انسانی که درجه اش بالا می رود دیگر ابتلائات زندگی خودش برایش دشواری ندارد و به راحتی پذیرا می شود ابتلائات زندگی خودش را ، اما غصه دیگران را می خورد .
یک عارف همانند مادری که فرزندش بیمار شده و پزشک دستور داده فلان آمپول را به فرزند تزریق کنند و این بچه چون از آمپول می ترسد مرتباً شیون و گریه می کند ، مادر به یک لحاظ قند در دلش آب می شود و خوشحال است که داروی لازم برای بهبودی فرزندش تهیه شد و تزریق شد و فرزندش به زودی خوب می شود لذا به این لحاظ با همه وجود خوشحال است و در دلش خندان است اما به لحاظ دیگر چون فرزندش جاهل است و متوجه نیست که این دارو برایش لازم است و تأثیرات دارو را متوجه نیست و این فرزند فقط درد این آمپول را می فهمد و مشغول درد کشیدن و گریه کردن است ، لذا به خاطر گریه کردن و متأثر بودن فرزند این مادر دچار ناراحتی و غصه می شود .
یک عارف هم همینطور است چون از آن کلاس گذشت که دیگر ابتلائات برای خودش تلخ باشد که شاعر گفت :
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است
به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست