56- ((يك مناظره خونين ))
وليد ابن عبدالملك ، پنجمين خليفه اموى ، (76 - 96)، به ((خالد بن عبدالله )) دست نشانده خويش در مكه ، نامه اى نوشته و در آن خواستار دستگيرى مردان نامدار عراق شد و اضافه كرد، آنان را بعد از دستگيرى ، در شهر واسط، به نزد ((حجّاج بن يوسف ))(180) روانه كن . و او هم طبق فرمان خليفه سعيد ابن جُبَير(181) (مرد با شخصيت و نامدار عراق و يار باوفاى امام على ابن الحسين عليه السّلام را دستگير كرده و در عراق نزد حجاج فرستاد.
حجاج كه بعد از مدّتها تلاش طاقت فرسا، به سعيد ابن جبير، دست يافته بود؛ با اينكه با سعيد، آشنائى داشت -امّا براى اهانت - از او پرسيد؛ ((اى مرد، نامت چيست ؟)) سعيد گفت : ((نام من سعيد ابن جُبِير است .))
حجاج : ((نه ! تو شقى ابن كسير(182) مى باشى .)) سعيد: ((مرا چنين ناميده اند، تو هر طور دوست دارى مرا صدا بزن .)) حجّاج : ((من ترا مى كشم ، از همينجا به جهنم خواهم فرستاد.)) سعيد: ((اگر مى دانستم چنين قدرتى دارى ، ترا عبادت مى كردم !)) حجاج : ((درباره پيامبر چه مى گوئى ؟)) سعيد: ((او پيامبر رحمت و شفيع امت بود.)) حجاج : ((درباره على چه مى گوئى ؟ آيا او اهل بهشت است يا جهنم ؟)) سعيد: ((اگر مى توانستم به بهشت و جهنم ، راه يابم ، مى گفتم ، چه كسى در بهشت است و چه كسى در جهنم !))
بعد از مدتى مكالمه ، حجاج كه از جوابهاى سعيد، درمانده شد براى تضعيف روحيه آن بزرگوار، به مُغنيّه ها دستور داد تا در حضور سعيد به نوازندگى و خوانندگى و رقاصى پرداختند. در اينحال سعيد شروع كرد به گريه كردن .
حجاج گفت : ((واى بر تو چرا گريه مى كنى ؟)) سعيد: ((حجاج ! ويل نام چاهى است در جهنم ، كه عذاب آن بسيار سخت است و آنجا جاى گنهكاران مى باشد.)) حجاج : ((چگونه مى خواهى ترا بكشم ؟)) سعيد: ((هر طور كه خودت دوست دارى مرا بكش ، بخدا قسم ، همانطور در روز قيامت در پيشگاه عدل الهى ، ترا قصاص خواهم كرد.)) بالاخره حجاج به ماءمورين دستور داد: ((او را طبق معمول در حضور من گردن بزنيد!))
جلاّد، دستهاى سعيد را از پشت بست ، سعيد رو به قبله نشسته و اين آيه را خواند: (اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ حَنيفاً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ.)(183):(من روى خود را بسوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده ، من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيست .) حجاج گفت : ((صورت او را از قبله برگردانيد.)) وقتى روى او را برگردانيدند، اين آيه را تلاوت فرمود: (فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ.)(184):(بهر سو روى بگردانيد، خدا آنجاست .)
حجاج فرمان داد: ((صورت او را بطرف زمين بگذاريد و سر او را از قفا جدا كنيد.)) سعيد اين آيه را خواند: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرى .)(185):(ما شما را از زمين آفريديم و در آن باز مى گردانيم و بار ديگر در قيامت شما را از آن بيرون مى آوريم .)
بعد گفت : (اَشْهَدُ اَنَّ لااِلهَ اِلا اللّه وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُوُلُهُ.) و اضافه كرد: ((خدايا بعد از من به حجاج مهلت مده ، كسى را بقتل برساند.)) و بيش از اين جلاّد به او مهلت نداد و سر نازنين سعيد را از قفا جدا نمود. و چون سر از بدن جدا شد؛ چند مرتبه گفت : ((لااله الاّالله .))
و اين چنين بود كه سعيد، در ماه شعبان ، 95 قمرى ، در سن 45 سالگى بدرجه رفيه شهادت نائل شد. بعد از شهادت سعيد، وضع حجاج دگرگون شد و پانزده روز بيشتر زنده نماند و در اين مدت ، فرصت نيافت كسى را بكشد، چون بخواب مى رفت ، سعيد را با حالتى خشمگين مشاهده مى كرد كه به او حمله كرده و مى گويد: ((اى دشمن خدا! گناه من چه بود؟ كه مرا كشتى ؟)) و او در اين مدت مدام ، از خواب مى پريد و مى گفت : ((مرا با سعيد جبير چه كار بود؟))(186)