بود،
و در همان حال که با زحمت می‌خواستند انگشت‌هاش را باز نمایند،
او غریبانه و چه غمبار چشم‌هاش را بر تربت رسول دوخته بود!
خانم!
به خدایم سوگند آن «نگاه» مرا می‌سوزاند!
به خدا می‌فهمم معنای آن نگاه را،
گویی که کنون می‌بینم!
وای من این خبر از کجا بود؟!
کاش مرا نمی‌گفتید!
و نیز غم‌انگیز آن ساعتی،

[ صفحه 178]

که علی از مسجد بازمی‌گشت!
با فاطمه!
با بچه‌ها!