آن روز هم مثل یك مهمان محترم مرا برد توي اتاق پنجدري، جلوي پنجره ساخت خودم نشستم و گویي فتح سومنات کرده بودم، پر از غرور و افتخار بودم، واقعاً رحیم شاهكاري بود که من ساخته بودم .حتماً تعریف هاي خانم
در دل آقا اثر کرده بود و من منتظر بودم علاوه بر دستمزد خوبي که خواهم گرفت انعامي هم مي دادند. بصیرالملك در حالیكه رب دشامبري بر تن داشت وارد اتاق شد و من به احترامش از جا پریدم .راستش را بخواهي
من با خانم بیشتر اخت بودم تا با آقا .آقا سبح مي رفت و براي ناهار مي آمد و بلافاصله بعد از ناهار مي رفت و شب برمي گشت و من معمولاً صبحها فقط سلام و علیكي با او مي کردم، خیلي وقت ها هم من مشغول کار بودم و او بي اعتنا به من طول حیاط را طي میكرد و مي رفت سوار درشكه مي شد .خانوم خانوما، تا شوهرش وارد اتاق شد بلند شد و بیرون رفت و ما دو تا تنها ماندیم و جناب بصیرالملك آب سردي بر سر من ریخت.
مي داني رحیم؟ از قدیم ندیم گفته اند قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهري .آدم مفتخوري که معلوم نیست چند تا
ده را چه جوري صاحب شده و تمام عمر مفت خورده چه مي فهمد که کار کردن و عرق ریختن یعني چه؟
بعد از غروب آفتاب مثل کتك خورده ها به خانه برگشتم .تا کلید را توي قفل در چرخاندم عیالم در را باز کرد، شاد
و خندان، سرخاب سفیداب مالیده بوي گل و گلاب مي داد، پیراهن چیت خوشگلش را به تن کرده بود و موهایش را روي شانه هایش ریخته بود، خودش را براي سفر آماده کرده بود .قیافه من چنان درهم بود که یكدفعه وارفت، از
جلو راهم کنار کشید و در را پشت سرم بست .بي آنكه حرفي بزنم لباس کارم را درآوردم و مثل همیشه سر و صورتم را شستم و همانجوري کنار حوض نشستم، همه رشته هایم پنبه شده بود .طفلي جرأت نمي کرد حرفي بزند، صداي قاشق و بشقاب را مي شنیدم، داشت سفره را مي چید محلش نگذاشتم، مدتي سكوت کرد و بالاخره از پله ها
پایین آمد.
آقا محمود شام حاضر است- .
میل ندارم- .
قیمه پلو درست کردم- .
بیجا کردي- .
مدتي صدایي نشنیدم، فقط گاه گاهي دماغش را پاک مي کرد و بعد صداي قاشق و بشقاب دوباره بلند شد طفلي بي آنكه لب به غذا بزند سفره را جمع کرده بود.
قسمت هشتم
آن شب وقتي سر بر روي بالش گذاشتم دلم مالامال از شادي بود .نمیدانم چرا؟
آیا به خاطر این بود که بالاخره راز عداوت اوستا را با آن صاحب درشكه فهمیده بودم؟ در درون خود به کند و کاو مشغول شدم، مدتي از این دنده به آن دنده برگشتم، خواب از سرم پریده بود، همه حرف هاي اوستا را دوباره و چند
باره مرور کردم .آدم هاي تازه اي در دنیاي افكار و تخیلاتم پیدا شده بودند.
از بصیرالملك بدم آمده بود، حق اوستاي مرا تمام و کمال نپرداخته بود، تصویري که اوستا از او برایم ترسیم کرده بود مرد شكم گنده مفت خوري بود که کار و کاسبي اي درست و حسابي نداشت مالك بود !آخه مالك بودن هم کار شد؟ همه اولیاء و انبیاء ما که نمونه و الگو براي ما هستند هیچكدام مالك نبودند، هیچكدام صاحب مال و مكنت
نبودند، شیخ عباس همیشه در مسجد محله مان که روضه مي خواند تعریف مي کرد که امیرالمؤمنین علي علیه السلام
از راه کشاورزي زندگي خودش را اداره مي کرد بیل مي زد، شخم مي زد، مي کاشت اصلاً آنها خدا را همیشه مالك دانسته اند این آدم ها که خودشان را مسلمان مي دانند چه جوري باور کرده اند ناني که مي خورند حلال است، آخه مالك فلان ده یعني چه؟ اصلاً مگر مي شود دهي را که عده اي در آن زندگي مي کنند خرید یا فروخت؟ رعیت مگر گاو و گوسفند است که مالكي به دیگري بفروشد .حق با اوستاي من است بصیرالملك مفت خور است.
خانوم خانوما زن بصیرالملك را بي آنكه دیده باشم و یا حتي اوستا تصویرش کند برایم عزیز شد، در تخیلاتم سنبل مهر و محبت شد، با احترام به یادش مي آوردم و چون قدر اوستا را فهمیده بود دوستش داشتم.
دلم براي عیال اوستا خیلي سوخته بود، نمي دانم چرا وقتي به یاد او بودم زني شبیه مادرم شكل مي گرفت، مظلوم و بي سر و صدا .یواش یواش افكارم به هم ریخت کلمات و افراد قاطي هم شدند، نظم تفكراتم از هم گسیخت و
چشمهایم سنگین شد و ... خوابم برد.
صبح صداي غلغل سماور مثل هر روز بیدارم کرد.
سلام ننه جان- .
علیك السلام، صبحت بخیر- .
یكباره مثل اینكه جرقه اي در مغزم درخشید، حرفهاي دیروز اوستا همه شفاف شدند همه آدم ها و حرف ها یكجا درون مغزم جمع شدند .یكدفعه مثل اینكه احساس بزرگي کردم، حس کردم که من هم مرد شده ام، من هم مرد
هستم، از جا بلند شدم با عجله کارهایم را کردم و با علاقه دویدم طرف دکان.
اوستا مدتي بود که اختیار دکان را به من سپرده بود، صبح ها براي کار توي خانه هاي مردم مي رفت و دمادم غروب مي آمد، کارهاي روز بعد مرا معین مي کرد، گپي مي زدیم چپقي مي کشید و بعد دوتایي دکان را مي بستیم و نصف راه را هم با هم بودیم بعد از هم جدا مي شدیم .مثل پدر با من رفتار مي کرد و چون بچه هم نداشت گاهگاهي به من
مي گفت هم خوشم مي آمد هم دلم برایش مي سوخت .آن روز تا غروب که اوستا بیاید در افكار « پسرم رحیم» خودم غوطه ور بودم .و بالاخره نمي دانم چه زماني از روز بود که بیاد روزي افتادم که با مرتضي قهوه چي سر مادرم حرفم شده بود گفته بود مادرت را شوهر بده برو سربازي و من بدم آمده بود.
جرقه اي که صبح بین خواب و بیداري در مغزم درخشیده بود دوباره روشن شد .لحظه اي دست از کار کشیدم با انگشتانم موهایم را چنگ زدم چشم هایم را بستم و با دوتا انگشتم به مغزم فشار آوردم، مثل اینكه درون مغزم
غوغاي بود، بیچاره مغزم در تلاش بود چیزي را که فراموش کرده بودم به یادم آورد .چي بود؟ کدام خاطره اي بود
که فراموش کرده بودم؟ از کوزه مقداري آب کف دستم ریختم و بصورتم پاشیدم، از خنكي آب خوشم آمد توي لیوان تا نصفه آب ریختم و جرعه جرعه نوشیدم .دوباره به کارم پرداختم، همینكه میخ را روي چوب گذاشتم و
چكش را بلند کردم که بر سر میخ بكوبیم گویي پتكي بر کله خودم کوبیده شد .ذهنم روشن شد، آنچه را که دنبالش بودم یافتم.
اوستا گفته بود که ما مرد ها آدم هاي خوبي نیستسم، آه پس همین حرف بود که به دل من نشسته بود، من هم مرد بودم و از این بابت خوشحال بودم حتي با باور کردن این مطلب که آدم خوبي نیستم!
حق با اوستا بود، من هم چند سال پیش وقتي از پیش مرتضي قهوه چي برگشتم با وجود اینكه به خاطر مادر با او دعوایم شده بود با خود مادر سر سنگین شده بودم، نیمچه دعوایي با او کرده بودم آه پس من مرد شده بودم و
خودم حالیم نبود.
وقتي به خانه بر مي گشتم تصمیم گرفتم تمام داستاني را که اوستا راجع به پنجره ارسي تعریف کرده بود براي مادرم بازگو کنم.
البته این صورت قضیه بود اما منظور اصلي ام این بود که به مادرم حالي کنم که ما مردها موجودات عجیبي هستیم اوستا با وجود اینكه سالهاي سال از آن ماجرا مي گذرد اما طوري نسبت به زنش دل سوزانید که گویي هنوز مسئله
تر و تازه بود.
مي خواستم با زبان بي زباني از مادرم دلجویي کنم و در حدیث عیال اوستا به او حالي کنم که اگر هم گهگاهي با او سرسنگین مي شوم نه به خاطر این است که دوستش ندارم بلكه کاملاً به دلیل این است که خیلي دوستش دارم !!مادر با او همدردي مي کرد وقتي صحبت از شام « بیچاره اوستا محمود » با علاقه تمام داستان را گوش کرد گاهي با گفتن
نخوردن اوستا محمود و گریه زنش کردم آهي کشید و گفت:
رحیم ما زنها همیشه سنگ صبور مرد ها بودیم و هستیم، فرقي نمي کند مرد مرد است یا پدرمان است یا- شوهرمان یا پسرمان، در هر صورت کارمان سوختن و ساختن است.
مادر هرگز همچو مسئله اي براي شما پیش آمده؟-
اووه هزار بار-
پدرتان یا پدر من؟ یا- ...
همه، همه،-
هیچ انتظار نداشتم بخندد ولي خندید و گفت:
بالاخره شماها یك جوري باید ثابت بكنید که مرد هستید و ما زنها به خاطر این که به مردانگي تان کمك کرده- باشیم خیلي از مواقع مثل بچه هایمان شما را مي بخشیم.
آه پس زنها خیلي راحت بچه هایشان را مي بخشند،
خوشحال شدم، پس من که بچه مادرم بودم بخشیده شده بودم.
از آن شب به بعد عادت کردم هر چه در دکن مي گذشت براي مادر تعریف مي کردم و او مثل اینكه همراه من آنجا کار مي کند در جریان همه مسائل قرار داشت.
دورادور محبت اوستا و زنش در خانه ما جا باز کرده بود و مادر خیلي دلش مي خواست یكبار قیمه پلویي درست کند و اوستا و زنش را دعوت کنیم.
مادر من رویم نمي شود به اوستا بفرما بزنم- .
مي خواهي من بیایم دم دکان- .
نه، نه-
پس خودت بگو- .
آخه به چه مناسبت؟ چرا مهماني مي دهیم؟-
راست مي گي، بماند تا انشاءالله عروسي تو- .
راستش را بخواهید مدتي بود که دیگر از زن بدم نمي آمد، حتي از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که بعضي روزها، ضمن کار پیش خودم مجسم مي کردم که اگر غروب بعد از کار به خانه اي بروم که زنم منتظرم باشد چه احساسي خواهم داشت .همیشه زندگي ناصرآقا، الگویم بود و جز به آن صورت، حالت دیگري برایم متصور نبود تصور یك زندگي مشترک با مادرم و با زنم و بچه هایم ایده آل بود و همیشه به آن فكر مي کردم .وقتي به آن آینده خوش مي اندیشیدم گذشت روز را اصلاً درک نمي کردم یكدفعه مي دیدم در دکان باز شد و اوستا آمد، مي فهمیدم
غروب شده و آن روز هم تمام شده و مادر در انتظار من است و برایم چایي گذاشته، شام پخته و لباسهایم را شسته و تا کرده و روي هم چیده و من تمام راه را با عشق و علاقه اي مفرط به پیشواز شیرین و گرم مادرم پرواز مي کردم و با دیدن قیافه راضي او خستگي کار از تنم دور مي شد.
در همین اندیشه ها بودم که باز درشكه چي درست جلوي در دکان ما دهنه اسبها را کشید و ایستاد یكبارکي دلم هري ریخت.
ولي فوراً متوجه شدم که خود اوستا نیست اگر هم همان زنه کارش داشته باشد لازم نیست من بگویم که اوستا گفته کارش را قبول نمي کند بمن چه؟ من مي گویم اوستا نیست و او خودش هم مي بیند که در دکان جز من کسي نیست باز هم برمي گردد.
اما کسي از درشكه پائین نیامد و درشكه چي فریاد زد:
آهاي جوان-
کارم را ول کردم بطرف در دکان رفتم و گفتم:
بله- !
توي درشكه سه تا زن نشسته بودند که دو تا به نظرم بچه آمدند و یكي زن بزرگي بود و من با تصور این که خانوم خانوما است بطرفش جذب شدم و پرتو محبتم از مانع حجاب رد شد و سراپاي وجود او را گرفت.
درشكه چي رو به من گفت:
انیس خانم را مي شناسي؟-
با سر اشاره کردم.
گفت :میروي خانه شان و به پسر و عروسش مي گویي که امشب به خانه نمي رود بگو منزل آقاي بصیرالملك است کارش تمام نشد ماند، شاید فردا شب هم نیاید خب؟
چشم- .
آنها رفتند و من غروب قبل از رفتن به خانه مان پیغام انیس خانم را به آقا ناصر رساندم و با عجله به خانه رفتم.
مادر این انیس خانوم گرگ بیابان است- .
چي شده؟-
سر از منزل بصیرالملك درآورده- .
اِ؟-
باور کن، همین حالا به آقا ناصر پیغامش را رساندم که امشب نمي آید، شاید فردا شب هم نیاید- .
خب پسرم خیاط دوره گرد است دیگر، هرجا آش است آنجا باش است- .
مادر براي همین است اینقدر فضول است- .
رحیم- !
من اصلاً ازش خوشم نمي آید به همه چیز کار دارد- .
رحیم فراموش نكن که اگر او نبود شاید هنوز هم بیكار بودي- .
هنوز هم؟-
شاید- .
یه خورده از فراموشكاري خودم خجالت کشیدم حق با مادر بود اوستا محمود خویشاوند انیس خانم بود و اگر امروز مادر من نفسي به راحتي مي کشید و ناني در سفره و آبي در کوزه داشتیم از برکت این خویشاوندي بود.



نقل قول
