سپس در ادامه اين بحث ، جناب سيد حيدر آملى تحقيقى را ارائه مى كنند كه علمى كه نفع مى دهد فقط علم ارثى وهبى است و در علم رسمى نفعى نيست زيرا كه با علم رسمى ؛ به اعتراف صاحبان آن ، همانند ابن سينا (قدس سره ) كه افضل حكماء قديم و جديد و كاملترين عقلاء اولين و آخرين و رئيس آنها است ؛ نه وقوف به حقايق اشياء پيدا مى شود و نه وصول به واجب الوجود تحقق مى يابد و نه به ذات نفس خود شناخت پيدا مى شود؛ مضاف به اينكه در بين طواف مختلف آنان اختلافات فراوانى همانند مشاء و اشراق و متكلمين و... مشاهده مى شود. لذا شيخ اعظم در فصوص فرمود كه احدى از علماء و حكماء بر معرفت حقيقت نفس وقوف نمى يابند مگر الهيون از رسولان و اكابر از صوفيه ، ولى اصحاب نظر و ارباب فكر از قدماء و متكلمين را قدرت شناخت نفس نيست . پس كسى كه طلب علم به نفس از راه نظر است و رم كرد و مى پندارد كه چاق شده است .
سپس كلام آقايان حكما و علماى به علم رسمى را كه دلالت بر جهل و ندامت آنان بعد از مدتى طولانى و زيادى تحصيل مى كند و از اينكه دوباره رجوع به تصوف نموده اند را نقل مى كند و گويد:
از آنان ، امام عالم و فاضل فخرالدين رازى رحمة الله عليه است كه در موارد گوناگون و پراكنده به جهل خويش اقرار كرده است . از جمله گفت :
نهاية اقدام العقول عقال و اكثر سعى العالمين ضلال
و ارواحنا وحشة من جسومنا و حاصل دنيانا اذى و وبال
ولم نستفد من بحثنا طول عمرنا سوى اءن جمعنا فيه قيل و قالوا



و نيز از او نقل شده است كه روزى گريه مى كرد و حاضران از علت گريه او سوال كردند، در جواب گفت كه من مساله اى را در حدود سى سال بدان معتقد بودم و الان برايم خلاف آن روشن گشت و به چه علت جايز نباشد كه همه معلومات من بدين وجه باشند.
لذا در همان زمان مطلب به گوش جناب شيخ اكبر محيى الدين بن عربى رسيد كه نامه اى به صورت وصيت به او نوشت و در آن نامه همين مطلب گريه و حسرت او را آورد و وى را براى تحصيل بسيارى از علوم رسمى و ترك راه رياضت و تحصيل علوم حقيقى مورد عتاب قرار داد و فرمود: