![]()
![]()
فروتنی پیامبر صلی الله علیه و آله
بچه ها! می دونید پیامبر مهربون و خوش اخلاق ما
چقدر بزرگ و بزرگوار بودند.
خوب، الآن یک قصه براتون تعریف می کنم تا این مطلب
برای همتون ثابت بشه.
آخرین روزهای عمر شریف پیامبر بود.
یک روز اون حضرت به مسجد اومد و با مردم
خداحافظی کرد و به اون ها گفت:
«ای مردم! هر کس به گردن من حقی دارد، بیاید و حق خودش
رو از من بگیرد. اگر من حق کسی را گرفته ام به من بگوید تا به او برگردانم».
همه ساکت بودند که یک نفر از جا بلند شد و گفت:
ای پیامبر! روزی شما از کوچه ما می رفتید و چوبی در دستتان بود
که با آن اسب خود را به جلو حرکت می دادید، اما
این چوب بر شانه من خورد.
پیامبر بزرگ ما، با این که پیامبر خدا بود و مقام بلندی داشت،
از حرف مرد ناراحت نشد و گفت:
«ای مرد! نزدیک بیا و این چوب را بگیر و هر کاری با تو
کردم، تو در مورد من انجام بده».
مرد نزدیک آمد، اما از این حرف خودش شرمنده شد
و خجالت کشید، اشکش جاری شد و بغضش ترکید
و بدن پاک پیامبر صلی الله علیه و آله را مثل یک گل بهشتی خوشبو بویید.
![]()
![]()





نقل قول




