ولى عايشه بر نگشت .
بلكه هم چنان به سير خود ادامه داد و همه امهات مؤمنين از او جدا شدند, با آن كـه هـمـگى با هم به مكه رفته بودند, همه بازگشتن به سوى مدينه را بر رفتن به سوى بصره براى جنگ با على ترجيح دادند.
مـگـر حفصه دخت عمر كه او گفت : راى من تابع راى عايشه است .
و خواست كه همراه عايشه به سـوى بصره برود, ولى برادرش عبداللّه بن عمر نگذاشت .
حفصه چاره اى جز اين نديد كه از عايشه معذرت بخواهد و در خانه بنشيند.
بـه ايـن ترتيب , عايشه به تنهايى , قهرمانى اين كارزار و سرفرماندهى آن را در دست گرفت , ولى زينب در پس پرده پنهان بود چنان كه از او اثرى نمى بينيم و از او آوازى نمى شنويم , زيرا تقدير, او را ذخـيـره كـرده بـود تـا نـوعى ديگر قهرمانى كند, و او را در پشت پرده نگه دارى نمود تا پس از گـذشـت يك ربع قرن , موقع نمايان شدن او در كربلا برسد.
ولى با اين حال , زينب در پايتخت كه مـركـز پـيـش آمـدهـا و محور اساسى تحولات بود, مى زيست و چنان كه قبلا اشاره كرديم پدرش امـيـرالـمـؤمنين را با نگرانى و پريشانى مى نگريست , كه پشت سرهم در درياهاى آشوب غوطه ور اسـت , از جـنـگ جـمـل فـارغ مى شود, بايد به سوى صفين به جنگ معاويه برود, و از آن كه فارغ مى شود, بايد به سراغ شورشيان نهروان برود, به طورى كه در اين پنج سال زمامدارى اش يك روز آرام نـداشته باشد و آسايش نكند.
تا هنگامى كه آن شب شوم فرا رسيد, شب جمعه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى .
سـپـيده دم امام از خانه بيرون آمد و به سوى مسجد بزرگ كوفه شتافت تا نماز جماعت به پا كند.
زينب در خانه بود و ازجايى خبر نداشت .
همين اندازه شنيد كه صداهاى شيون از مسجد بلند است و فـريـادهايى را كه تا چند لحظه پيش به حى على الصلاة , حى على الفلاح , اللّه اكبر, اللّه اكبر بلند بود, مى شكافد و پراكنده مى شود.
زينب هراسان و پريشان قلب خود راگرفت و با بهت و اضطراب بـه ايـن شـيـون گـوش مى داد, مى ديد كه ناله و شيون كم كم به خانه خليفه رسول خدا نزديك مـى شـود تا وقتى كه به فضاى خانه رسيد.
زينب دريافت كه اين ناله هاى جگر خراشى كه جهان را پركرده است مى گويند: اميرالمؤمنين كشته شد.
در ايـن وقـت , زيـنب تمام نيروى خود را كه به نابود شدن نزديك بود جمع كرده و بر پاى دارى و اسـتـقامت خويش بيفزود,و به استقبال پدر محبوب بشتافت و بديد پدر را بردوش مى آورند, زيرا ضـربـتـى كشنده و زهرآلود از شمشير ابن ملجم بر فرق نازنينش وارد شده است .
زينب خود را به روى پـدر انـداخت تا او را ببوسد, و با اشك ديده , زخم پدر را بشويد,خواهرش ام كلثوم در كنارش ايستاده بود و به قاتل كه او را دست بسته آورده بودند مى گفت : اى دشمن خدا ! زخم پدر من خطرى ندارد, خداى تو را خوار و ذليل گرداند.
گـمـان نـدارم زيـنـب از عيادت كنندگان , داستان ابن ملجم را نشنيده باشد, كه او با دوتن از خـوارج پـيـمـان بستند كه على ومعاويه و عمرو را به قتل برسانند, تا از برادرانشان كه در نهروان كشته شده بودند خون خواهى كنند و آن دردى را كه اززمان كشته شدن عثمان ظهور نموده بود, ريشه كن سازند.
ابن ملجم از مكه بيرون آمده و راه كوفه را پيش گرفت تا به كوفه رسيد و پيش يكى از دوستانش كه از قبيله تيم الرباب بودبرفت .
در آن جا قطام دختر اخصر را, كه پدر و برادرش در نهروان كشته شـده بـودنـد, بـديد, قطام در زيبايى فوق العاده بود, و از زيباترين زنان آن عصر به شمار مى رفت , چشم ابن ملجم كه بر قطام افتاد, دل از دست بداد و تصميم به خواستگارى گرفت .
قطام پرسيد: مهر مرا چه مى دهى ؟ ابن ملجم جواب داد: هر چه مى خواهى بگوى .
قطام با عزمى آهنين و اراده اى جدى , چنين گفت : سه هزار درهم و يك غلام و يك كنيز و كشتن على بن ابى طالب .
ابن ملجم اندكى به فكر فرو رفت و سپس در حالى كه راز خود را پنهان مى داشت بگفت : هر چه بخواهى مى دهم , ولى كشتن على چگونه ممكن است ؟! قطام فورا گفت : از بـى الـتـفـاتـى او استفاده مى كنى , اگر او را كشتى , دل مرا خنك كرده و زخم درونى مرا شفا بخشيده اى , آن وقت با آسودگى و خرمى با هم زندگى مى كنيم .
ابن ملجم اندكى به قطام نگريست و سپس چنين گفت : بـه خدا, من از اين شهر گريزان بودم , زيرا در اين شهر برجان خود ايمن نيستم و چيزى مرا بدين شهر نياورد مگر كشتن على بن ابى طالب .
پس هر چه مى خواهى بخواه كه من انجام خواهم داد.
قطام برخاست و به دنبال كسانى كه بتوانند ابن ملجم را كمك كنند و ياورش باشند, بشتافت .
ابن ملجم نيز از آن خانه بيرون رفت و چند روزى در كوفه بماند.
در شب موعود, با دو ياور خود به نزد قطام آمد.
قطام مقدارى پارچه ابريشمين بياورد و بر سينه هاى ايشان بپيچيد و شمشيرها را به كمرشان ببست و آنان را به سوى آن مقصد شوم روانه كرد.
و شد آن چه شد! شاعر مى گويد: در مـيـان تـمـام سخاوت مندان جهان , چه عرب و چه عجم , كسى را نديديم كه مانند مهر قطام , مهرى قرار دهد.
سه هزار درهم بپردازد, و غلامى و كنيزى بدهد, وعلى را با شمشير بران بكشد.
هيچ مهرى , هر چند بسيار گران بها باشد, از على گران تر نخواهد بود و هر جنايتى , هر چند بسيار بزرگ باشد, از جنايت ابن ملجم كوچك تر خواهد بود.
عيادت كنندگان بى شمار مى آمدند و در خانه اميرالمؤمنين مى ايستادند و مى گريستند و اجازه بـراى ديدار على مى خواستند.
هنگامى كه اجازه داده نمى شد پى مى بردند كه خطر بزرگ است و زخم عميق شده , سخن گوى آن ها به دربان امام گفت : خدمت آقا عرض كن خداى تو را رحمت كند يا اميرالمؤمنين , به خدا سوگند كه خدا نزد تو بزرگ بود.
پـزشـكـان كوفه را براى درمان زخم على آوردند.
در ميان آن ها براى درمان زخم شمشير, كسى دانـاتـر از اثـيـربـن عمروبن هانى نبود, او طبيبى بسيار حاذق بود كه زخم ها را معالجه مى نمود.
خالدبن وليد در جنگ عين التمر او را با چهل تن ديگر اسير كرده بود.
اثـيـر بر زخم اميرالمؤمنين نظرى انداخت و شش گرمى را خواست و رگى از آن بيرون كشيد و در شـكـاف سـر فـرو برد وبيرون آورد, ديد سپيدى مغز سر اميرالمؤمنين بر آن نمودار است , پس نوميدانه بگفت : يا اميرالمؤمنين ! وصيت هاى خود را بكن زيرا ضربت اين دشمن خدا به مغز سرت رسيده است .
امام , دو فرزند خود حسن و حسين را بخواند و براى نوشتن وصيت آماده شد.
زينب از همان دم اول از بستر پدر جدا نشد.