زندگی نامه سینوهه ( ملاقات با پادشاه بابل )
اما دیدم جوان است و معلوم شد کسانیکه راجع باو اطلاعاتی به من دادند در گذشته او را دیدند .
و بطوریکه در بین عوام مشاهده میشود، مرور عمر را فراموش کرده اند و بیاد نمی آوردند که هر کودک بزرگ میشود و به مرحلۀ جوانی میرسد.
در کنار (بورابوریاش) یک شیر کوچک بعد از اینکه ما را دید غرید.
پیرمردی که میگفت طبیب سلطان میباشد هنگام ورود سجده کرد و (کاپتا) غلام من از روش او تقلید نمود ولی یک مرتبه دیگر شیر غرید.
و غلام من طوری به وحشت در آمد که از جا جست و فریاد زد.
سلطان از جستن و فریاد او بخنده در آمد.
و (کاپتا) گفت این جانور خشمگین را از اینجا بیرون ببرید زیرا من در همه عمر جانوری وحشت انگیزتر از او ندیده ام.
و صدای این حیوان شبیه به صدای ارابه های جنگی سربازان طبس است که بعد از غروب آفتاب به سربازخانه مراجعت مینمایند.


نقل قول
