صفحه 12 از 16 نخستنخست ... 28910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 120 , از مجموع 155

موضوع: فاطمه علیها السلام واژه بی خاتمه

  1. Top | #111

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    و این از آن رو بود که اگر در داوری یکی را نگرانی پیش آید، با عاطفت مادری جبرانش بدارد!
    اجابت نمودند،
    و مادر را به داوری خواستند،
    و مادر بگفت:
    انا ماذا اصنع؟!
    و کیف احکم بینهما؟!
    من چه توانم نمودن؟!
    و چگونه میانه دو کودکم را به داوری بنشینم؟!
    اما راهیش در پیش نبود،
    به ناگاه چنینشان گفت:
    یا قرتی عینی!
    انی اقطع قلادتی علی رأسکما،
    و انشر بینکما جواهر هذه القلاده،
    فمن اخذ منها اکثر،
    فخطه احسن!
    ای دیدگانم را نور!
    من رشته این گردن‌بند را پاره خواهم نمودن،
    و دانه‌هاش بر سرهای شما خواهم ریختن،

    [ صفحه 124]

    هر کدام از شما دانه‌های بیشتریش بود، خط او زیباتر است [33] .
    و آنگاه دانه‌های بیشتر را بر سر آن ریخت که خطش زیباتر می‌نمود!
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************







  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #112

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    خانم!
    سپاس شما را،
    و ستایش فاطمه را،
    که دانستمی چه باید نمودن!
    بیش از این به مزاحمت نخواهم بود،
    اما، یادتان باشد،
    فردا،
    بایست،
    از علی گوئید،
    و انکه چرا به خلافت...!
    دخترم!
    من که باشم،
    که توانم، از علی گفت!
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 13-01-2022 در ساعت 15:29
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  4. Top | #113

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    علی دست خدا بود،
    علی مست خدا بود،
    علی را چه بنامم؟
    علی را چه بخوانم؟
    ندانم، ندانم

    [ صفحه 125]

    ثنایش نتوانم، نتوانم!
    خدا خواست که خود را بنماید،
    در، جنت خود را به رخ ما بگشاید،
    علی را به همه خلق نشان داد،
    علی رهبر مردان صفا بود،
    علی آینه پاک خدا بود،
    علی مرهم دل‌های خراب است،
    ره کوی علی راه صواب است،
    علی گر چه خدا نیست،
    ولیکن ز خدا نیز جدا نیست،
    برو سوی علی تا که وفا را بشناسی،
    ببر نام علی تا که صفا را بشناسی،
    اگر آینه خواهی که ببینی رخ حق را،
    علی را بنگر تا که خدا را بشناسی،
    چه گویم سخن از او؟
    که نگنجد به بیانم!
    ندانم که سخن را به چه وادی بکشانم؟!
    ندانم، ندانم!
    نتوانم نتوانم [34] .

    [ صفحه 127]
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. Top | #114

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود
    و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
    محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سروروان گویی روانم می‌رود
    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
    باز آی بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
    کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
    و ناگاه به هوش آمد،
    فضه را گفت شویم کجاست؟!
    به کجا رفت؟!
    گفتش: به مسجد!
    برخاست!
    ندانم چگونه رسید!
    اما نتوانست خود را به دامانش رساند!
    بی‌تاب شد،
    و رویش به خاک «مرطوب» پدر داشت،

    [ صفحه 155]

    و چه اندوهبار می‌گفتش!
    نفسی علی ز فراتها محبوسه
    یا لیتها خرجت مع الزفرات
    بابا!
    جانم، زندانی نفس‌هایم شده‌اند،
    ای کاش!
    این جانم،
    و این نفسهایم با هم رخت برمی‌بستند،
    از وجودم!
    لا خیر بعدک فی الحیاه و انما
    ابی مخافه ان تطول حیاتی
    بابا!
    با رفتن تو،
    در این زندگانی،
    «هیچ» نیست،
    هیچ «خیر» ی!
    و گریه‌ام از آنست که مباد حیاتم، و زنده ماندنم، از پس تو، به طول انجامد! [43] .
    و چه آهی کشید آنگاه،
    و بگفت:

    [ صفحه 156]

    وامحمدا!
    و احبیباه!
    وا اباه!
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  6. Top | #115

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    ای وای! بر کمی یاران!
    ای وای! بر اندوه، و غمی طولانی!
    و ای وای! بر این مصیبت!
    چه روز «بد» ی بود، امروز!
    و در همانحال،
    «ابوبکر» بر منبر بود،
    و «عمر» بالای سرش، و «شمشیر» ی بدست، و با چه «اهانت» علی را بگفت:
    «بیعت» کن!
    و علی گفت:
    والله لا ابایع،
    به خدای سوگند «بیعت» نخواهم نمودن!
    والبیعه لی فی رقابکم،
    بر شماست که با من بیعت نمایید!
    «عمر»، ابوبکر را گفت:
    این «مرد» با تو سر «جنگ» دارد،
    «حاضر» به «بیعت» نیست،
    فرمان ده، «گردنش» را می‌زنیم!
    و این را در حالی بگفت که دو فرزند امام، «حسن» و

    [ صفحه 157]

    «حسین» با حسرت تمام، شاهد آن ماجرای تخل می‌بودند، و تا که بشنیدند این گفتار عمر را «اشک» هاشان آرام بر گونه‌هاشان جاری شد!
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. Top | #116

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    خدایا نکند...!
    بابای مظلوم تا بدید آنانرا که اشک‌هاشان امانشان را برده است، به آغوششان گرفت،
    و گفتشان:
    نه، «گریه» نکنید!
    به خدایم سوگند!
    نمی‌توانند،
    اینان بر «قتل» پدر توان ندارند! [44] .
    نه، گریه نکنید!
    عدی بن حاتم گوید:
    والله ما رحمت احدا قط رحمتی علی بن ابیطالب- ع- جین ابی به ملبیا بثوبه!
    یقودونه الی ابی‌بکر و قالوا: بایع!
    قال: فان لم افعل؟
    قالوا: نضرب الذی فیه عیناک!
    به خدای سوگند!
    هیچ گاه دلم بر هیچ کس آنگونه نسوخت، که آن روز بر «علی» می‌سوخت!

    [ صفحه 158]

    در آن هنگام که جامه‌اش را بر او پیچانده بودند،
    و به سوی ابوبکر می‌کشانیدندش و به او می‌گفتند:
    بیعت کن!
    و او گفت: اگر بیعت نکنم؟
    گفتند:
    گردنت را می‌زنیم!
    فرفع راسه الی السماء،
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  8. Top | #117

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    سرش را به سوی آسمان بالا برد!
    و قال: اللهم اشهدک انهم اتو ان یقتولونی،
    فانی عبدالله،
    و اخو رسول‌الله!
    خداوندا!
    تو را گواه می‌گیرم، که آنان می‌خواهند مرا بکشند!
    و حال آنکه من بنده توام،
    و برادر رسول خدای!
    باز او را گفتند:
    دست را برای بیعت دراز کن!
    و او خودداری کرد!
    دستش را به زور کشاندند!
    و او انگشتانش را به هم آورد!
    خواستند به زور بازو بازش کنند، نتوانستند!
    به ناچار!

