صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 97 , از مجموع 97

موضوع: داستان های نماز

  1. Top | #91

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    نماز آيات


    پيامبر اسلام ( صلّى اللّه عليه و آله ) از «ماريه قبطيه » فرزندى به نام «ابراهيم » داشت ، ابراهيم در سال هشتم هجرى در مدينه متولد شد و در سال دهم هجرى از دنيا رفت . وقتى كه ابراهيم از دنيا رفت ، در آن روز، تصادفاً خورشيد گرفت و مردم به هم مى گفتند: چون فرزند پيامبر اسلام ( صلّى اللّه عليه و آله ) از دنيا رفته ، خورشيد گرفته است .
    وقتى پيامبر از حرفهاى مردم آگاه شد، به آنان فرمودند:
    «اى مردم ! خورشيد و ماه هر دو از نشانه هاى خداوند مى باشند كه به دستور او حركت مى كنند، كسوف و گرفتگى خورشيد، هيچ ربطى به مرگ فرزند من ندارد وقتى يكى از آن دو (خورشيد و ماه ) گرفته شد، نماز آيات بخوانيد...».(100)



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #92

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    پرداخت زكات در حال ركوع


    آخرين سفير الهى در مسجد مدينه نماز ظهر مى خواند، جانشين او نيز پشت سر رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) به نماز ايستاده بود. فقيرى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك نمود اما هيچ كس به او چيزى كمك نكرد.
    فقير با دلى شكسته گفت : «اللّهم اشهد انى سئلت فى مسجد رسول اللّه فلم يعطنى احد شيئ».
    «خدايا! شاهد باش من در مسجد رسول خدا از مردم كمك خواستم ، ولى هيچ كس مرا كمك نكرد».
    وقتى آن فقير با خود زمزمه مى كرد، حضرت على ( عليه السّلام ) در ركوع نماز بود، با انگشت كوچكش فقير را متوجه خود نمود، فقير نزد آن حضرت آمد و با اشاره آن حضرت ، انگشتر را از انگشت آن حضرت بيرون آورد و با خوشحالى و رضايت ، مسجد را ترك نمود.
    در اين هنگام رسول خدا فرمودند: (... رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى# وَيَسِّرْلِى اءَمْرِى# وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى# يَفْقَهُوا قَوْلِى# وَاجْعَلْ لِى وَزيراً مِنْ اءَهْلِى# هرُونَ اءَخِى# اُشْدُدْ بِهِ اءَزْرِى ). (101)
    «... خدايا! سينه مرا گشاده گردان ، كار مرا بر من آسان گردان ... و وزيرى از خاندانم برايم قرار ده و به وسيله او پشتم را محكم كن ».
    هنوز سخن پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) به پايان نرسيده بود كه جبرئيل آيه 55 از سوره مائده را بر او نازل نمود.
    (اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ ءَامَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ).
    «ولى و سرپرست و رهبر شما تنها خداست و پيامبر او و آنانكه ايمان آورده اند و نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى پردازند». (102)


  4. Top | #93

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    سجده خونين


    ... و رمضان آخر براى على (ع ) صفاى ديگرى داشت براى اهل بيتش ‍ اضطراب و دلهره ، در اثر خبرهايى كه پيغمبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) داده بودند و علايمى كه خود على ( عليه السّلام ) مى دانست و گاهى اظهار مى كرد، يك ناراحتى و اضطراب در بين اهل بيت و اصحاب نزديك پيدا شده بود، چيزهاى عجيبى مى گفت و در ماه رمضان آخر عمر، هر شبى در يك جا ميهمان بودند، ولى خيلى كم غذا مى خوردند، اين بچه ها دلشان به حال پدر مى سوخت و به حال او رقت مى كردند و سؤ ال مى نمودند پدرجان ! شما چرا اين طور كم غذا مى خوريد؟ مى فرمود: مى خواهم در حالى خداى خودم را ملاقات كنم كه شكمم گرسنه باشد، مى فهميدند، كه براى على ( عليه السّلام ) يك انتظارى است ، انتظار نزديكى ، و گاهى نگاه مى كرد به آسمان و مى گفت : آن كه به من خبر داده است حبيبم پيغمبر، راست گفته است ....
    شب نوزدهم ماه مبارك رمضان كه رسيد، بچه ها مى آمدند پيش على ( عليه السّلام ) و تا پاسى از شب در خدمت على ( عليه السّلام ) بودند. امام حسن ( عليه السّلام ) رفتند به خانه خودشان ، على ( عليه السّلام ) يك مصلاّ داشت ، در آنجا عبادت مى كرد، شبها نمى خوابيد، معمولاً وقتى كه از كارهاى خودش ، و از كارهاى زندگى و اجتماعى اش فارغ مى شد، مى رفت در مصلاّ و در خلوت راز با رب الارباب ، امام حسن ( عليه السّلام ) هنوز صبح طلوع نكرده ، آمد پيش پدر و رفت مستقيم به مصلاى پدر... و اميرالمؤ منين به فرزندش فرمود: پسرجان ! من ديشب ... همينطور كه نشسته بودم خوابم برد، يك دفعه پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) را در عالم رؤ يا ديدم ، عرض كردم يا رسول الله ! من از دست اين امت تو چه خون دلها خوردم !
    حضرت فرمودند: نفرين كن ، نفرين كردم بر آنها كه خداوند مرا از آنها بگيرد و يك انسان نالايق را بر آنها بفرستد ...
    امام بيرون آمدند، و مرغابيها به صدا درآمدند، امام فرمودند: بله الا ن صداى مرغ است ، ولى طولى نمى كشد كه صداى نوحه گرى انسانها در همينجا بلند مى شود.
    بچه ها جلو اميرالمؤ منين را گرفتند و مى گفتند: پدر جان ! نمى گذاريم شما برويد به مسجد و حتماً بايستى يك نفر ديگر را به نيابت بفرستى . اول فرمودند خواهرزاده ام «جعدة بن جُبير» را بگوييد برود و با مردم نماز جماعت بخواند، بعد خودشان نقض كردند و فرمودند نه خودم مى روم .
    عرض كردند: اجازه بدهيد كسى شما را همراهى كند فرمود: خير نمى خواهم كسى مرا همراهى كند....
    به طرف مسجد حركت نمود آمد و آمد، خودش اذان صبح را مى گفت ، نزديك اذان صبح بود، رفت بالاى ماءذنه فرياد الله اكبر! الله اكبر! را بلند كرد، اذان كه گفت ، با آن سپيده دم خداحافظى كرد و گفت : اى صبح ! اى سپيده دم ! اى فجر! از روزى كه على به اين دنيا چشم گشوده است ، آيا روزى بوده است كه تو بدمى و چشم على در خواب باشد.
    وقتى كه امام به مسجد رفت و به نماز ايستاد، پليدترين انسانها «عبدالرحمن بن ملجم مرادى »، شمشير زهرآلودش را بر سر آن حضرت فرود آورد، «سبحان ربى الاعلى و بحمده » امام وقتى در بستر افتاده بود، فرمود:«به خدا قسم وقتى اين ضربت بر فرق من وارد شد، مَثَل من مَثَل عاشقى بود كه به معشوق خودش رسيده ، مَثَل آن كسى بود كه در شب ظلمانى ، دنبال چاه آبى مى گردد تا خيمه و خرگاهش را بردارد و به آنجا برود، اگر در آن تاريكى ، آن چاه آب را پيدا كند، چقدر خوشحال مى شود» آرى مَثَل او هم مَثَل همان شخص است كه حافظ مى گويد:

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
    اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

    چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
    آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند (103)



  5. Top | #94

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اللّه تو لبيك ماست


    مردى بود كه هميشه با خداى خودش راز و نياز مى كرد و داد اللّه ! اللّه ! سر مى داد. شيطان يك وقتى بر او ظاهر شد و وسوسه اش نمود، و كارى كرد كه اين مرد براى هميشه خاموش شد، يعنى يك وقتى به سراغش آمد و گفت : اى مرد! اين همه كه اللّه ! اللّه ! گفتى و مرتّب سحرها بلند مى شوى اللّه ! اللّه ! مى گويى آنهم با اين همه درد، آخر يك مرتبه شد كه تو لبيك بشنوى ؟! تو اگر درِ هر خانه اى رفته بودى ، اين اندازه ناله كرده بودى ، لااقل يك مرتبه جوابت را داده بودند. و يك دفعه گفته بودند «لبيّك »، اين مرد ديد حرف منطقى است ، (البتّه به ظاهر)، سبب شد كه دهانش بسته شود و ديگر اللّه ! اللّه ! نمى گفت . در عالم رؤ يا هاتفى به او گفت : تو چرا مناجات خودت را؟ ترك كردى گفت من مى بينم اين همه مناجات كه مى كنم و اين همه درد و سوزى كه دارم ، يك مرتبه نشد در جواب من لبيك گفته شود! هاتف به او گفت : ولى من ماءمورم از طرف خدا جوابت را بدهم :
    گفت همان اللّه تو لبيّك ماست
    آن نياز و سوز و دردت پيك ماست

    همان دردى كه ما در دل تو قرار داديم ، همان سوزى كه ما در دل تو قرار داديم ، همان عشق و شوقى كه ما در دل تو قرار داديم ، اين خودش ‍ لبيك ماست . (104)

  6. Top | #95

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    شهادت مدرس بعد از نماز


    مرحوم مدرس ( قدّس سرّه ) را پس از ده سال تبعيد، به خانه خرابه اى در شهر «كاشمر» آورده بودند. اين خانه كوچك در كنار قبرستان شهر قرار داشت . به ماءموران دستور داده بودند كه از آن خانه با دقت مراقبت كنند و آن پيرمرد زندانى را زيرنظر داشته باشند، به آنان گفته شده بود كه پيرمرد، بزرگترين دشمن رضا شاه است .
    روزهاى آخر ماه رمضان بود، «آيت اللّه سيد حسن مدرس » كه آهسته آهسته عصايش را بر زمين مى زد و زير لب صلوات مى فرستاد، داخل اتاقش رفت . حالا ديگر از او فقط مقدارى پوست و استخوان مانده بود اما با همان حالش ، همه روزهاى ماه رمضان را روزه گرفته بود، براى او سختى در زندگى چيز تازه اى نبود با سختى ، دوستى ديرينه اى داشت .
    او خود را از جوانى به كم غذايى عادت داده بود و از همان دوران ، روزهاى زيادى را با كارهاى سخت گذرانده بود. در ايام تحصيل ، روزهاى پنجشنبه و جمعه را عملگى كرده بود تا پول تحصيل خود را درآورد.
    وى در كنار سماور كوچكى كه در كنار اتاقش ، غل غل مى كرد؛ روى زمين نشست و مقدارى چاى در قورى ريخت و آن را روى سماور گذاشت ، بعد به آهستگى برخاست ، سجاده اش را برداشت و بر زمين پهن كرد، در آن دنياى بزرگ ، فقط آن سجاده كوچك و كهنه بود كه اشكهاى چشم مدرس را ديده بود.
    مدرس ، رو به قبله نشست و با صداى بلندى مشغول خواندن قرآن شد. در همان لحظه در اتاقش باز شد و سه ماءمور بدون خبر وارد شدند.
    مدرس به آرامى روى برگرداند و زير لب گفت : «سلام » !
    سه ماءمور با بى احترامى داخل اتاق شدند و نشستند. مدرس هم بدون توجه به آنها، مشغول خواندن قرآن شد. آن سه ماءمور خيلى آهسته با يكديگر مشغول صحبت شدند؛ اما مدرس اصلاً به آنها توجهى نداشت . سركار جهانسوزى رو به مدرس كرد و با صداى بلندى گفت : آهاى سيّد! چاى نمى خورى ؟!
    مدرس بدون اينكه بازگردد، جواب داد: افطار كه بشود، مى خورم . تا اذان مغرب چيزى نمانده بود، آن سه نفر دوباره مشغول صحبت شدند، مدرس برخاست و شروع به خواندن نماز مستحبى كرد.
    از دور صداى ضعيف اذان مى آمد، جهانسوزى برخاست و در حالى كه به مدرس خيره شده بود، به سماور نزديك شد. مدرس سر بر سجده گذاشته بود و ذكر مى گفت . او به تندى يك استكان چاى ريخت . يكى ديگر از ماءموران ، پاكت كوچكى را كه در دست داشت ، داخل استكان خالى كرد، دست آن ماءمور مى لرزيد، از داخل پاكت ، گرد سفيد رنگى به داخل استكان سرازير شد، همين كه مدرس سلام نماز را داد، جهانسوزى استكان چاى را نزديك مدرس برد و گفت : چايى بخور!
    مدرس ، با همان آرامش ، استكان را برداشت ، بعد از گفتن «بسم اللّه »، چاى را با يك دانه قند سر كشيد. سپس برخاست و در حالى كه يك دور از عمامه اش را از سرش باز كرده و روى گردنش انداخته بود، آماده نماز شد. هر سه ماءمور با اضطراب ، مدرس را نگاه مى كردند.
    آنها هر لحظه انتظار داشتند كه پيكر نحيف و استخوانى مدرس نقش بر زمين شود، اما مدرس در ركعت سوم هم قيام كرد و نمازش را با آرامش ‍ ادامه داد. آن سه با تعجب به همديگر نگاه كردند.
    سم بر بدن او اثر نكرده بود. وقتى مدرس سر از سجده برداشت و نشست ، آن سه نفر به سوى مدرس هجوم بردند، دو تن از آنها، دستها و پاهاى مدرس را گرفتند و يكى از آنها عمامه را به گردن مدرس پيچيد و دو سوى آن را با قدرت تمام كشيد.
    مدّتى بعد، ديگر حتى صداى خِرخِر ضعيف نفسهاى مدرس هم شنيده نشد، چشمهايش بسته شد و پيكرش سست گرديد و از هم وارفت ، آرى او به خدا پيوسته بود. (105)


    شهيد رجايى و نماز اوّل وقت


    يكى از دوستان «شهيد رجايى » نقل كرده است كه : روزى نزديك ظهر در خدمت شهيد رجايى بودم ، صداى اذان شنيده شد، در حالى كه ايشان به منظور آماده شدن براى اقامه نماز از جا حركت كرد، يكى از خدمتگزاران وارد اتاق شد و گفت : غذا آماده است ، سرد مى شود، اگر اجازه مى فرماييد بياورم .
    شهيد رجايى فرمودند: خير، بعد از نماز.
    وقتى خدمتگزار از اتاق خارج شد، شهيد رجايى با چهره اى متبسم و دلى آرام خطاب به من فرمودند: عهد كرده ام هيچ وقت قبل از نماز، ناهار نخورم ، اگر زمانى ناهار را قبل از نماز بخورم ، يك روز روزه بگيرم ، «به كار بگوييد وقت نماز است ، به نماز نگوييد كار دارم » . (106)

    اثر دعا بعد از نماز
    مرحوم محمد تقى مجلسى ( قدّس سرّه ) در يكى از شبها، پيش از نماز و تهجّد و گريه و زارى به درگاه قادر متعال ، خود را به حالتى ديد كه دريافت هر چه از درگاه احديت درخواست كند، مستجاب خواهد شد. با خود انديشيد: از خدا چه بخواهم ، امر دنيوى يا اخروى ؟ ناگاه صداى گريه «محمد باقر» از گهواره بلند شد.
    گفت : خدايا! به حق محمد و آل محمد ( صلّى اللّه عليه و آله ) اين طفل را مروّج دين و ناشر احكام سيّدالمرسلين قرار بده و موفق كن او را به توفيقات بى نهايت خود!
    آن كودك ، بعدها علامه مجلسى صاحب دايرة المعارف عظيم شيعه ؛ يعنى كتاب جاويدان «بحارالا نوار» شد.(107)




    پایان

  7. Top | #96

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    شهيد رجايى و نماز اوّل وقت


    يكى از دوستان «شهيد رجايى » نقل كرده است كه : روزى نزديك ظهر در خدمت شهيد رجايى بودم ، صداى اذان شنيده شد، در حالى كه ايشان به منظور آماده شدن براى اقامه نماز از جا حركت كرد، يكى از خدمتگزاران وارد اتاق شد و گفت : غذا آماده است ، سرد مى شود، اگر اجازه مى فرماييد بياورم .
    شهيد رجايى فرمودند: خير، بعد از نماز.
    وقتى خدمتگزار از اتاق خارج شد، شهيد رجايى با چهره اى متبسم و دلى آرام خطاب به من فرمودند: عهد كرده ام هيچ وقت قبل از نماز، ناهار نخورم ، اگر زمانى ناهار را قبل از نماز بخورم ، يك روز روزه بگيرم ، «به كار بگوييد وقت نماز است ، به نماز نگوييد كار دارم » . (106)


  8. Top | #97

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,364
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    اثر دعا بعد از نماز


    مرحوم محمد تقى مجلسى ( قدّس سرّه ) در يكى از شبها، پيش از نماز و تهجّد و گريه و زارى به درگاه قادر متعال ، خود را به حالتى ديد كه دريافت هر چه از درگاه احديت درخواست كند، مستجاب خواهد شد. با خود انديشيد: از خدا چه بخواهم ، امر دنيوى يا اخروى ؟ ناگاه صداى گريه «محمد باقر» از گهواره بلند شد.
    گفت : خدايا! به حق محمد و آل محمد ( صلّى اللّه عليه و آله ) اين طفل را مروّج دين و ناشر احكام سيّدالمرسلين قرار بده و موفق كن او را به توفيقات بى نهايت خود!
    آن كودك ، بعدها علامه مجلسى صاحب دايرة المعارف عظيم شيعه ؛ يعنى كتاب جاويدان «بحارالا نوار» شد.(107)













    پـــــــــــایـــــــــــ ــان

صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi