قصابى علاقمند به دختر همسايه اش شده بود. روزى كه پدر و مادر دختر او را براى كارى به روستايى فرستاده بودند، قصاب نزد آن دختر رفت و خواست به او نزديك شود، اما آن دختر به او گفت: علاقه من به تو بيش از علاقه تو به من مى باشد، ولى من از خدا مى ترسم!
قصاب گفت: عجب تو از خدا مى ترسى، اما من از خدا نترسم؟! آنگاه توبه كرد، دختر را تنها گذاشت و به طرف روستاى خود حركت كرد.
هوا بسيار گرم بود، تشنگى شديد بر قصاب عارض شد به طورى كه نزديك بود هلاك شود. در اين هنگام پيامبر آن زمان را ديد و از او كمك خواست.
پيامبر گفت: بيا تا از اين خدا بخواهيم كه ابرى بفرستد تا در سايه آن راه برويم و به آبادى برسيم. قصاب گفت: من كه كار خيرى نكرده ام تا دعايم مستجاب شود.
پيامبر گفت: من دعا مى كنم و تو آمين بگو. پيامبر دعا كرد و قصاب آمين گفت.
ناگهان ابرى آمد و تا آبادى شان بر سر آنها سايه افكند، و چون به نقطه جدايى رسيدند، قصاب از پيامبر خداحافظى كرد كه به خانه خود برود، ابر هم بر بالاى سر او رفت.
پيامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او گفت: ابر بالاى سر تو آمد، بگو كه چه عملى انجام داده اى؟ قصاب جريان خود را بازگو كرد.
پيامبر خدا فرمود: توبه كننده در نزد خدا مقام و منزلتى دارد كه براى احدى از مردم چنان منزلتى وجود ندارد.
محجة البيضاء، ج 5، ص 187



نقل قول
