بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
در بیان شهادت حضرت صادق(علیه السلام) :
شهادت حضرت صادق عليه السلام در ماه شوال سنه يك صد و چهل و هشت به سبب انگور زهرآلود كه منصور به آن حضرت خورانيده بود. و در وقت شهادت از سن مباركش شصت و پنج سال گذشته بود و در كتب معتبره معين نكرده اند كه كدام روز از شوال بوده ، بلى صاحب ( جَنّات الخُلُود ) كه متتبع ماهرى است بيست و پنجم آن ماه گفته (101) ، و به قولى دوشنبه نيمه رجب بوده و نقل شده از ( مشكاة الا نوار ) كه داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرض وفاتش ديد آن حضرت را چندان لاغر و باريك شده كه گويا هيچ از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنينش پس آن مرد به گريه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گريه مى كنى ؟ گفت : گريه نكنم با آنكه شما را به اين حال مى بينم ؟ فرمود: چنين مكن ، همانا مؤ من چنان است كه هرچه عارض او شود خير او است و اگر بريده شود اعضاى او براى او خير است و اگر مالك شود مشرق و مغرب را براى او خير است .(102)
و روايت كرده شيخ طوسى از ( سالمه ) كنيز حضرت صادق عليه السلام كه گفت : بودم نزد حضرت صادق عليه السلام در وقت احتضار كه حال اغماء پيدا كرد، چون به حال خود آمد فرمود: بدهيد به حسن بن على بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب كه ( افطس ) باشد هفتاد اشرفى (103) و بدهيد به فلان و فلان ، فلان مقدار، من گفتم : عطا مى كنى به مردى كه حمله كرد بر تو با كارد و مى خواست تو را بكشد؟ فرمود: مى خواهى من از آن كسان نباشم كه خدا مدح كرده ايشان را به صله كردن رحم و در وصف ايشان فرموده :
( وَالذّينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللّهُ بِهِ اَنْ يوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونْ سُوءَ الْحِسابِ ) .(104)
سپس فرمود: اى سالمه ! به درستى كه حق تعالى خلق كرد بهشت را و خوشبو گرانيد آن را و بوى آن تا دو هزار سال مى رسد و نمى شنود بوى آن را عاق والدّين و قطع كننده رحم .(105)
شيخ كلينى از امام موسى عليه السلام روايت كرده است كه گفت : پدر بزرگوار خود را كفن كردم در دو جامه سفيد مصرى كه در آنها احرام مى بست و در پيراهنى كه مى پوشيد و در عمامه اى كه از امام زين العابدين عليه السلام به او رسيده بود و در برد يممنى كه به چهل دينار طلا خريده بود و اگر امروز مى بود به چهارصد دينار مى ارزيد. (106) ايضا روايت كرده است كه بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام حضرت امام موسى عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ برافروزد در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود.(107)
و روايت كرده است شيخ صدوق از ابوبصير گفت : مشرف شدم خدمت امّ حميده امّ ولد حضرت امام جعفر صادق عليه السلام براى تعزيت حضرت صادق عليه السلام پس آن مخدره گريست و من نيز به جهت گريه او گريستم ، پس از آن فرمود: اى ابومحمّد! اگر مى ديدى حضرت صادق عليه السلام را در وقت موت همانا امر عجيبى مشاهده مى كردى ، چشمهاى خود را گشود و گفت : جمع كنيد به نزد من هر كسى كه مابين من و او قرابت و خويشى است پس ما نگذاشتيم احدى را از خويشان او مگر آنكه به نزد او آوديم ؛ پس آن جناب نظرى افكند به سوى ايشان و فرمود: ( اِنَّ شَفاعَتَناَ لاتَنالُ مُسْتَخِفّا بِالصَّلوة ) ؛ همانا شفاعت ما نخواهد رسيد به كسى كه استخفاف كند به نماز(108) ، يعنى نماز را خوار و سبك شمرد و اعتنا و اهتمام به آن نداشته باشد.
و روايت شده از عيسى بن داب كه چون جنازه نازنين حضرت صادق عليه السلام را روى سريرى نهادند و حمل كردند به سوى بقيع براى دفن ، ابوهريره عجلى كه از شعراى مجاهرين اهل بيت شمرده مى گشت اين اشعار بگفت :
اَقوُلُ وَ قَدْ راحُوا بِهِ يَحْمِلُونَهُ
عَلى كاهِلٍ مِنْ حامِلَيْهِ وَ عاتِقٍ
اَتَدْرُونَ ماذا تَحْمِلُونَ اِلَى الثَّرى
ثَبيرا ثَوى مِنْ رَاءْسِ عَلياء شاهِقٍ
غَداةَ حَثَى الحاثُونَ فَوْقَ ضَريحِهِ
تُرابا وَ اَوْلى كانَ فَوْقَ الْمَفارِقِ(109)
مسعودى گفته كه دفن كردند آن حضرت را در بقيع نزد پدر و جدش و سن آن حضرت شصت و پنج سال بود.(110) و گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند و در قبور ايشان در آن موضع از بقيع سنگ مرمرى است كه بر آن نوشته اند:
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: اَلْحَمْدُللّهِ مُبيدَ الاُمَمِ وَ مُحْيِىِ الرِّمَمِ هذا قَبْرُ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللّهِ صَلِى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ قَبْرُ الْحَسَنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ وَ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ اَبِى طالِبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِلي وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ، انتهى وَ اَقُولُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اَجمعينَ ) و روايت شده كه شخصى ابوجعفر نام وافد اهل خراسان بود و جماعتى از اهل خراسان نزد او جمع شدند و از او درخواست كردند كه اموالى و متاعى بود كه بايد به حضرت صادق عليه السلام برسد آنها را با خود حمل كند و براى آن حضرت ببرد با مسائلى كه بعضى استفتاء بود و پاره اى در مشاوره . ابوجعفر آن اموال و سؤ الات را با خود حمل كرده و حركت كرد چون وارد كوفه گشت منزل كرد و به زيارت قبر اميرالمؤ منين عليه السلام رفت ، ديد در ناحيه قبر، شيخى نشسته و جماعتى دور او حلقه زده اند. همين كه از زيارت خود فارغ شد به قصد ايشان رفت ديد كه ايشان فقهاء شيعه مى باشند و از آن شيخ استماع فقه مى كنند از آن جماعت پرسيد كه اين شيخ كيست ؟ گفتند: ابوحمزء ثمالى است . گفت من نزد آنها نشستم .
مؤ لف گويد: كه قبر اميرالمؤ منين عليه السلام از زمان وفاتش تا زمان حضرت صادق عليه السلام پنهان و مخفى بود و كسى مطلع بر آن نبود جز اولاد و اهل بيت آن حضرت و حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر عليهم السلام مكرر به زيارتش مى رفتند و بسيار بود كه با آنها صاحب روحى نبود مگر شتر ايشان و لكن در زمان حضرت صادق عليه السلام شيعيان قبر آن حضرت را شناختند و به زيارتش مشرف مى گشتند و سببش آن بود كه حضرت صادق عليه السلام در ايامى كه در حيره بود مكرر به زيارت آن قبر شريف مى رفت و غالبا بعضى از مخصوصان اصحاب خود را همراه مى برد و مدفن اميرالمؤ منين عليه السلام را به ايشان مى نمود و اين بود تا ايام هارون رشيد كه يك باره قبر مبارك ظاهر شد و مزار قاصى و دانى گشت . و اما ابوحمزه ثمالى ، پس او در خدمت امام زين العابدين عليه السلام به زيارت آن قبر شريف مشرف گشته بود چنانچه در فصل هشتم بيايد ذكرش .
بالجمله ؛ آن مرد خراسانى مى گويد در اين بين كه ما نشسته بوديم مردى اعرابى وارد شد و گفت : ( جِئْتُ مِنَ الْمَديْنَةِ وَ قَدْ ماتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام ) ؛ يعنى من از مدينه مى آيم و جعفر بن محمّد عليه السلام وفات كرد! ابوحمزه از شنيدن اين خبر وحشت اثر نعره زد و دو دست خود را بر زمين زد، آن وقت سؤ ال كرد از آن اعرابى كه آيا شنيدى كه كى را وصى خويش كرد؟ گفت : وصى خود را قرار داد، پسرش عبداللّه و پسر ديگرش موسى عليه السلام ، و منصور خليفه را، ابوحمزه گفت : حمد خدا را كه ما را هدايت كرد و نگذاشت كه گمراه شويم ! ( دَلَّ عَلَى الصَّغيرِ وَ بَيَّنَ عَلَى الْكَبيرِ وَ سَتَرَ الاَمْرَ الْعَظيمَ ) ، پس ابوحمزه رفت نزد قبر اميرالمؤ منين عليه السلام و مشغول نماز شد ما نيز مشغول به نماز شديم ، پس من رفتم نزد او و گفتم : تفسير كن براى من اين چند كلمه كه گفتى . پس ابوحمزه تفسير كرد كلام خود را به چيزى كه حاصلش اين است كه وصيت منصور ظاهر است كه براى تقيه است كه وصى او را به قتل نرساند و فرزند كوچك كه امام موسى است با فرزند بزرگتر كه عبداللّه است ذكر كرد تا مردم بدانند كه عبداللّه قابل امامت نيست ؛ زيرا كه اگر فرزند بزرگ علتى در بدن و دين نداشته باشد مى بايد كه او امام باشد. و عبداللّه در بدن فيل پا بود و دينش ناقص بود و جاهل بود به احكام شريعت ، اگر او علتى نمى داشت به او اكتفا مى كرد، پس از آنجا دانستم كه امام موسى عليه السلام است و ذكر آنها براى مصلحت است .(111)
شيخ كلينى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب روايت كرده اند از ابوايوب جوزى كه گفت : شبى ابوجعفر دوانيقى در ميان شب فرستاد و مرا طلبيد، چون رفتم ديدم كه بر كرسى نشسته و شمعى در پيش او نهاده اند و نامه در دست دارد و مى خواند، چون سلام كردم نامه را پيش من انداخت و گريست و گفت : اين نامه محمّد بن سليمان است و خبر وفات امام جعفر صادق عليه السلام را نوشته است ؛ سپس سه نوبت گفت ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ ) و گفت مثل جعفر كجا به هم مى رسد، پس گفت : بنويس كه اگر يك كس را بخصوص وصيت كرده است او را بطلب و گردن بزن . بعد از چند روز جواب نامه رسيد كه پنج نفر را وصى كرده است خليفه و محمّد بن سليمان والى مدينه و دو پسر خود عبداللّه و موسى و حميده مادر موسى را. چون نامه را منصور خواند گفت : اينها را نمى توان كشت !(112)
علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده كه حضرت به علم امامت مى دانست كه منصور چنين اراده خواهد كرد آن جماعت را حسب ظاهر در وصيت شريك كرده بود، اول نامه او را نوشته بود و در باطن امام موسى عليه السلام مخصوص بود به وصيت ، و از اين وصيت نيز اهل علم مى دانستند كه وصايت و امامت مخصوص آن حضرت است چنانچه از روايت ابوحمزه كه گذشت معلوم گشت .(113)
____________________
101- ( جنات الخلود ) ص 28، جدول 13.
102- ( مشكاة الانوار ) ص 75، حديث 145.
103- در روايت ( هفتاد دينار ) آمده و آنكه به جاى ( دينار ) ، ( اشرفى ) ذكر شده است ظاهرا درست نيست ،
براى اينكه كلمه ( اشرفى ) منسوب به اشرف خان يا يك فرمانرواى اشرف نام ديگر است و در زمان عباسيان ( اشرفى ) وجود نداشته است (ويراستار). ضمنا در بعضى روايات دينار و در بعضى درهم آمده كه هر دو به ( اشرفى ) ترجمه شده كه درست نيست چون دينار، طلا است و درهم ، نقره . (ويراستار)
104- سوره رعد (13)، آيه 21.
105- ( الغيبة ) شيخ طوسى ص 197.
106- ( الكافى ) 1/476.
107- ( الكافى ) 3/251.
108- ( ثواب الا عمال و عقاب الا عمال ) شيخ صدوق ، ص 493.
109- ( بحارالانوار ) 47/333.
110- ( اثبات الوصية ) مسعودى ص 189، شايان ذكر است كه در اين نسخه كه چاپ انتشارات انصاريان قم است به جاى ( 65 سال ) ، ( 66 سال ) ذكر شده است .
111- ( بحارالانوار ) 47/251.
112- ( مناقب ) ابن شهر آشوب 4/345.
113- ( جلاءالعيون ) علامه مجلسى ص 885.