هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زنددر دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زندهُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبریمی نوشد و جــام باده بـر سنگ زند



| ❤ |
هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زنددر دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زندهُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبریمی نوشد و جــام باده بـر سنگ زند



| ❤ |
زان پیش که نام تو ز عالم برودمی خور که چو می بدل رسد غم برودبگشای سر زلف بتی بند به بندزان پیش که بند بندت از هم برود



| ❤ |
اکنون که ز خوشدلی بجز نام نمانديک همدم پخته جز می خام نمانددست طرب از ساغر می باز مگیرامروز که در دست بجز جام نماند



| ❤ |
افسوس که نامه جوانی طی شدوان تازه بهار زندگانی طی شدحالی که ورا نام جوانی گفتندمعلوم نشد که او کی آمد کی شد



| ❤ |
افسوس که سرمايه ز کف بیرون شددر پای اجل بسی جگر ها خون شدکس نامد از آن جهان که پرسم از ویکاحوال مسافران دنیا چون شد



| ❤ |
چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کردخود را به کم و بيش دژم نتوان کردکار من و تو چنان که رای من و توستاز موم بدست خويش هم نتوان کرد



| ❤ |
فردا علم نفاق طی خواهم کردبا موی سپید قصد می خواهم کردپيمانه عمر من به هفتاد رسیداين دم نکنم نشاط کی خواهم کرد



| ❤ |
عمرت تــا کـی بـه خودپرستی گــذردیا در پـی نـیستی و هستی گــذردمی خور که چنین عمر که غم در پی اوستآن بـه کـه بخواب یا به مستی گذرد



| ❤ |
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بودنی نام ز ما و نه نشان خواهد بودزين پيش نبوديم و نبد هیچ خللزين پس چو نباشيم همان خواهد بود



| ❤ |
تا زهره و مه در آسمان گـشت پدیدبـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندیدمن در عجبم ز می فروشان کایشانزين به که فروشند چه خواهند خرید
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)