در روايت محاسن دارد كه على (ع) با ديدن گرسنگى پيامبر (ص) تاب نياورده و خودش به دنبال غذا رفته است. حضرت (ع) خود ماجرا را چنين تعريف مى كند: رفتم براى زنى از انصار ده سطل آب كشيدم. آن زن هم ده دانه خرما و دسته اى از سبزى كراث به من داد كه من آنها را در دامنم ريختم، سپس آنها براى پيامبر (ص) آوردم و با آنها از حضرت پذيرايى كردم. «1» اين است ديد پيغمبر (ص) راجع به بلا، مشقت، رنج و زحمت. خيلى هم خوب است با آدم اين جورى برخورد كنند؛ چون اين كه بعضى الآن در خانه پنج هزار مترى دارند زندگى مى كنند كه قيمتش مترى يك ميليون تومان هم بيشتر است و خانه شان مثل كاخ مى ماند، و روزى چند ميليون هم به ثروتشان اضافه مى شود، چنين زندگى مادى اى، اين احساس را به اينها داده كه ما با داشتن همه چيز، نه نيازى به خدا داريم، نه به عبادتش، نه به مسجد، نه به منبر، نه به محراب، نه به دعا، نه به راز و نياز، نه به مناجات، آخر، ما هيج چيزى كم نداريم كه بخواهيم دست به طرف خدا دراز بكنيم. با اين نگاه هم كه دارند، هيچى گيرشان نمى آيد. البته، اينى هم كه دارند، مى گذارند، مى ميرند و مى روند. اصلًا اين دارايى ها هيچى نيست و باد است. اينها بادى اند.
خداوند متعال پيش از ديدن رويا توسّط يوسف (ع) و ماجراهاى بعد از آن، به يعقوب (ع) وحى كرد كه: «اسْتَعِدَّ لِلْبَلاء» «2»: اگر واقعاً عاشق من هستى، براى آزمايشات سنگين، خودت را آماده كن. هر كسى با من پروردگار پيوند دارد، او را مى كارند. وقتى آدم را مى كارند، بايد اول به مقدار بسيار فراوان بار هم بر روى اين دانه بريزند تا در زير خاك خدا با آنها كار كند. خدا در ظاهر با كسى كار نمى كند: «ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» «3»، كسى با دانه زير خاك نمى تواند كار كند و اين فقط خداست كه مى تواند با آن كار كند.
اولياى الهى در برابر آن همه مرارت و رنج كه به آنها مى رسد، مى گويند: «وَ مَا رَايْتُ الَّا جَمِيلًا.» «4» آنان كه اولياى الهى اند، چنين اند كه: «هُمُ الَّذِينَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْيَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا» «5»: در هر چيز، به باطن نگاه مى كنند، يا حالا واقعاً خودشان چشم پيدا كردند و دارند مى بينند، و آنى كه مى بينند عجيب به ظاهرش، دل خوش مى شوند.
______________________________
(1) 1. المحاسن، ج 2 ص 511.
(2) 1. شيخ صدوق، علل الشرائع، ج 2، ص 45.
(3) 2. واقعه: 64.
(4) 3. ابن نما حلى، مثيرالاحزان، ص 71.
(5) 4. نهج البلاغه، حكمت:. 424