نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 324

موضوع: تاریخ انبیاء

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    درباره عملى هم كه از همسرش سرزد و سبب شد ايوب سوگند ياد كند كه او را صد تازيانه بزند، روايات مختلف است . در بعضى از نقل هاست كه همسر ايوب براى تهيه خوراك آن حضرت ، نزد جماعتى رفت و از آن ها چيزى خواست . وقتى كه آن ها گيسوان زبياى آن زن را ديدند، بدو گفتند: اگر مقدارى از گيسوانت را بريده و به ما بدهى ، ما نيز به تو خوراكى خواهيم داد. او نيز به سبب علاقه اى كه به ايوب داشت ، اين كار را انجام داد و چون ايوب او را با گيسوان بريده ديد، چنين سوگندى ياد كرد. (619) در نقل ديگرى هم آمده است كه شيطان چون در كار ايوب فروماند و با نابود كردن اموال و اولاد ايوب و بيمارى هاى سخت بدنى ، باز هم مشاهده كرد كه ايوب از سپاس گزارى خداوند دست برنمى دارد و روز و شبش به حمد و ستايش خداوند مى گذرد، بسيار ناراحت و درمانده گرديد و فريادى زد كه همه لشگريان و يارانش گرد او جمع شدند و از وى سبب آن فرياد را پرسيدند. او در جواب گفت كه اين مرد مرا درمانده كرده ، زيرا من از خدا خواستم تا مرا بر اموال و فرزندانش مسلط گرداند و مال و فرزندى براى او به جاى نگذاشتم ، اما شكيبايى و ستايش او به درگاه خدا افزون گرديد. دوباره از خدا خداستم كه مرا بر بدن او مسلط گرداند و او را به حالى انداختم كه همه بدنش زخم شد و او را كنار ويرانه اى انداختند و هيچ كس جز همسرش بدو نزديك نمى شد، ولى باز هم دست از حمد و ثناى خدا برنداشت و صبر كرد. به راستى كه با اين ترتيب من پيش خدا رسوا شدم و اين فرياد براى آن بود كه شما جمع شويد و كمكم كنيد و راهى به من نشان دهيد.
    ياران شيطان گفتند: مكر و حيله تو چه شد و آن علم و تدبيرى كه گذشتگان را به وسيله آن نابود مى كردى كجا رفت ؟ شيطان در جواب گفت : همه آن ها درباره اين مرد باطل و تباه شد و ديگر كارى از من ساخته نيست . اكنون شما بگوييد چه تدبيرى انجام دهم ؟
    يارانش گفتند: آدم را چگونه از بهشت بيرون كردى ؟
    شيطان گفت : به وسيله همسرش .
    آن ها گفتند: ايوب را نيز از همان راه منحرف كن ، زيرا كسى جز او نزد ايوب رفت وآمد نمى كند و ايوب نيز كسى است كه سخن او را مى پذيرد.
    شيطان اين راءى را پسنديد و به صورت مردى درآمد و نزد همسر ايوب رفت و بدو گفت : اى زن ! شوهرت كجاست ؟ جواب داد: او اكنون دچار جراحات گوناگون بدن خود است و كرم ه در بدنش رفت وآمد مى كنند.
    شيطان كه اين سخن را از او شنيد، به خيال آن كه اين گفتار وى از روى بى تابى است به وسوسه او پرداخت و نعمت ها و خوشى هايى را كه قبلاً داشتند، به ياد او آورد و از زيبايى و جوانى ايوب سخن به ميان آورد و بدو گفت : اين رنج و بيمارى ديگر پايان ندارد و هميشگى است .
    در همين وقت همسر ايوب فريادى كشيد و بى تاب شد. شيطان كه ديد تدبيرش كارگر افتاد، بزغاله اى را پيش او آورد و بدو گفت : اگر اييوب اين بزغاله را به دست خود ذبح كند و نام خدا را هنگام ذبح آن نبرد، از تمام اين بيمارى ها و رنج ها بهبودى خواهد يافت . وقتى همسر ايوب اين سخن را شنيد، آن بزغاله را نزد ايوب آورد و جريان را بدو گفت . ايوب دانست كه گوينده آن سخنان شيطان بوده ، از اين رو به همسرش گفت : دشمن خدا (شيطان ) پيش تو آمده و اين سخنان را به تو ياد داده و تو نيز سخنش را پذيرفته اى ، اكنون از تو مى پرسم آن مال و اولاد و سلامتى را كه ما داشتيم چه كسى به ما داده بود؟
    زن گفت : خدا.
    ايوب گفت : چند سال ما از آن ها بهره مند بوديم ؟
    زن پاسخ داد: هشتاد سال .
    ايوب پرسيد: اكنون چند سال است كه خدا ما را به اين آزمايش دچار كرده است ؟
    زن گفت : هفت سال و چند ماه .

    ايوب فرمود: اى زن ! به خدا سوگند از روى عدالت و انصاف با خدا رفتار نكرده اى ، مگر آن كه به همان اندازه كه در آسايش بوده اى ، در بلا و گرفتارى هم صبر كنى (يعنى همان طور كه هشتاد سال در خوشى و آسايش بوده اى ، بايد هشتاد سال هم در بلا و گرفتارى صبر كنى ) تا عدالت و انصاف را رعايت كرده باشى .
    به دنبال اين سخن ، حضرت ايوب سوگند ياد كرد و بدو گفت : به جرم اين كه به من دستور دادى حيوانى را براى غير خدا ذبح كنم ، اگر خدا شفايم دهد، صد تازيانه به تو خواهم زد. از اين پس ديگر خوراك و آشاميدنى تو بر من حرام است و هم اكنون از پيش من دور شو كه ديگر نو را نبينم .
    وقتى همسرش از نزد ايوب رفت و ايوب خود را تنها و بى مونس و پرستار ديد، رو بر خاك نهاد و در حال سجده به خدا عرض كرد: اءَنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ (620) و همين دعا بود كه سبب برطرف شدن بلاهاى ايوب گشته و بدو وحى شد: سر بردار كه دعايت مستجاب گرديد. اكنون پاى خود را بر زمين بزن $ تا به آخر داستان شفاى ايوب و بازگشت نعمت هاى الهى و سرسبز شدن ويرانه و آباد شدن آن محوّطه .
    از آن سو، همسرش پيش خود فكر كرد: اكنون كه او مرا از پيش خود رانده ، كسى نيست كه براى او غذا ببرد و از وى پرستارى كند. اگر من هم نزد او نروم ، از گرسنگى تلف مى شود و درندگان صحرا بدنش را مى خورند. به دنبال اين فكر بازگشت ، ولى از آن ويرانه و ايوب اثرى نديد و به جاى آن باغ سرسبزى ديد كه جوانى خوش سيما و خوش لباس در آن جاست .
    زن شروع به گريه كرد و ترسيد پيش آن مرد برود. جوان پيش آمد و سبب گريه او را پرسيد. زن گفت : ويرانه اى در اين جا بود كه مرد بيمارى در آن مى زيست . اكنون نمى دانم بر سر آن مرد چه آمده است ؟
    جوان پرسيد: آن مرد چه نسبتى با تو داشت ؟
    زن پاسخ داد: شوهرم بود. آيا تو او را نديدى ؟
    جوان پاسخ داد: اگر او را ببينى مى شناسى ؟
    زن گفت : آرى . وقتى كه خوب به سيماى آن جوان نگريست گفت : در حال جوانى و تندرستى ، از هر كس به تو شبيه تر بود.
    ايوب بدو فرمود: من همان ايوب هستن كه تو به من دستور دادى آن بزغاله را براى شيطان ذبح كنم ، ولى من فرمان بردارى پرردگارم كرده و اطاعت شيطان نكردم . و سپس به درگاه خدا دعا كردم ، او نيز نعمت هاى مرا بازگرداند چنان كه مشاهده مى كنى .
    در نقل ديگرى است كه شيطان چون به نزد همسر ايوب آمد، بدو گفت : آيا مرا مى شناسى ؟
    وى گفت : نه .
    شيطان گفت : من خداى زمين هستم و همه اين بلاهايى را كه شوهرت به آن ها دچار شده ، من بر او وارد كرده ام ، چون او خداى آسمان را پرستش كرد و مرا به خشم آورد. اكنون اگر يك سجده براى من بكند، همه بلاها را از وى دور خواهم نمود و نعمت هاى از دست رفته را به او باز خواهم داد. (621)
    بعضى گفته اند كه شيطان بدو گفت : اگر تو براى من سجده كنى ، نعمت هايتان را به شما باز مى گردانم و شوهرت را نيز عافيت مى دهم .
    از ابن عباس نقل شده كه شيطان به صورت طبيبى نزد همسر ايوب آمد و آن زن از وى خواست تا ايوب را مداوا كند. شيطان گفت من او را مداوا مى كنم به شرط آن كه وقتى بهبودى يافت ، به من بگويد كه تو مرا شفا دادى و جز اين پاداشى نمى خواهم . زن كه اين سخن را شنيد شيطان را نشناخت ، نزد ايوب آمد و از وى خواست تا با تقاضاى آن طبيب موافقت كند.ايوب با شنيدن گفتار زن ، قسم خود كه او را صد تازيانه بزند. (622)
    آخرين قولى كه طبرسى آن را در مجمع البيان نقل كرده اين است كه سبب سوگند ايوب ، هيچ يك از اينها نبود، بلكه همسر ايوب به دنبال كارى رفت و بازگشت او طول كشيد و ايوب به سبب بيمارى ، حوصله اش سر رفت و قسم خورد او را صد تازيانه بزند. (623)
    به هر صورت وقتى ايوب شفا يافت و خداى تعالى سلامت بدن و نعمت هاى گذشته را به او بازگردانيد، خواست به سوگند خود عمل كند و در فكر بود چگونه صد تازيانه به آن زن وفادار، باايمان و مهربان بزند. خداوند چنان كه در سوره ص بيان فرموده به او دستور داد دسته اى از چوب هاى نازك كه مطابق روايات و تفاسير عددش صد تا بود، برگيرد و با ملايمت يك دفعه بر بدن او بزند و بدين ترتيب به سوگند خود عمل كند. (624)
    اين خلاصه سخنانى بود كه مفسران اهل سنت ، مثل وهب بن منبّه و ديگران و نيز تورات كنونى در سِفْر ايوب و پاره اى از روايات شيعه درباره بلاهاى ايوب و موضوعات ديگر مربوط به او گفته اند.
    اما بزرگان اهل تحقيق ، بعضى قسمت هاى داستان مزبور را ساخته و پرداخته مفسران دانسته و انتساب آن را به انبيا و پيمبران الهى جايز ندانسته اند و ما براى توضيح بيشتر، ترجمه گفتار علم بزرگوار شيعه مرحوم سيد مرتضى اعلى اللّه مقامه و يكى از نويسندگان معاصر مصرى را از نظر شما مى گذرانيم و به دنباله داستان ايوب و ذكر موضوعات ديگرى كه تذكر آن لازم است ، باز مى گرديم .
    سيد مرتضى در كتاب تنزيه الانبياء پس از اثبات اين مطلب كه انبياء و پيغمبران الهى و ائمه دين بايد از گناهان و بيماريهايى كه موجب نفرت ، دورى و وحشت مردم است مانند پيسى و جذام پاك باشند، در حالات ايوب مى گويد: اما آنچه در اين باره از گروهى از مفسران نقل شده ، قابل قبول نيست ، زيرا اينان پيوسته به پروردگار متعال و رسولان خدا هر كار زشت و منكرى را نسبت داده و تهمت هاى بزرگى به آنان مى زنند و در رواياتى كه در اين باب تقل كرده اند، مطالبى است كه انسان با اندكى تاءمل ، متوجه مى شود كه ساختگى و نادرست است . اينان گفته اند: خداوند شيطان را بر مال و گوسفندان ايوب و خاندان او مسلط گردانيد و چون آن ها را نابود كرد و صبر و شكيبايى ايوب را ديد، از خداوند درخواست كرد كه او را بر بدن ايوب مسلط سازد. خداوند فرمود: من تو را بر همه بدن او، جز عقل و چشمش مسلط ساختم .
    شيطان بيامد و بر سر تا پاى بدنش دميد و بر اثر آن دم ، همه بدن ايوب زخم شد و بنى اسرائيل هفت سال و چند ماه او را در زباله دانى افكندند و در اين مدت كرم ها در بدنش رفت وآمد مى كردند و ساير گفتارهايى كه با شرحى طولانى بيان نموده اند و ما از ذكر آن خوددارى مى كنيم .
    آن گاه مى گويد: كسى كه عقل و خردش اين اندازه باشد كه اين جهل و كفر را بپذيرد و نداند كه خداى تعالى شيطان را بر خلق او مسلط نمى سازد و او نمى تواند بدن ها را زخم كند و بيمارى بياورد، چگونه مى توان به حديث او اعتماد كرد؟

    امضاء


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi