ثالثاً, نام قابيل وهابيل, مطابق عرف و اصطلاح امت يهود, به ثبت رسيده ومشابه آن را فقط در نامها و القاب ملت يهود مى توانيم پيدا كنيم, مانند بنى اسرائيل كه لقب يعقوب پيامبر است, و مانند جبرئيل, يعنى روح القدس وميكائيل و اسرافيل وعزازيل و دردائيل و رفايل كه در اساطير ملت يهود ديده مى شود, و اين نيز گواهى مى دهد كه داستان قابيل وهابيل بايد مربوط به امت يهود باشد, نه فرزندان صلبى آدم ابوالبشر.
رابعاً, قرآن, در تعقيب اين داستان به صراحت اعلام مى دارد:
(من أجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل أنّه من قتل نفساً بغير نفس أو فساد فى الأرض فكانّما قتل الناس جميعاً) مائده/32
به خاطر اين واقعه, برامت يهود مقرر كرديم كه هركس آدميزاده اى را بكشد بى آنكه مقتول, كسى راكشته باشد و يا فسادى برانگيخته باشد, قاتل را قاتل همه جهانيان مى شناسيم.
اين نيز گواهى مى دهد كه واقعه, مربوط به فرزندان صلبى آدم نخواهد بود.
نكته ديگر, مربوط به انگيزش كلاغ است. در اساطير شيعه و سنى وارد شده است كه خداوند دو كلاغ را برانگيخت تا با هم جنگ كردند وچون يكى ازآن دو كلاغ كشته شد, كلاغ قاتل زمين را كاويد و جسد كلاغ مقتول را درآن نهفت, و قابيل بدين وسيله دانست كه بايد جسد برادرش را در زمين نهان سازد. اين اسطوره با فطرت و با متن قرآن نيز مخالفت دارد.
اولاً, قرآن فقط ازيك كلاغ نام مى برد كه زمين را كاويد و چيزى را كه قبلاً پنهان كرده بود, بيرون آورد, ويا چيزى را كه مى خواست پنهان كند, در زمين پنهان كرد. واين فطرت و طبع كلاغ است كه اگر زر و زيورى بدزدد و يا قطعه استخوانى را بخواهد ذخيره كند, در زير خاك نهان مى سازد.
ثانياً, فطرت كلاغ نيست كه به خاطر مسائل جنسى و يا مسأله زاد وتوشه و شكم, همجنس خود را بكشد و لاشه اش را زيرخاك نهان سازد.