
خدا رحمت کند پیرمرد را ... که در سالهای نوجوانی من، روی دستهای مردم این شهر تشییع شد،
اما نگاه قشنگش به عالم، هنوز هم حال مثل منی را بعد از ناگواریها، بهتر می کند.
این که بدانم گرفتار، گرفته یار است ... این که اگر گره افتاد به کارم، یعنی خدا با من کار دارد
و معنایش این است که خدا راه بندان کرده، تا بنشینم و با او خلوت کنم و بگویم
«با من کار داری که راه را بسته ای ؟» این نگاه، قشنگ است اما راستش دل آدم میگیرد وقتی به خودش میآید،
وقتی فکر میکند گاهی آنقدر بیهوده، سرخوش و سرگرم میشود که اصلا یادش میرود منشا این شادی،
این خوشی، این تندرستی و سلامتی، این برکت و روزی، خداست . این که باید گرفتار شود تا خلوت کند
و یادش بیاید که همه چیز در ید قدرت اوست . این که خدا بنده شناس است و میداند گاهی نعمتهای فراوانش،
غفلت میآورد اما باز هم میبخشد، میدهد، بی منت عطا میکند، اما گاهی هم کمی راه بندان میکند
تا کمی تامل کنیم. این سختیها که بسیار کمتر از شادیهای زندگیاند،
تنها تلنگری است برای درنگی کوتاه و به خاطر آوردن منشا هستی ...
برای به یاد آوردن او ...