چكيده
اين نوشتار بيانگر يكى از دغدغههاى مهمىاست كه خاطر متكلمان و فلاسفه اسلامى را به خود مشغول داشتهاست .
گروهى از انديشمندان اسلامى در مورد صفات خبرى خداوند و حتى ساير گزارههاى دينى، ظواهر كلام را معتبر دانستند و گروهى به تاويل روى آوردند .
برخى از اينان بدون هيچ پروايى زبان دين را غيرشناختارى دانستهاند . در غرب نيز متكلمان به دو گروه تقسيم شدهاند .
برخى از آنها زبان دين را شناختارى و برخى غيرشناختارى خواندهاند و برخى به تفصيل قائل شدهاند .
گروهى زبان دين را شناختارى و تمثيل دانستند و گروهى غيرشناختارى و نمادين يا زبان ابراز احساسات يا زبان شعارى و يا زبان اساطيرى شناختند; اما حقيقت آن است كه زبان قرآن - و به طور كلى زبان دين - شناختارى است .
كليد واژهها:
محكم، متشابه، تشبيه، تاويل، تمثيل، نمادين، احساسات، شعار، اساطير و احوال .
1 . مقدمه
انسانها همواره به وسيله زبان با همنوعان معاصر و به وسيله قلم با آيندگان و معاصران خود سخن گفتهاند . اولياى دين هم ناگزيرند به وسيله زبان و قلم با مردم ارتباط برقرار كنند . بىجهت نيست كه خداوند متعال در قرآن، بعد از ذكر آفرينش انسان به بزرگترين امتيازى كه به او داده، يعنى تعليم بيان و تعليم خواندن و نوشتن به وسيله قلم سخن به ميان آوردهاست (رحمن، آيه 4، و علق، آيه 4) .
قطعا رهبران دينى به زبان مردم با مردم سخن گفتهاند .
چنانكه خداوند مىفرمايد: «وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم (ابراهيم، آيه 4) ; ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا حقايق را براى آنها تبيين كند .»
مجموعه آنچه اولياى دين به مردم گفتهاند و امروز به صورت مكتوب از آنها به يادگار ماندهاست; دين ناميده مىشود .
از اين آيه، استفاده مىشود كه زبان دين همان زبان مردماست و بنا بر اين بايد شناختارى باشد و براى فهم آن بايد از همان قواعد و قوانين و معيارهايى استفاده كنيم كه براى فهم نوشتهها و گفتههاى ديگر استفاده مىكنيم .
منتها بسيارى از اين حقيقت غافل شدند و «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند» .
بسيارى از انديشمندان مسلمان و غير مسلمان، زبان دين و زبان قرآن و عهدين را زبان شناختارى دانستهاند .
چگونگى فهم و تحليل معانى اوصافى كه ميان خدا و انسان مشتركاست و همچنين ساير گزارههاى دينى - مخصوصا آنهايى كه به عوالم پس از مرگ مربوطاست - يكى از دغدغههاى انديشمندان دينىاست . فيلسوفان و متكلمان و مفسران و محدثان در اين دغدغه خاطر شريكاند .
آيا متونى كه خداوند را داراى وجه و سمع و بصر معرفى كرده يا رؤيت او را همچون رؤيت ماه در شب چهاردهم وعده داده (پورجوادى، ص38 - 40) يا از قرب و علو و ظهور و بطون و اوليت و آخريتخداوند و تكلم و استواى بر عرش و آمدن او به عرصه قيامتحكايت دارند، از معناى شناختارى برخوردارند يا خير؟
اگر معناى شناختارى دارند، چگونه؟ آيا بايد اهل ظاهر شد يا اهل تاويل يا به نظريه تمثيل آكويناس روى آورد يا راهى دقيقتر وجود دارد و اگر غير شناختارىاست، بايد به تعطيل معتزلى روى آورد يا به حلقه پوزيتيويسم وين پيوست كه گزارهها را به تحليلى و تركيبى تقسيم كرد و اين هر دو را معنادار و اثباتپذير دانست و گزارههاى دينى و فلسفى و كلامى را مهمل و فاقد معنا شمرد; چرا كه به نظر اين حلقه، شرط معنادارى گزاره ايناست كه تحليلى يا تجربى باشد .
نخست، از اين رو معنادار و اثباتپذيراست كه محمول آن از ذات موضوع، انتزاع و استخراج و بر او حمل مىشود و انكارش مستلزم تناقضاست و دوم، به جهت تجربهپذيرى; اما گزارههاى دينى و كلامى از هر دو قسم خارجاند و بنا بر اين، مهمل و غيرشناختارى و فاقد معناىاند . جملههاى عاطفى و پرسشى و انشائى و متافيزيكى از اين قبيلاند (ر . ك: خسروپناه، ص326) .
پل تيليح اكثر گزارههاى دينى را غيرشناختارى و نمادين معرفى كرد . راندال نيز نظرى نزديك به او دارد . بريث ويث زبان دين را غير شناختارى و زبان ابراز احساسات مىشناسد . ويتگنشتاين زبان دين را يك نوع بازى زبانى مىخواند كه ملاكهاى آن با زبان علم متفاوتاست و ميان آن دو تعارضى وجود ندارد (جان هيك، ص197 - 234) .
دائرةالمعارف پل ادواردز، نظريه هاى غيرشناختارى درباره زبان دين را به چهار قسم تقسيم كردهاست:
1 . ابراز احساسات، 2 . نظريه نمادين، 3 . تفسيرهاى آئينى و شعائرى، 4 . نظريه اساطيرى .
اگر نبود مشكلاتى به لحاظ معناشناختى زبان دين و احيانا تفاوتهاى درونى متون دينى و تعارض علم و دين و پيدايش پوزيتيويسم منطقى و فلسفه تحليلى، نيازى به طرح مسئلهاى به نام زبان دين نبود .
اين نياز در گذشته كمتر بود و امروز بيشتراست (ر . ك: علىزمانى، ص35 - 42) .
برخى گمان كردهاند كه مشكل زبان دين مخصوص گزارههايى دينىاست كه متضمن صفات مشترك ميان خالق و مخلوقاست; حال آنكه اين مشكل در صفات ديگر هم هست .
مثلا آنجايى كه امام صادق (ع) براى هشام بن سالم صفاتى را ياد مىكند كه ويژه خداست و ميان خالق و مخلوق مشترك نيست; مانند نورى كه در آن ظلمت نيستيا علمى كه در آن جهل نيستيا حياتى كه در آن موت نيستيا حقى كه در آن باطل نيست:
هو نور لا ظلمة فيه و حيات لا موت فيه و علم لا جهل فيه و حق لا باطل فيه (مجلسى، بحار الانوار، ج4، ص70) .
اين صفات چگونه بايد فهميده شود؟





نقل قول
