به تدريج ، هارون نسبت به آنان بدگمان شد و بناى ناسازگارى و شدت عمل در پيش گرفت.
هارون در آخر محرم سال 189(يا 187) قمرى پس ازبازگشت ازمراسم حج، در شهر انبار دستور قتل جعفر بن يحيى را صادر كرد. در پى آن،مسرورخادم هارون با گروهى شبانه بر وى حمله آورده و سرش را از بدن جدا كردند.
در همان شب ، برادرش فضل بن يحيى را دستگير و به زندان منتقل كردند و پدرشان يحيى بن خالد را در يكى از خانه هاى قصرش محبوس گردانيدند و تمام دارايى ها و بردگان برمكيان را از آنان مصادره نمودند.
هارون از شدت خشم دستور داد، پيكر بى جان جعفر بن يحيى را دو تكه كرده و بر جسر بغداد نصب نمايند.
بسيارى از برمكيان و هواداران آنان دستگير و زندانى شده و در زندان ها با آنان بدرفتارى و خشونت كردند.
بدين ترتيب ستاره برمكيان پس از هفده سال و هفت ماه و پانزده روز افول كرد و آنان از اوج قدرت به حضيض ذلت و خوارى مبتلا گرديدند.
سرانجام يحيى بن خالد در سال 190 قمرى در زندان كوفه و پسرش فضل در محرم سال 193 قمرى در زندان رقه با وضعيت رقت بارى وفات يافتند.
در پايان ، داستانى را كه مرحوم شيخ عباسى قمى درباره عاقبت برمكيان بيان كرده است، عينا نقل مى نمايم :
از محمد بن عبدالرحمن هاشمى منقول است كه گفت: روز عيد قربان بود كه داخل شدم بر مادرم. ديدم زنى با جامه هاى بسيار كهنه نزد او است و تكلم مى كند مادرم به من گفت : اين زن را مى شناسى ؟ گفتم: نه .
گفت : اين عباده مادر جعفر برمكى است. پس من رو به جانب عباده كردم و با او مقدارى تكلم نمودم و پيوسته از حال او تعجب مى نمودم تا آن كه از او پرسيدم كه اى مادر! از عجايب دنيا چه ديدى؟
گفت: اى پسر جان! روز عيدى چنين روز بر من گذشت در حالى كه چهارصد كنيز به خدمت من ايستاده بودند و من مى گفتم : پسرم جعفر، حق مرا ادا نكرده و بايد كنيزان و خدمت كاران من بيشتر از اينها باشد و امروز هم يك عيد است و بر من مى گذرد كه منتهى آرزوى من دو پوست گوسفند است كه يكى را فرش خود كنم و ديگرى را لحاف خود نمايم .
محمد گفت: من پانصد درهم به او دادم ، چنان خوش حال شد كه نزديك بود قالب تهى كند و گاه گاهى عباده نزد ما مى آمد تا از دنيا رفت .
بس است از براى عاقل دانا،
همين يك حكايت در بى وفايى دنيا








نقل قول