    [ صفحه 159]

    ابوبکر،
    دست خود را بر روی مشت گره خورده‌ی علی کشید، و به همین، بسنده نمود، و قانع شد!
    با آنکه حضرتش انگشت‌هاش همچنان بسته بود،
    و غمبار به تربت پاک رسول خدای- ص- می‌نگریست!
    و پس از آن حضرت مکرر می‌گفت:
    واعجباه!
    واعجباه!
    واعجباه!
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. Top | #118

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    و آنگاه به زبیر [45] گفته شد: بیعت کن!
    ولی او ابا کرد،
    عمر و دیگرها، به او یورش بردند،
    و شمشیرش را از دستش برون آوردند،
    و آنرا بر زمین کوفتند، تا که شکست،
    و سپس او را کشان کشان بیاوردند!
    زبیر در حالی که عمر بر سینه‌اش نشسته بود، گفت: ای پسر صهاک!
    بخدای سوگند!
    «اگر شمشیرم در دستم می‌بود از من فاصله می‌گرفتی» و آنگاه بیعت نمود!

    [ صفحه 160]

    و نیز گفت:
    ای پسر صهاک! [46] .
    بخدای سوگند!
    اگر این اوباشی که تو را کنون یاری نمودند، نبودند،
    تو در حالی که شمشیرم همراهم بود نزدیک من نمی‌آمدی، آنهم به خاطر آن «پستی»،
    و «ترس»،
    و «هراسی» که از تو سراغ دارم!
    اوباشی را به گرد خود داشته‌ای،
    تا که با کمک آنان، خود را قوی نموده، و قهر و غلبه نشان دهی!
    عمر عصبانی شد،
    و گفت:
    آیا نام صهاک را می‌آوری؟!
    گفت:
    مگر صهاک کیست؟!
    و چه مانعی از ذکر نام او هست؟!

    [ صفحه 161]

    خانم!
    راستی، «صهاک» که بود؟
    دخترم!
    بود،
    اما «چه»، بماند!
    که نمی‌باید،
    و نمی‌شاید گفتش!
    و اینجا بود که ابوبکر بین آن دو را اصلاح کرد، و هر کدام دست از یکدیگر بداشتند!
    و آنگاه سلمان را چنانش برگردن بکوفتند که بسان غده‌ای بالا آمد،
    و سپس دستش را بگرفتند و پیچاندند،
    و پس از آن به اجبار بیعتش را بگرفتند!
    و آنگاه سلمان گفت:
    بقیه روزگار را ضرر و هلاکت بینید!
    آیا می‌دانید با خود چه کردید؟!
    آری خطا رفتید!
    و خلافت را از معدنش و اهلش خارج داشتید!
    عمر گفت:
    ای سلمان!
    حال که رفیقت «علی» بیعت نمود،
    و تو نیز بیعت کردی،

    [ صفحه 162]

    هر چه می‌خواهی بگو!
    و هر چه می‌خواهی بکن!
    سلمان گفت:
    از پیامبر- ص- شنیدم که می‌فرمود:
    برابر «گناه» همه امتش تا روزگار قیامت،
    و برابر «عذاب» همه آنان بر گردن تو،
    و رفیقت «ابوبکر» که با او بیعت نمودی خواهد بود!
    عمر گفت:
    هر چه می‌خواهی بگو!
    آیا چنین نیست که بیعت نمودی؟!
    و خداوند چشمت را روشن نساخت که رفیقت علی خلافت را بر عهده گیرد!
    سلمان گفت:
    شهادت می‌دهم که من در پاره‌ای کتاب‌ها از طرف خداوند نازل شده است خوانده‌ام، که تو با اسم و نسب و اوصافت، دری از درهای جهنم باشی!
    عمر گفت:
    هر چه می‌خواهی بگو!
    آیا خداوند خلافت را از اهل این خانه نگرفت، که شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده‌اید؟!
    سلمان گفت:

    [ صفحه 163]

    شهادت می‌دهم که از پیامبر- ص- شنیدم که می‌فرمود: این آیه را که فرماید:
    فیومئذ لا یعذب عذابه احد و لا یوثق و ثاقه احد [47] .
    «در آن روز هیچکس را مانند او عذاب نمی‌کند، و هیچ کس را مانند او به بند نمی‌کشد».
    در شأن توست!
    و مرا خبر داد که «آن» تو باشی!
    عمر گفت:
    ساکت شو!
    خدا صدایت را خفه کند!
    و در اینجا بود که علی- ع- فرمود:
    ای سلمان!
    تو را قسم می‌دهم که ساکت باشی!
    سلمان گفت:
    به خدا قسم اگر علی- ع- مرا به سکوت امر نکرده بود، آنچه درباره او نازل شده بود،
    و هر چه درباره او و رفیقش از پیامبر- ص- شنیده بودم،
    به او خبر می‌دادم،
    و وقتی عمر دید که سلمان ساکت شد، گفت:
    تو مطیع و تسلیم او هستی!

    [ صفحه 164]

    و آنگاه ابوذر و مقداد بیعت نمودند،
    و چیزی نگفتند!
    عمر سلمان را گفت:
    ای سلمان!
    تو هم مثل این دو رفیقت خودداری کن؟!
    به خدای سوگند!
    تو نسبت به اهل این خانه، از آن دو نفر با محبت‌تر نیستی،
    و از آن دو بیشتر به آنان احترام نمی‌کنی،
    دیدی که خودداری نمودند و بیعت داشتند!
    ابوذر گفت:
    ای عمر!
    ما را به محبت آل‌محمد- ص- و احترام آنان سرزنش می‌داری؟!
    خدای لعنت کند که لعنت نیز کرده است، هر کسی را، که آنان را دشمن بدارد، و به آنان نسبت ناروا بدهد،
    و به حق آنان ظلم کند،
    و مردم را بر گردن ایشان سوار نماید،
    و این امت را از پشت سرهاشان به طور قهقری، برگرداند!
    و نیز یادم نمی‌رود که در آن روز،
    ام‌ایمن، پرستار پیامبر- ص- برخاست، و بگفت:
    ای ابوبکر چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر بساختی!

    [ صفحه 165]

    عمر دستور داد تا او را از مسجد بیرون نمودند،
    و گفت ما را با زنان چه کار است؟!
    و نیز بریده اسلمی برخاست، و بگفت:
    به خدای سوگند در شهری که تو در آن امیر باشی سکونت نخواهم کرد!
    و عمر دستور داد تا او را بزنند،
    و زدند،
    و آنگاه او را از مسجد بیرونش راندند!
    و علی نیز بازگشت،
    با فاطمه‌اش،
    و نیز اطفال خسته‌اش!
    و من شنیدم که یکی آرام و حزین می‌گفتش:
    ای نامت از دل و جان،
    در همه جا،
    به هر زبان جاری،
    عطر پاک نفست،
    سبز و رها از آسمان جاری،
    نور یادت همه شب،
    در دل ما چو کهکشان جاری،
    تو نسیم خوش نفسی،
    من کویر خار و خسم،
    گر به فریادم نرسی،

    [ صفحه 166]

    همچو مرغی در قفسم،
    تو با منی اما،
    من از خودم دورم،
    چو قطره از دریا،
    من از تو محجورم،

    [ صفحه 167]
    آه!
    دخترم!
    نور چشمان ترم!
    هم نایم!
    هم نوایم!
    تو را،
    چرا،
    چنین می‌بینم؟!
    افروخته‌ای!
    از چه؟
    افسرده‌ای!

    [ صفحه 168]

    از چه؟
    غمزده‌ای!
    از چه؟
    فروبسته‌ای!
    خسته‌ای!
    از چه؟
    آه!
    غم، موج می‌زند به خدا در نگاه تو!
    دخترم!
    تو را،
    «ملامتی»،
    رسیده است؟!
    یا که،
    «ملالتی» است تو را،
    آیا؟!
    خانم!
    هستم!
    اما، نیست!
    هستم، آنگونه‌ام که می‌بینی!
    و نیست،
    آنسان که می‌گویی!
    نه!
    ملامتی، مرا نرسیده!

