نبرد سالمندی
من نرفتم سوی پیری، پیری آمد سوی من
رو ندادم من به او، او خنده زد بر روی من
هیچ ردپایی از خود بر زمین نگذاشتم
او سراغم را گرفت و تکیه زد بر کوی من
نه سلامی دید از من، نه پیامی، وین عجب
وارد خانه شد و بنشست بر سکّوی من
التفاتیهم نکردم، روی گرداندم از او
جای خود، خوش کرد بر سر، دوست شد با موی من
گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از او
گام دوم، برف بنشانید بر گیسوی من
وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشید
چین و خط انداخت بر پیشانی و ابروی من
من جوانی کردم و با نقش و رنگ آراستم
رنگکاری و تتو شد پیشه و الگوی من
کمکمک نزدیک شد تا سوی چشمانم بَرد
پیشکشکرد عینکی، یعنی شده دلجوی من
حرف دَرگوشی زد و نیروی گوشم را، ربود
بعد، مرزنگوش نوشیدن بشد داروی من
من به راه خود شدم بی اعتنا و باامید
لیک آمد درد بنشانید بر زانوی من
روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشید
شب به نیش خار، شد پرپر، گل شببوی من
هم زبانی کرد بامن تا به حلقم چنگ زد
طُعمه شد صُوت و بیان و لحن و گفتگوی من
خود گمانش بود، من قیدِ جوانی را زدم
پس عصایی کرد هدیه، تکیهء بازوی من
کار او تخریب بود و کار من، استادگی
تا که مغلوبم شد و محبوس در باروی من
هیچ پروایم نبود از او، همی پنداشت من
کودکی هستم که او گشتهاست چون لولوی من
من تلاش افزودم و او هم تنش در زندگی
کرد تغییر ازقضا، رفتار و خُلق و خوی من
از قَدَر پرسید سارا، چاره و تدبیر چیست؟
گفت تسلیمش مشو، پیکار کن، بانوی من
لطف ایزد یاورم شد در نبرد زندگی
چونکه هرشب میرود بر آسمان، یاهوی من
✍🏽 سارا شمیزی



نقل قول
