
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)
موضوعات تصادفی این انجمن:
- داستانهاي کوتاه مذهبي
- چه تعداد از كارمندان خود را مي شناسيد؟
- انوشیروان و پیرمرد دانا
- کلیدهای ارتباطات موثر جامعه # صبورباش
- (¯*~•~* داستانهاي کوتاه تاريخي *~• ~*¯)
- بامداد خمار * کتابی زیبا و اثر گذار برای...
- شب سراب
- ۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت...
- کینه مار و تشابه با گینه انسان
- اصالت چیست*

قسمت اول
سلام-
به به سلااام پسر گلم چطوري؟-
بیست گرفتم حاج آقا-
خط کشم که ورقه ام را مثل پرچم بر بالاي آن چسبانده بودم پایین آوردم و جلوي چشم حاج آقا محسن گرفتم. بارک الله پسر خوب، چه درسي را بیست گرفتي؟ املا را؟-
نه حاج آقا- .
حساب را؟-
نه حاج آقا- .
چي را بیست گرفتي؟ بگذار عینكم را روي چشمم بگذارم ببینم پسر گلم چه کرده؟-
حاجي آقا دست توي جیب جلیقه اش کرد و عینكي را که به جاي دسته؟زنجیر داشت از جیب در آورده روي دماغش گذاشت و به ورقه ام زل زد.
" جور استاد ز مهر پدر"
این چیه؟-
مشق است حاج آقا خوشنویسي است- .
قیافه حاج آقا در هم رفت یك کمي هم لب ورچید.
و دل کوچك من شكست.
این پرده اولین تویري است که از دوران کودکیم بیاد دارم، زندگي من از همانجا شروع شده، قبل از آن را اصلاً بیاد ندارم اوستا اجازه داده بود هر وقت فرصت داشتم توي اتاقش بروم، صاحبخانه مان بود، آذري بود با من با ترکي حرف مي زد فارسي را مثل این که فقط خوب مي خواند، صحبت کردنش خنده دار بود، مادر من فارس زبان بود
براي همان من قبل از این که مدرسه بروم فارسي را هم بلد بودم .وقتي کنار دست اوستاي خطاط مي نشستم و به حرکت دستش خیره مي شدم صداي قلم که روي کاغذ کشیده مي شد تمام تار و پودم را مي لرزاند، دوست داشتم
کلمه اي بنویسد که قلم از روي کاغذ بلند نشود، عاشق سین و شین بودم، یكبار وقتي اوستا داشت مي نوشت":من مست و تو دیوانه "نوانستم صدایي را که در درونم پیچیده بود ببلعم و یكدفعه ناله اي از دهانم بیرون جهید که اوستا
را ترساند.
چته؟-
وقتي حالت عجیب مرا دید و متوجه شد که صداي قلم حالي بحالیم مي کند با لبخند گفت:
پسر سه تا نقطه بگذارم حالت جا مي یاد- .
روي کاغذ نوشت مست و رویش سه تا نقطه گذاشت شد مُشت و با محبت مُشتي بر پس گردن من زد.
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)

بعد ها وقتي بزرگ شدم، شانزده هفده ساله بودم و بیاد آنروز ها مي افتادم دلم از حرکات اوستاي خطاط چرکین شد .ایكاش ما، در همان عالم ناداني دوران بچگي، که هیچ از گناه و آلودگي خبر نداریم بمانیم و یا بمیریم .فكر مي
کردم نكند اوستا مرا ناز ناصري مي داد...
دوران خوش کودکیم خیلي کوتاه بود.
عزیز دردانه آقا بودم، مثل بچه هاي خوشبخت مدرسه مي رفتم، کتاب داشتم، قلم و دوات داشتم، نصاب الصبین مي
خواندم همه شعر بود، نه آقا سواد داشت نه ننه ام، اما تا بزرگ شوم نفهمیده بودم که چه جوري در یادگیري به من کمك مي کردند هر چند که در خانه از درس خواندنم راضي بودند اما در مكتب خانه هیچوقت جزو شاگردان خوب
نبودم.
ببحر تقارب تقرب نماي بدین وزن میزان طبع آزماي
فعول فعول فعول فعول چو گفتي بگو اي مه دلرباي
بقیه بادم مي رفت، آقام نگاه بدي به صورتم مي کرد و ننه ام با تعجب مي گفت:
همین بود؟-
نه بقیه دارد- .
خ بگو-
یادم نمي آمد پدرم سرم داد مي کشید و مادر پادرمیاني مي کرد:
بدو برو توي حیاط یكدور دیگر بخوان بیا جواب بده- .
مي دویدم کتاب را بر مي داشتم و تند تند راه مي رفتم و بقیه را از روي کتاب چندین بار مي خواندم.
بیا ببینم پسر دارد دیر مي شود مادرت رفته مطبخ شام بیاورد- .
مي دویدم توي اتاق،بخوانم؟
آهان- .
آن دو سطر اول را هم بخوانم؟-
کدام دو سطر؟-
همانكه قبلاً خواندم- .
نه بقیه را بگو آن دو را که بلدي مگر نه؟-
مادر از مطبخ صدا مي کرد.
به جاي این همه بگو مگو بان بكن از اول بخوان دیگه- .
و من نفس عمیقي مي کشیدم و شروع مي کردم:
ببحر تقارب تقرب نماي بدین وزن میزان طبع آزماي
فعول فعول فعول فعول چو گفتي بگو اي مه دلرباي
الهت، الله و رحمن خداي دلیلت و هادي تو گو رهنماي
محمد ستوده امین استوار بقرآن ثنا گفت ویرا خداي
صحابه است یاران و آن اهل بیت که اسلام دینست از ایسان بپاي
تمام شد آقا و فاتحانه کتابهایم را جمع کردم و روي طاقچه گذاشتم-
.
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)

درس تان تا اینجا بود؟-
بلي مشق هم داریم- .
تو که عاشق مشقي، نوشتي؟ احساس کردم لحن پدر آزرده بود- .
آره پدر اول اول مشق ام را مي نویسم- .
بارک الله پسرم، درس بخوان، ما که نخواندیم ضرر کردیم، هر جا مي رویم کلاهمان پس معرکه است، آدم بیسواد- بدتر از کور است، دیگر دنیا دنیاي ددرس و سواد است .انشاءالله خودم روزي را که وارد دارالفنون مي شوي به چشم خواهم دید و همانجا جلوي درب دارالفنون به خاک مي افتم و خدا را شكر مي کنم.
مادر با سیني اي که بشقاب ها و سفره و سبزي خوردن را تویش گذاشته بود وارد اتاق شد و دنبال حرف پدر را
گرفت که:
انشاءالله وضعمان خوب مي شود منهم یك دیگ بزرگ آش رشته درست مي کنم و دم در، کاسه کاسه به محصلین- مي دم که تو را دعا کنند.
آن سال زمستان بسیار سختي بود و ما سه تایي زیر کرسي مي خوابیدیم و من همیشه فكر مي کردم اگر برادر ها و خواهر هایي که قبل از من به دنیا آمده بودند، زنده بودند کجا مي خوابیدند؟ و رضایتي شیطاني از مرگشان در دلم احساس مي کردم .من هفتمین بچه خانواده بودم مادرم قبل از من شش تا بچه دیگر به دنیا آورده بود اما هر کدام به
درد و مرضي مرده بودند.
آقام مي گفت حتما خدا مصلحت نمي دانست آنها زنده بمانند .ننه ام مي گفت همه از نداري بود، بدبختي بود که بچه هایم پر پر شدند .حالا هم به نظر من، چیزي نداشتیم ولي من چرا نمرده بودم؟ حق با آقام بود که همیشه خواست
خدا را علت همه چیز مي دانست.
گویا خدا خواسته بود مرا خیلي عزیز کند آنها را برده بود، گاهي از این که عزت من به بهاي مرگ شش بچه تمام شده بود ناراحت مي شدم وقتي مادرم نازم مي داد به یاد آن هایي مي افتادم که ندیده بودمشان.
مادر مي گفت اصغر شكل تو بود اما چشم هاي تو خوشگل تر است.
وقتي مي خندیدم مي گفت صداي طفلي کبري به گوشم مي آید و گاه گاهي شیطنت مي کردم فریاد مي زد:
پسر اداي عباس را در نیار اونم شلوغي کرد افتاد توي چاه.
حالا که فكر مي کنم از آن کتاب گنده نصاب الصبیان دو بیت دیگر بیادم مانده:
رجل مرد و مر ته زن و زوج جفت غني مالدار است و مسكین گداي
هدي راستي کاذب و فریه دروغ عفیف و حصور و ورع و پارساي
اگر پدر و مادر سواد داشتند آیا بیت هاي بیشتري یادم مي ماند؟
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)

هر وقت شعر را مي خواندم و مكث مي کردم یا منّ و منّ مي کردم اگر پدر بود نگاه بد به من مي کرد که زهره ام آب مي شد اگر مادرم بود یكي میزد روي دستم و من آن زمان نمي فهمیدم که این ها فقط از تند تند نخواندن من
مي فهمند که من درسم را یاد نگرفته ام اگر عقل داشتم مي توانستم فقط بیت هایي را که بلد بودم پشت سر هم بخوانم بدون این که مكث کنم و آن ها راضي باشند، بعد خانه ملایي اسباب کشي کردیم، ملا با سواد بود خیلي کمكم کرد اما روزگار حتي نگذاشت کتاب فرائد الادب را شروع کنم، این کتاب را پدرم برایم خرید اما کلامي از آن را از
من نشنید.
حالا ها فكر مي کنم گریه و زاري مادر و من، بعد از مرگ پدر، از حماقت و ناداني مان بود مادر روزي که زن مردي شد که بیست و پنج سال با او تفاوت سني داشت مي بایست از همان لحظه مي فهمید که بیست و پنج سال لااقل زودتر بیوه خواهد شد و من وقتي قیافه پدرم را که در پنجاه سالگي، من یك ساله را بغل مي کرده و سر کوچه و خیابان مي رفته تجسم مي کنم از پدرم بدم مي آید، آخه او نفهمیده بود که من باید یتیم شوم ؟
مرداني که در سن پیري بجه دار مي شوند به نظر من به بچه هاي خودشان خیانت مي کنند، چگونه راضي مي شوند که در این دنیاي وانفسا جگر گوشه شان را تنها رها کنند و بي کس و کار و سرگردان بمانند.
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)

تا وقتي پدر بود من و مادر زندگي بدي نداشتیم خانه کوچكي داشتیم حیاط خانه مان به اندازه دو تا جفتك چارپش بود اما مادر چه تمیز نگهش مي داشت گوشه حیاط چسبیده به دیوار حوض آبي داشتیم که به اندازه یك کر بود، پنج شش سطل بیشتر آب نمي گرفت و مادر یك روز در میان از چاه آب مي کشید و آب حوض را عوض مي کرد، کنار حوض باغچه اي اندازه همان حوض بود که عشق مادر بود، انواع و اقسام سبزي ها را توي آن کاشته بود که هر سه چهار روز یكبار مي شد به اندازه یك بشقاب سبزي خوردن چید، آب حوض را با کاسه بر مي داشت و توي باغچه
روي سبزي ها مي ریخت .ظرف هار ا کنار حوض مي شست و با کاسه از آب حوض بر مي داشت و ظرف ها را یكي یكي آب مي کشید .فقط آقام مي توانست دستها را توي حوض بشوید و وضو بگیرد .براي من منظره کاسه گلي هاي فیروزه اي و دیگ آلومینیومي که مادر با چوبك مثل نقره اش مي سابید تصویر زیبایي بود که از زیر پارچه گل گلدارچیتي که مادر بعد از شستن روي آن ها پهن مي کرد مفهوم یاز زندگي و محیط گرم خانواده به وجود آورده بود.
هنوز هم یاد آن مجموعه، محیط آن زمان که دوران خوش زندگي مان بود را برایم تداعي مي کند .سر سفره ما خبر
از زعفران و بوقلمون و مرغ سالاري نبود اما همان آبگوشت بزباشي که مادر مي پخت با چاشن یمهر و محبت و صمیمیت و صداقت چنان لذیذ بود که چلو مرغ خالي از عشق هرگز به پاي آن نمي رسید.
کف اتاق ما نه پارکت داشت نه قالیچه هاي ابریشمي، یادم مي آید مادر سالي یكبار دمادم عید کف تنها اتاقمان را با روزنامه هاي کهنه که از بقال سر کوچه کیلویي مي خرید فرش مي کرد و براي این که روزنامه ها جابه جا نشوند یك کاسه سریش درست مي کرد و گوشه گوشه هاي روزنامه را به زمین مي چسباند و چه لذتي بعد از تمام کردن کارش مي برد .روي روزنامه گلیمي پهن مي کرده بودیم که واقعا مثل گل تمیز بود، سالي دو بار مادر گلیم را مي شست و روي دیوار پهن مي کرد هي زیر و رو مي کرد تا خشك شود و گاهي که خشك نمي شد شب را روي حصیري که در مطبخ مي انداختیم مي خوابیدیم .مطبخ مان زیر زمیني بود که چهار پله پاین مي رفتیم،به اندازه اتاق بالا بود منتها نمور، و مادر که مجبور بود آن جا روي زمین بنشیند یك تكه حصیر آن جا پهن کرده بود که بعضي وقت ها مي آورد
اتاق و زیر تشك هایمان مي انداخت.
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)

قسمت دوم
تابستان ها اتاق خیلي گرم مي شد و ما نردباني از حیاط به پشت بام مي گذاشتیم و شب ها روي پشت بام مي خوابیدیم آخ که چه لذتي داشت خنكي تشك هایمان، روزهاي آخر زندگي پدرم من به حدي رسیده بودم که متكاها را دوش مي گرفتم و از نردبان بالا مي رفتمآقام پاي نردبان مي ایستاد و هر پله را که من بال مي رفتم نظاره مي کرد
و برایم دست مي زد .یادم مي آید یك شب به زور مي خواستم تشك آقام را کول بگیرم و بالا ببرم پدرم نمي گذاشت اما بسكه اصرار کردم با چادر شبي که رختخوابها را روز درون آن مي پیچیدیم تشك را به پشت من بست و دستم را گرفت که بالا بروم.
مادر که پنجره اتاق را مي بست تا ما را دید با فریاد گفت:
اي بابا پدر و پسر عقل کل هستید این چادر شب به تنهایي سنگین تر از تشك است .پدر کمي حیرت زده نگاه- کرد و بعد زد زیر خنده:
راست مي گي زن، پس چي چي مي گویند زنها به اندازه مرغ سیاه عقل ندارند؟ بیا پایین پسر بیا چادر شب را باز- کنم ببینم چه مي توانم بكنم.
و بالاخره با تمام تفاصیل من موفق نشدم تشك را بالا ببرم.
تاااا...
دو سال بعد که دیگر پدر نبود.
اولین عیدي که بي پدر برایمان گذشت تلخ تر از زهر بود .قبل از عید شب چهارشنبه سوري در محله مان غوغایي به پا مي شد، محله اعیان نشین نبود، اما همان همسایه هایمان که مثل خودمان زندگي بخور و نمیري داشتند دنیایي
صفا و صمیمیت در دلهایشان خانه داشت . همه اهل محل همدیگر را مي شناختیم و د رغم و شادي هم،همیشه نزدیكت را زخویش و فامیل شریك و غمخوار هم بودیم.
شب چهارشنبه سوري همه زنها خانه تكاني کرده و هر چه ریختني داشتند روي بته ها تلمبار مي کردندو آتش مي زدیم و ما بچه ها از روي آتش مي پریدیم و بزرگها دور و بر آتش جمع مي شدند و هلهله مي کردند .هر خانه اي
نیم کیلو گندم خیس مي کرد که مقداري براي سبزه بر مي داشتند و بقیه را روي هم ریخته و دیگ سمنو را در آتش فرو نشسته بته ها ي چهارشنبه سوري بار مي کردند و تا صبح زن ها دور آتش مي چرخیدند و یك به یك با پارو
سمنو را به هم مي زدند .رسم بر این بود که روز قبل از سمنو پزان همه اهل محل به حمام محل رفته و سراپایشان را از آلودگي پاک مي کردند چون اعتقاد داشتند که سمنو متبرک است و نباید پلیدي به آن نزدیك شود و الا از مزه مي افتد.
از افتخارات اهل محل که مردها وقتي در قهوه خانه جمع مي شدند با هم نجوا مي کردند این بود که:
" سمنوي محله ما همیشه شیرین است"
و همین جمله گویاي پاکي و راستگویي و صداقت و سلامت همگان بود.
اما بعد از پدر ما دیگر در مراسم شرکت نكردیم.
همه همسایه ها یكي یكي در خانه مان را زدند و اصرار کردند اما مادر با آه و گریه آخرین جواب را داد:
بي او هرگز- .
« پسر جان مادرت را تنها مگذار : » من هم به خاطر مادر نرفتم، پدر آخرین کلامي که از زبانش در آمد این بود
شب عید وضعمان بدتر بود نه سفره هفت سین چیدیم نه سبزه سبز کردیم و نه دیگر پدر بود که از لاي قرآن پنج ریالي تا نخورده را در آورد و به من و مادر عید یبدهد .شب عید آن سال در خانه ما شام غریبان بود.
سرد است خانه اي که پدر نیست.
همه آرزو هایم که در لاي عباي پدر پیچیده بودم یكباره گم شدند و روزي که عباي پدر را دم در به دوازده ریال فروختیم آرزوهاي من هم بر باد رفت.
منتظرظهور یوسف زهرا(عج) (28-10-2024), مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), ترنج* پله پله تا ملکوت * (28-10-2024)


| ❤ |
سلام سید حورا عزیز . دست گلت درد نکنه . شنیده بودم که بعد از کتاب بامداد خمار که قبلا خونده بودم , کتابی به نام شب سراب هم نوشته شده . خیلی دوست داشتم این کتاب رو بخونم. الان کلی خوشحال شدم. دست درد نکنه عزیزم![]()
دلتنگم..
برای دخترکی که رویا میبافت.. فارق از وضوح نبودن ها..
سردی نبایدها.. سختی گسستن ها..
مائده سادات موسوی (29-10-2024), کنیز رقیه سادات (29-10-2024), سیده حورا بدری (30-10-2024)

این گل تقدیم به شما و تشکر از کتاب خوبی که شروع کردید
کنیز رقیه سادات (29-10-2024), سیده حورا بدری (30-10-2024)

مهمترین مشكلي که بعد از مرگ پدر گریبانگیر من شد مساله پول و خرجي نبود که مادر یواش یواش از لوازم خانه مي فروخت و مي خوردیم و بالاخره تصمیم گرفت که خانه را هم بفروشیم و جایي دورتر اتاقي اجاره کنیم .مشكل
اصلي من مساله حمام رفتنم بود.
تا پدر بود همیشه همره او مي رفتم اما از وقتي که پدر مرد گرفتاري من شروع شد .حمام عمومي زنانه راهم نمي دادند و به حمام مردانه هم مادر تنهایي نمي گذاشت که بروم و اطمینان به هیچكس هم نداشت که مرا همراهش بفرستد، تا هوا گرم بود کنار حوض لیف و صابون را مي آورد سر و بدنم را مي شست بعد مي رفت توي اتاق و خودم کمر به پایین را مي شستم .از حوض آب بر مي داشتم و خودم را آب مي کشیدم و بدو بدو مي رفتم توي اتاق.
وقتي هوا ملایم بود زیر زمین، آب گرم مي کرد و توي سردابه تن و بدنم را مي شست اما زمستان واویلا بود.
مادر یكروز گفت:
مشهدي جواد مرد مؤمن و خوبي است دو تا پسر هم، اندازه تو دارد .مي خواهي همره آنها بفرستم بروي حمام؟-
من عجیب کمرو و خجالتي بودم حتي با آن ها هم که همجنس خودم بودند حاضر نمي شدم که بروم و لخت شوم. زماني که همراه پدر مي رفتم امكان نداشت بدون پیژامه در انظار ظاهر شوم و پدرو سربسرم مي گذاشت و مي خندید.
نه مادر از مشدي جواد خجالت مي کشم- .
آخ پس چه بكنم؟-
خب حمام نمي روم مگر زمستان چند ماه است؟-
وااي خدا بدور سه ماه مي خواهي حمام نروي؟-
تو آب ریز سرم را توي تشك مي شویم پاهایم را هم مي شویم بقیه را هم مي روم توي مستراح میشویم- .
هرچه مادر اصرار کرد من زیر بار نرفتم و بالاخره سوراخ سنبه هاي در مستراح را با پارچه و کاغذ گرفتم و با یك
مشربه آب گرم به قول خودم مسأله حمام را حل کردم .چند سالي این جوري گذشت تا به سني رسیدم که مادر دیگر نگرانم نماند و به تنهایي به حمامم فرستاد.
اما مشدي جواد که بقال محله بود قبول کرد که مدتي شاگردیش را بكنم .صبح تا غروب جلوي دکان را جارو مي کردم، آب مي پاشیدم، تغار هاي خالي ماست را مي شستم، پیت هاي خالي پنیر را روي هم مي چیدم و پادویي مي کردم غروب به غروب دو ریال به من مزد مي داد که معمولا از خودش سیب زمیني و پیاز و بادمجان و گاهگاهي هم
پنیر مي خریدم.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)