در اين هنگام حضرت ابراهيم نفسى آسوده از ته دل بركشيد و با دلى شاد از بت خانه بيرون آمد، زيرا ماءموريت خطرناك خود را تا آن مرحله به خوبى انجام داده بود. حالا مردم چه واكنشى نشان خواهند داد و چه بر سراو خواهند آورد؟ انتقام خدايان خود را چگونه از او خواهند گرفت ؟ اين سؤ الات به فكر ابراهيم هم نمى آمد و هراسى از آن ها نداشت .
بارى مردم مراسم عيد را انجام دادند و هنگام غروب بود كه دسته دسته به شهر بازگشتند و به منظور تجديد عهد با بت ها، يا انجام عبادات روزانه به سوى بت خانه آمدند. همين كه وارد بت خانه شدند، با منظره اى روبه رو شدند كه مدتى مبهوت گشته و خيره خيره به هم نگاه مى كردند. تمام بت هايى كه با رنج فراوان تراشيده و پول ها خرج تهيه و نگه دارى آن ها كرده بودند و كوچك ترين اهانت را به آن ها روا نمى داشتند، همگى خرد و قطعه قطعه شده و روى زمين ريخته و به جز بت بزرگ ، بتى سالم نمانده بود و جز قطعات خرد شده شان چيزى به چشم نمى خورد. ديدن اين منظره سبب شد كه با كمال تعجب و نگرانى از هم بپرسند:چه كسى با خدايان ما چنين كرده ، به راستى كه او از ستم كاران است ؟ (272)
چون كم و بيش از طرز فكر ابراهيم آگاه بودند و تهديد او را درباره بت ها شنيده بودند فرياد زدند:جوانى رامى شنيديم كه بت ها را ياد مى كرد كه به او ابراهيم گويند، (273)اين كار اوست كه ما را از پرستش آن ها منع مى كرد و بت ها را به مسخره و تحقير مى گرفت و گرنه شخص ديگرى جرئت انجام چنين كارى را نداشته و به شكستن آن ها اقدام نكرده است .





نقل قول
