نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: لطیفه های ادبی

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    July 2010
    شماره عضویت
    555
    نوشته
    101
    تشکر
    1
    مورد تشکر
    83 در 50
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    kabotar لطیفه های ادبی

    ـ .شخصي نزد طبيبي رفت و گفت : دردي دارم آن راعلاج کن
    طبيب پرسيد چه دردي داري ؟
    مريض گفت : چند روز است که موي من درد مي کند!
    طبيب پرسيد : امروز چه خورده اي ؟
    مريض گفت : نان و يخ!
    طبيب گفت : سبحان الله نه دردت به درد آدميان مي ماند و نه غذايت به غذاي عالميان! ۲ـ پيرزني در آينه نگاه مي کرد ديد چشم هايش گود رفته , صورتش چين خورده و رنگش پريده است
    با خود گفت: معلوم ميشود ديگر مثل قبلاً آينه نمي سازند!
    ۳ـ عبيد زاکاني در رساله ي دلگشا از فوايد پس گردني مي نويسد:
    پس گردني فضيلتش آن است که حسن خلق مي آورد , خمار از سر به در مي کند , بد رامان
    را رام مي سازد و ترش رويان را منبسط مي سازد و ديگران را مي خنداند , خواب از چشم
    مي ربايد و رگ هاي گردن را استوار مي سازد !!

    .................................................. .................................................. ......................
    1- يکي از افسران خارجي به ناپئون گفت : ما براي کسب شرف و فرانسوي ها براي پول جنگ ميکنند .
    ناپلئون گفت : بله ؛ انسان هميشه طالب چيزي است که ندارد !
    2 - يکي از دانشمندان گوش بزرگ و درازي داشت ، شخصي از راه استهزاء و مسخره به او گفت : گوش هاي شما براي يک انسان دراز است .
    دانشمند گفت : بله ؛ گوش هاي شما هم براي يک جثه ي يک الاغ کوتاه است .
    3 - صاحت منصبي از جنگ بر گشته بود ، از او پرسيدند : در اين جنگ شما چه کرديد ؟
    گفت : هر دو پاي يک نفر دشمن را از قوزک بريدم .
    گفتند : چرا سرش را نبريدي ؟
    گفت : سرش را کس ديگري بريده بود ! .................................................. ............................قسمت سوم
    1 - حسودي شب در خواب ديد که با حاتم طائي رو برو شده است و از او طلب کمکي کرد . حاتم گفت هرچه از من بخواهي به تو خواهم داد به شرط آنکه دو برابر آن را به همسايه ات بدهم ، حال هرچه مي خواهي بگو . حسود کمي فکر کرد و گفت حالا که هرچه به من مي دهي و دو برابرش را نصيب همسايه ام مي کني از تو مي خواهم که يک چشم مرا کور کني !

    2 - انيشتين روزي به چارلي چاپلين نابغه ي سينمايي گفت : آنچه که باعث شهرت عظيم تو شده است و در همه جاي دنيا تو را مي شناسند اين است که با حرکات تو همه زبان تو را مي فهمند .
    چارلي در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده اين است که اغلب مردم حرف هاي تو را نمي فهمند !

    3 - روزي مظفردين شاه وارد مجلسي مي شد ، جلوي در ورودي دو نفر مأمور ايستاده بودند ، شاه روي به يکي از آن ها کرده و پرسيد : اسم تو چيست ؟
    مأمور گفت : قربانعلي .
    پرسيد : اين چيه که در دست داري ؟
    گفت : اسلحه است .
    شاه گفت : بايد از آن به خوبي مواظبت کني ، اين تفنگ مثل مادر توست .
    بعد شاه از ديگري پرسيد : نام اين چيه ؟
    مأمور دوم گفت : قربان اين مارد قربانعلي است .

    4 - سر کلاس درس جغرافيا معلم رو به يکي از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببينم که نصف النهار يعني چه ؟
    احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار يعني شام !
    معلم گفت : احمد ! يعني چه ؟
    احمد گفت : آقا اجازه ، مادرم نصف نهار را براي شام نگه مي داره تا بخوريم !!

    5 - بر سر سفره اي ناگهان صاحبخانه ديد که در يک بشقاب مگسي افتاده است .
    آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانيت گفت : مگر نديدي مگس توي آش افتاده است ؟
    آشپز با کمال سادگي و وقار گفت : اي آقا ! مگر يک مگس چقدر مي تواند آش بخورد .

    6 - در هياهوي فرضيه ي نسبيت - روزي در شهر نيويورک مسافري از راننده ي اتوبوس مي پرسد : آيا ميدان واشنگتن تا اينجا دور است يا نزديک ؟
    راننده جواب مي دهد : طبق اظهارات انيشتين کلمه ي دور مفهوم نسبي دارد . بستگي به اين دارد که شما عجله داشته باشيد يا خير !!

  2. تشكر

    نرگس منتظر (22-08-2012)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi