بياكه بي تو...
بيا كه بى تو نه سحر را لطافتى است و نه صبح را صداقتى؛
كه سحر به شبنم لطف تو بيدار م ىشود و صبح به سلام تو از جا بر مى خيزد.
بيا كه بى تو آينه ها، زنگار غربت گرفته اند و قطار آشنايى ها، فرياد غريبى مى كشد،
هيچ كس حريم اطلسى ها را پاس نمى دارد و بر داغ لاله ها مرهم نمى گذارد.
بيا كه بى تو قنوت شاخه ها، اجابتى جز غروب تلخ خزان ندارد.
بيا كه بى تو كدام دست مهر، سرشك غم از ديدگان يتيمان بر مى گيرد؟
و كجاست آغوش مهربانى كه دلهاى زخمى را به ضيافت ابريشمى بخواند.
بيا كه بى تو آسمان دلم اسير تيرگى هاست
و هرگز ستاره اميد در برج اقبال، رحل خوش بختى نمى افكند.
اى آبِ آب، رودخانه ها عطش ديدار تو را دارند
و در بستر انتظار به سوى درياى ظهور تو شتاباناند.
قامتى به استوارى كوه، دلى به بىكرانگى دريا، طراوتى به لطافت سبزينه ها،
سينه اى به فراخى آسمانها و صميميتى به گرمى خورشيد بايد تا تو را خواند
وكاروان دلها را به منزلگاه اميد كشاند.
اين همه را كه اندكى بيش نيست، از دل شكسته ترين منتظران تاريخ دريغ مدار،
كه ظهور تو اجابت دعاى ماست.
نرجس امامى پناه






نقل قول










آخرين حجت عشق


