جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپویجز باده و جز سماع و جز یار مجویبر کف قدح باده و بر دوش سبویمی نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی



| ❤ |
جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپویجز باده و جز سماع و جز یار مجویبر کف قدح باده و بر دوش سبویمی نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی



| ❤ |
تنگی می لعل خواهم و دیوانیسد رمقی خواهد و نصف نانیوانگه من و تو نشسته در ویرانیخوش تر بود آن ز ملکت سلطانی



| ❤ |
آنان که ز پيش رفته اند ای ساقیدر خاک غرور خفته اند ای ساقیرو باده خور و حقيقت از من بشنوباد است هر آن چه گفته اند ای ساقی



| ❤ |
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشیسر مست بدم چو کردم اين اوباشیبا من به زبان حال می گفت سبومن چو تو بدم تو نيز چون من باشی



| ❤ |
زان کوزه می که نيست دروی ضرریپر کن قدحی بخور به من ده دگریزان پيش تر ای پسر که در رهگذریخاک من و تو کوزه کند کوزه گری



| ❤ |
بر کوزه گری پرير کردم گذریاز خاک همی نمود هر دم هنریمن ديدم اگر ندید هر بی بصریخاک پدرم در کف هر کوزه گری



| ❤ |
هان کوزه گرا بپای اگر هُشياریتا چند کنی بر گِل مردم خواریانگشت فریدون و کف کيخسروبر چراغ نهاده ای چه می پنداری



| ❤ |
در کارگه کوزه گری کردم رایبر پله چرخ ديدم استاد بپایمی کرد دلیر کوزه را دسته و سراز کله پادشاه و از دست گدای



| ❤ |
گر آمدنم به من بُدی نامدمیور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟به زان نبدی که اندرين دير خرابنه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی



| ❤ |
ای دل تو به ادراک معما نرسیدر نکته زیرکان دانا نرسیاینجا به مِی و جام بهشتی میسازکانجا که بهشت است رسی یا نرسی
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)