وچشمانت
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست







