1- دین بعنوان یک نیاز فکری وعقلی:
یکی از ویژگیهای عقل انسان در طول تاریخ طولانی بشر، حس کنجکاوی ومیل شدید اوبه کشف مجهولات بی شمار پیرامونش بوده است، با گذشت زمان ورشد عقل بشر،انسان توانست بسیاری از مجهولات را کشف کند، و از آنها نه تنها برای اشباعنیازهای عقلی خود بلکه در راستای برآورده ساختن نیازهای مادی خود بهره بگیرد،
اما بشر با همه پیشرفتهایی که تاکنون بدست آورده، تنها توانسته به"چگونگی" مجهولات پاسخ گوید، مثلاً اینکه: انسان چگونه و طی چه مراحلیبدنیا میآید؟ چگونه بیمار می شود؟ چگونه ممکن است بهبود بیابد؟ چگونه میمیرد؟ ویا: این جهان چگونه حرکت می کند؟ چه قوانینی بر آن حاکم است؟ومجهولاتی از این قبییل.
تازه دانش انسان نسبت به چگونگی پدیده هایاین جهان هم، مطلق وکامل نیست، چرا که هنوز دایره مجهولات او بسیار بزرگتراز دایره معلومات اوست، به عبارتی اینطور نیست که هر چه به علم انسانافزوده شود، به همان نسبت از مجهولاتش کاهش یابد، جالب آنجاست که بین ایندو، رابطه مستقیم وجود دارد، یعنی هر چه دایره معلومات انسان بزرگتر میشود به همان نسبت به دایره مجهولاتش افزوده می گردد.
با این وجود٬دانش بشری قادر است تنها چگونگی پدیده های طبیعی را برای ما تفسیر نماید،به عبارتی دیگر دانش بشری به جزئیات وکیفیت پدیده های طبیعی پاسخ می دهد،اما به علیت وغائیت آن کاری ندارد، برای مثال علم تجربی به ما می گوید که انسان چگونه و طی چه مراحلی بدنیا می آید، چگونه بیمار می شود، چگونه ممکن است سلامتی خود را حفظ کند،
اما پرسشهای بنیادین زندگی ما را بی جواب میگذارد مانند اینکه: من چرا واز کجا آمده ام؟ رسالت من در این جهان چیست؟این جهان پهناور پیرامون من برای چیست؟ آیا من خود بخود بوجود آمده ام یاکسی مرا آفریده است؟ اگر کسی مرا آفریده، او کیست؟ رابطه من با او چگونهاست؟ بعد از این زندگی چه اتفاقی می افتد؟ بعد از مرگ به کجا خواهم رفت؟آیا جهان دیگری وجود دارد؟ آیا سرنوشت نیکوکاران وتبهکاران یکسان خواهدبود؟
اینها سؤالاتی است که علم برای آن جوابی قانع کننده ندارد، چرا که پاسخ دادن به این پرسشها ازمحدوده علم خارج است.
جان کلام اینکه مأموریت علم پاسخ دادن به"چگونه ها" است، نه پاسخ دادن به "چرا ها"
پس انسان جواب "چراها"ی خود را از کجا دریافت می کند؟
اینجاست که نقش دین مطرح می شود، و نیاز به دین احساس می گردد، آری دین به چراهای سرنوشت ما پاسخ می گوید.
دین به پرسشهای اساسی انسان که مولوی علیه الرحمة در بیت مشهورش مطرح می کند، پاسخ می دهد:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
دینبه ما می گوید که ما بواسطه خالقی به این دنیا آمده ایم و برای بندگی اودر این جهان زندگی می کنیم، و نهایتاً هم بسوی او باز خواهیم گشت.
دینزندگی انسان را هدفمند می کند، و به آن جهت می دهد، لذا دیندار حاضر استبرای این هدف حتی جان خود را هم بدهد، وپروایی هم نداشته باشد.
برای کسی که به دین وخدا و جهان بازپسین ایمان ندارد، این دنیا فقط برای ایناست که بخورد، بیاشامد و لذت ببرد، - وشاید هم نبرد- و سرانجام بمیرد، امابعد از مرگ چه؟ هیچ!!!
انسانی به دنیا می آید، بزرگ می شود، تلاشمی کند، به بالاترین مدارج علمی واجتماعی نائل می آید، اما ناگهان در یکلحظه مشخص وحساب نشده(البته برای او) می افتد ومی میرد، ودیگر هیچ!!!
راستی دنیا با چنین نگاهی چقدر پوچ و بیهوده است؟ برای چنین کسی دنیاتبدیل به جنگلی می شود که همه برای بهره مند شدن از حداکثر لذت، درنده واربه جان هم افتاده اند، تا هر کسی بتواند سهم بیشتری را از لذت کسب نماید.
شایدهمین مسئله، ظهور برخی مکتبهای فکری همچون نیهیلیسمNihilism (پوچ گرایی) و اگزیستانسیالیزم Existentialism (هستی گرایی)و... را در غرب برای ماتوجیه می کند.