    [ صفحه 169]

    و نه، ملالتی است مرا!
    پس، تو را چه می‌شود؟ دخترم!
    خانم!
    در گلو،
    بغض سنگین نشسته است،
    آه دل،
    راه بر سینه بسته است!
    برده است،
    و بریده،
    گریه،
    امانم را!
    دیگر نمی‌خواهم، که باشم!
    دخترم!
    چه می‌گویی؟!
    چه می‌شنوم؟!
    خانم!
    تا به صبح می‌گرییدم!
    خواستم،
    اما نتوانستم!
    نتوانستم که دورش بدارم،
    از خاطرم،
    و از ذهن،
    مگر می‌شد!

    [ صفحه 170]

    نه، نشد!
    و نمی‌شود!
    بپذیر!
    سخت است،
    و چه دشوار،
    آخر، «غربت»، تا کجا؟!
    «مظلومیت» تا کجا؟!
    به خدا می‌سوزد، دلم،
    وقتی که به یاد «حرف» هاش می‌افتم!
    حرف‌های فاطمه- س-!
    و چه خوب می‌فهمم
    غربتش را،
    و غمش را،
    و سوزش،
    در آن زمان که می‌گفت:
    ما را «رها» کنید!
    آنهم پیش چشم بچه‌ها!
    وای از دل زینب!
    امان از دل زینب!
    به خدا سخت است!
    سخت!
    دخترم! گفتگوهاست در این راه،

    [ صفحه 171]

    که جان بگدازد!
    و من از آنهم تو را چیزی نتوانستم گفت!
    و نگفتمی که با چه سوز آنان را به خدای سوگند می‌داد!
    و می‌گفتشان:
    دست از ما بدارید!
    ما را اذیت نکنید!
    آه! بسوزم!
    تا که بشنید «عمر»، پاسخش را بداد!
    و چه پاسخی که دو چشمت مباد!
    بگرفت،
    «آن» را،
    که «تازیانه» بود،
    و در دستان «قنفذ»، حلقه بگوش ابی‌بکر،
    و با آن،
    چنان،
    بر بازوان فاطمه کوفت،
    که به یکجا بالا بیامد!
    کاش به همین بسنده‌اش بود!
    اما نبود!
    چنان،
    با لگدیش درب را کوبید،
    که درب،

    [ صفحه 172]

    و چه آتشین!
    بر پشت «فاطمه» فرود آمد،
    و فاطمه فتاد،
    از رو،
    بر زمین!
    زن پشت در و خانه پر از شعله‌ی آتش،
    فریاد که تا چند علی حوصله دارد!
    آه!
    خودم دیدم که آتش شعله می‌زد
    میان شعله زهرا ناله می‌زد
    خودم دیدم که آتش شعله‌ور بود
    گل من در یم خون غوطه‌ور بود
    خودم دیدم به زیر دست و پا بود
    یگانه دخترش اندر نوا بود
    خودم دیدم که رویش منجلی بود
    میان خود فقط ذکرش علی بود
    باز هم بسنده‌اش نبود!
    و در همان حال که آتش شعله می‌زد،
    و سر و روی فاطمه را می‌گداخت،
    چنان سیلی،
    بر صورتش بنواخت،
    که گوشواره‌اش بر زمین فتاد!

    [ صفحه 173]

    از فضه بپرسید،
    در شعله گرفته،
    با صورت زهرا چقدر فاصله دارد!
    و این همه، در پیش چشمان فرزندان فاطمه بود!
    وای از دل زینب!
    امان از دل زینب!
    یکی خوب می‌گفت:
    از ما که گذشت مادری را دیدید
    در خانه به پیش چشم دختر نزنید
    خانم!
    چرا؟!
    آخر، چرا؟ علی شمشیر را برنگرفت،
    تا پاسخشان را گوید!
    دخترم!
    پیشاپیش،
    آن جمع مهاجم،
    برفتند، سوی شمشیرش،
    و برگرفتندش،
    و آنگاه، همه با شمشیر به سویش تاختند،
    و او را حلقه زدند،
    و ریسمانی سیاه برگردنش بیاویختند! [48] .
    آه! خانم!

    [ صفحه 174]

    چه سنگین است!
    از سویی چنان کنند با همسری،
    و از دیگر سوی بر گردن شوی نیز ریسمانی،
    تا نتواند که دفاعی دارد!
    دخترم!
    کاش!
    کاش تنها،
    برگردنش می‌بود!
    دستانش را نیز بسته بودند!
    یکی خوب می‌گفت:
    نخلی که شکسته ثمرش را نزنید
    مرغی که زمین خورده پرش را نزنید
    دیدید اگر که دست مردی بسته
    دیگر در خانه،
    همسرش را نزنید!
    و با همان ریسمان، او را می‌کشیدند،
    و این در آن حال بود که فریاد دردآلود فاطمه- س- بالا می‌گرفت!
    و از دیگر سوی،
    نوای جانسوز بی پناهان خردسال فاطمه،
    جان را می‌گداخت!
    آه!
    گاه مادر را می‌نگریستند!

    [ صفحه 175]

    و گاه، پدر را به نظاره بودند!
    و در آن بحران شرارت نمی‌دانستند،
    که به کدامیک پناه باید برد!
    و بسوزم!
    علی، در حالی که می‌رفت،
    یعنی که می‌کشیدندش،
    گاه به این سوی،
    گاه به آن سوی،
    حسرتبار نظر می‌داشت و می‌گفت!
    واحمزتاه!
    واجعفراه!
    عمویم!
    حمزه شهیدم! کجایی؟ کجایی؟
    برادرم!
    جعفرم! کجایی؟ کجایی؟
    که من، تنهایم!
    تنها!
    و آنگاه به آرامی خود را می‌گفت:
    نه،
    امروز مرا نه جعفری مانده است،
    و نه حمزه‌ای! [49] .
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  10. Top | #119

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    و جاری شد،
    چه اشک‌ها!
    از آن همه چشمان کور!
    و دست کشیدند،
    و راه خود را در پیش!
    و چه شرم‌آگین!
    باز هم عمر،
    دستورش صادر،
    و انجام شد!
    آه!
    گردیده بود قنفذ،
    همدست با مغیره،
    این با غلاف شمشیر،
    او تازیانه می‌زد،
    گاهی به پشت و پهلو،
    گاهی به دست و بازو،
    گاهی به چشم و صورت،
    گاهی به شانه می‌زد!
    دست‌هاش معذرتش را بخواستند،
    و بی آنکه خود بخواهند به زمین افتادند،
    و چه می‌لرزیدند!
    و نیز نایش از گفتار بماند،

    [ صفحه 154]

    و صورت نیز بر خاک نشست!
    اما به شتابان می‌بردند دلستانش را،
    علی را!


    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. Top | #120

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    به خدا سخت است،
    و چه سخت!
    دست کم برای بچه‌ها!
    بچه‌های، فاطمه،
    که ببینند پدر را،
    آن گونه،
    از پیچ و خم کوچه‌های مدینه
    می‌برندش!
    دخترم!
    کاش می‌بردند!
    نه، می‌کشیدند!
    و چه مظلومانه!
    تا آنجا که آن رهگذار مسیحی، تا بدید آن مظلومیت را، و بدید علی را این گونه غریب،
    و تنها،
    و مظلوم!
    بگفت:
    من مسلمان می‌شوم!
    و شد!
    نمی‌دانم!
    شاید که می‌خواست با اسلامش تبسمی بر لب‌های علی بنشاند!
    خدا داند!

    [ صفحه 177]

    یا که بچه‌هاش را تقفدی بنموده باشد!


    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 12 از 16 نخستنخست ... 28910111213141516 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi