صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 43

موضوع: شب سراب

  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    آن روز هم مثل یك مهمان محترم مرا برد توي اتاق پنجدري، جلوي پنجره ساخت خودم نشستم و گویي فتح سومنات کرده بودم، پر از غرور و افتخار بودم، واقعاً رحیم شاهكاري بود که من ساخته بودم .حتماً تعریف هاي خانم
    در دل آقا اثر کرده بود و من منتظر بودم علاوه بر دستمزد خوبي که خواهم گرفت انعامي هم مي دادند. بصیرالملك در حالیكه رب دشامبري بر تن داشت وارد اتاق شد و من به احترامش از جا پریدم .راستش را بخواهي
    من با خانم بیشتر اخت بودم تا با آقا .آقا سبح مي رفت و براي ناهار مي آمد و بلافاصله بعد از ناهار مي رفت و شب برمي گشت و من معمولاً صبحها فقط سلام و علیكي با او مي کردم، خیلي وقت ها هم من مشغول کار بودم و او بي اعتنا به من طول حیاط را طي میكرد و مي رفت سوار درشكه مي شد .خانوم خانوما، تا شوهرش وارد اتاق شد بلند شد و بیرون رفت و ما دو تا تنها ماندیم و جناب بصیرالملك آب سردي بر سر من ریخت.
    مي داني رحیم؟ از قدیم ندیم گفته اند قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهري .آدم مفتخوري که معلوم نیست چند تا
    ده را چه جوري صاحب شده و تمام عمر مفت خورده چه مي فهمد که کار کردن و عرق ریختن یعني چه؟
    بعد از غروب آفتاب مثل کتك خورده ها به خانه برگشتم .تا کلید را توي قفل در چرخاندم عیالم در را باز کرد، شاد
    و خندان، سرخاب سفیداب مالیده بوي گل و گلاب مي داد، پیراهن چیت خوشگلش را به تن کرده بود و موهایش را روي شانه هایش ریخته بود، خودش را براي سفر آماده کرده بود .قیافه من چنان درهم بود که یكدفعه وارفت، از
    جلو راهم کنار کشید و در را پشت سرم بست .بي آنكه حرفي بزنم لباس کارم را درآوردم و مثل همیشه سر و صورتم را شستم و همانجوري کنار حوض نشستم، همه رشته هایم پنبه شده بود .طفلي جرأت نمي کرد حرفي بزند، صداي قاشق و بشقاب را مي شنیدم، داشت سفره را مي چید محلش نگذاشتم، مدتي سكوت کرد و بالاخره از پله ها
    پایین آمد.
    آقا محمود شام حاضر است- .
    میل ندارم- .
    قیمه پلو درست کردم- .
    بیجا کردي- .
    مدتي صدایي نشنیدم، فقط گاه گاهي دماغش را پاک مي کرد و بعد صداي قاشق و بشقاب دوباره بلند شد طفلي بي آنكه لب به غذا بزند سفره را جمع کرده بود.
    قسمت هشتم
    آن شب وقتي سر بر روي بالش گذاشتم دلم مالامال از شادي بود .نمیدانم چرا؟
    آیا به خاطر این بود که بالاخره راز عداوت اوستا را با آن صاحب درشكه فهمیده بودم؟ در درون خود به کند و کاو مشغول شدم، مدتي از این دنده به آن دنده برگشتم، خواب از سرم پریده بود، همه حرف هاي اوستا را دوباره و چند
    باره مرور کردم .آدم هاي تازه اي در دنیاي افكار و تخیلاتم پیدا شده بودند.
    از بصیرالملك بدم آمده بود، حق اوستاي مرا تمام و کمال نپرداخته بود، تصویري که اوستا از او برایم ترسیم کرده بود مرد شكم گنده مفت خوري بود که کار و کاسبي اي درست و حسابي نداشت مالك بود !آخه مالك بودن هم کار شد؟ همه اولیاء و انبیاء ما که نمونه و الگو براي ما هستند هیچكدام مالك نبودند، هیچكدام صاحب مال و مكنت
    نبودند، شیخ عباس همیشه در مسجد محله مان که روضه مي خواند تعریف مي کرد که امیرالمؤمنین علي علیه السلام
    از راه کشاورزي زندگي خودش را اداره مي کرد بیل مي زد، شخم مي زد، مي کاشت اصلاً آنها خدا را همیشه مالك دانسته اند این آدم ها که خودشان را مسلمان مي دانند چه جوري باور کرده اند ناني که مي خورند حلال است، آخه مالك فلان ده یعني چه؟ اصلاً مگر مي شود دهي را که عده اي در آن زندگي مي کنند خرید یا فروخت؟ رعیت مگر گاو و گوسفند است که مالكي به دیگري بفروشد .حق با اوستاي من است بصیرالملك مفت خور است.
    خانوم خانوما زن بصیرالملك را بي آنكه دیده باشم و یا حتي اوستا تصویرش کند برایم عزیز شد، در تخیلاتم سنبل مهر و محبت شد، با احترام به یادش مي آوردم و چون قدر اوستا را فهمیده بود دوستش داشتم.
    دلم براي عیال اوستا خیلي سوخته بود، نمي دانم چرا وقتي به یاد او بودم زني شبیه مادرم شكل مي گرفت، مظلوم و بي سر و صدا .یواش یواش افكارم به هم ریخت کلمات و افراد قاطي هم شدند، نظم تفكراتم از هم گسیخت و
    چشمهایم سنگین شد و ... خوابم برد.
    صبح صداي غلغل سماور مثل هر روز بیدارم کرد.
    سلام ننه جان- .
    علیك السلام، صبحت بخیر- .
    یكباره مثل اینكه جرقه اي در مغزم درخشید، حرفهاي دیروز اوستا همه شفاف شدند همه آدم ها و حرف ها یكجا درون مغزم جمع شدند .یكدفعه مثل اینكه احساس بزرگي کردم، حس کردم که من هم مرد شده ام، من هم مرد
    هستم، از جا بلند شدم با عجله کارهایم را کردم و با علاقه دویدم طرف دکان.
    اوستا مدتي بود که اختیار دکان را به من سپرده بود، صبح ها براي کار توي خانه هاي مردم مي رفت و دمادم غروب مي آمد، کارهاي روز بعد مرا معین مي کرد، گپي مي زدیم چپقي مي کشید و بعد دوتایي دکان را مي بستیم و نصف راه را هم با هم بودیم بعد از هم جدا مي شدیم .مثل پدر با من رفتار مي کرد و چون بچه هم نداشت گاهگاهي به من
    مي گفت هم خوشم مي آمد هم دلم برایش مي سوخت .آن روز تا غروب که اوستا بیاید در افكار « پسرم رحیم» خودم غوطه ور بودم .و بالاخره نمي دانم چه زماني از روز بود که بیاد روزي افتادم که با مرتضي قهوه چي سر مادرم حرفم شده بود گفته بود مادرت را شوهر بده برو سربازي و من بدم آمده بود.
    جرقه اي که صبح بین خواب و بیداري در مغزم درخشیده بود دوباره روشن شد .لحظه اي دست از کار کشیدم با انگشتانم موهایم را چنگ زدم چشم هایم را بستم و با دوتا انگشتم به مغزم فشار آوردم، مثل اینكه درون مغزم
    غوغاي بود، بیچاره مغزم در تلاش بود چیزي را که فراموش کرده بودم به یادم آورد .چي بود؟ کدام خاطره اي بود
    که فراموش کرده بودم؟ از کوزه مقداري آب کف دستم ریختم و بصورتم پاشیدم، از خنكي آب خوشم آمد توي لیوان تا نصفه آب ریختم و جرعه جرعه نوشیدم .دوباره به کارم پرداختم، همینكه میخ را روي چوب گذاشتم و
    چكش را بلند کردم که بر سر میخ بكوبیم گویي پتكي بر کله خودم کوبیده شد .ذهنم روشن شد، آنچه را که دنبالش بودم یافتم.
    اوستا گفته بود که ما مرد ها آدم هاي خوبي نیستسم، آه پس همین حرف بود که به دل من نشسته بود، من هم مرد بودم و از این بابت خوشحال بودم حتي با باور کردن این مطلب که آدم خوبي نیستم!
    حق با اوستا بود، من هم چند سال پیش وقتي از پیش مرتضي قهوه چي برگشتم با وجود اینكه به خاطر مادر با او دعوایم شده بود با خود مادر سر سنگین شده بودم، نیمچه دعوایي با او کرده بودم آه پس من مرد شده بودم و
    خودم حالیم نبود.
    وقتي به خانه بر مي گشتم تصمیم گرفتم تمام داستاني را که اوستا راجع به پنجره ارسي تعریف کرده بود براي مادرم بازگو کنم.
    البته این صورت قضیه بود اما منظور اصلي ام این بود که به مادرم حالي کنم که ما مردها موجودات عجیبي هستیم اوستا با وجود اینكه سالهاي سال از آن ماجرا مي گذرد اما طوري نسبت به زنش دل سوزانید که گویي هنوز مسئله
    تر و تازه بود.
    مي خواستم با زبان بي زباني از مادرم دلجویي کنم و در حدیث عیال اوستا به او حالي کنم که اگر هم گهگاهي با او سرسنگین مي شوم نه به خاطر این است که دوستش ندارم بلكه کاملاً به دلیل این است که خیلي دوستش دارم !!مادر با او همدردي مي کرد وقتي صحبت از شام « بیچاره اوستا محمود » با علاقه تمام داستان را گوش کرد گاهي با گفتن
    نخوردن اوستا محمود و گریه زنش کردم آهي کشید و گفت:
    رحیم ما زنها همیشه سنگ صبور مرد ها بودیم و هستیم، فرقي نمي کند مرد مرد است یا پدرمان است یا- شوهرمان یا پسرمان، در هر صورت کارمان سوختن و ساختن است.
    مادر هرگز همچو مسئله اي براي شما پیش آمده؟-
    اووه هزار بار-
    پدرتان یا پدر من؟ یا- ...
    همه، همه،-
    هیچ انتظار نداشتم بخندد ولي خندید و گفت:
    بالاخره شماها یك جوري باید ثابت بكنید که مرد هستید و ما زنها به خاطر این که به مردانگي تان کمك کرده- باشیم خیلي از مواقع مثل بچه هایمان شما را مي بخشیم.
    آه پس زنها خیلي راحت بچه هایشان را مي بخشند،
    خوشحال شدم، پس من که بچه مادرم بودم بخشیده شده بودم.
    از آن شب به بعد عادت کردم هر چه در دکن مي گذشت براي مادر تعریف مي کردم و او مثل اینكه همراه من آنجا کار مي کند در جریان همه مسائل قرار داشت.
    دورادور محبت اوستا و زنش در خانه ما جا باز کرده بود و مادر خیلي دلش مي خواست یكبار قیمه پلویي درست کند و اوستا و زنش را دعوت کنیم.
    مادر من رویم نمي شود به اوستا بفرما بزنم- .
    مي خواهي من بیایم دم دکان- .
    نه، نه-
    پس خودت بگو- .
    آخه به چه مناسبت؟ چرا مهماني مي دهیم؟-
    راست مي گي، بماند تا انشاءالله عروسي تو- .
    راستش را بخواهید مدتي بود که دیگر از زن بدم نمي آمد، حتي از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که بعضي روزها، ضمن کار پیش خودم مجسم مي کردم که اگر غروب بعد از کار به خانه اي بروم که زنم منتظرم باشد چه احساسي خواهم داشت .همیشه زندگي ناصرآقا، الگویم بود و جز به آن صورت، حالت دیگري برایم متصور نبود تصور یك زندگي مشترک با مادرم و با زنم و بچه هایم ایده آل بود و همیشه به آن فكر مي کردم .وقتي به آن آینده خوش مي اندیشیدم گذشت روز را اصلاً درک نمي کردم یكدفعه مي دیدم در دکان باز شد و اوستا آمد، مي فهمیدم
    غروب شده و آن روز هم تمام شده و مادر در انتظار من است و برایم چایي گذاشته، شام پخته و لباسهایم را شسته و تا کرده و روي هم چیده و من تمام راه را با عشق و علاقه اي مفرط به پیشواز شیرین و گرم مادرم پرواز مي کردم و با دیدن قیافه راضي او خستگي کار از تنم دور مي شد.
    در همین اندیشه ها بودم که باز درشكه چي درست جلوي در دکان ما دهنه اسبها را کشید و ایستاد یكبارکي دلم هري ریخت.
    ولي فوراً متوجه شدم که خود اوستا نیست اگر هم همان زنه کارش داشته باشد لازم نیست من بگویم که اوستا گفته کارش را قبول نمي کند بمن چه؟ من مي گویم اوستا نیست و او خودش هم مي بیند که در دکان جز من کسي نیست باز هم برمي گردد.
    اما کسي از درشكه پائین نیامد و درشكه چي فریاد زد:
    آهاي جوان-
    کارم را ول کردم بطرف در دکان رفتم و گفتم:
    بله- !
    توي درشكه سه تا زن نشسته بودند که دو تا به نظرم بچه آمدند و یكي زن بزرگي بود و من با تصور این که خانوم خانوما است بطرفش جذب شدم و پرتو محبتم از مانع حجاب رد شد و سراپاي وجود او را گرفت.
    درشكه چي رو به من گفت:
    انیس خانم را مي شناسي؟-
    با سر اشاره کردم.
    گفت :میروي خانه شان و به پسر و عروسش مي گویي که امشب به خانه نمي رود بگو منزل آقاي بصیرالملك است کارش تمام نشد ماند، شاید فردا شب هم نیاید خب؟
    چشم- .
    آنها رفتند و من غروب قبل از رفتن به خانه مان پیغام انیس خانم را به آقا ناصر رساندم و با عجله به خانه رفتم.
    مادر این انیس خانوم گرگ بیابان است- .
    چي شده؟-
    سر از منزل بصیرالملك درآورده- .
    اِ؟-
    باور کن، همین حالا به آقا ناصر پیغامش را رساندم که امشب نمي آید، شاید فردا شب هم نیاید- .
    خب پسرم خیاط دوره گرد است دیگر، هرجا آش است آنجا باش است- .
    مادر براي همین است اینقدر فضول است- .
    رحیم- !
    من اصلاً ازش خوشم نمي آید به همه چیز کار دارد- .
    رحیم فراموش نكن که اگر او نبود شاید هنوز هم بیكار بودي- .
    هنوز هم؟-
    شاید- .
    یه خورده از فراموشكاري خودم خجالت کشیدم حق با مادر بود اوستا محمود خویشاوند انیس خانم بود و اگر امروز مادر من نفسي به راحتي مي کشید و ناني در سفره و آبي در کوزه داشتیم از برکت این خویشاوندي بود.




    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ننه جان چي داریم؟ مي خواهي بروم به آقا ناصر و زنش بگویم امشب که انیس خانوم نیست و تنها هستند بیایند- پیش ما؟
    نه رحیم، بگذار زن و شوهر یك شب هم که شده تنها باشند، عیششان را بهم نزن .هیچ چي نگفتم، سابق بر این- مادر از این جور مطالب پیش من نمي گفت اما مدتي بود که احساس مي کردم تعمدي در کار است و مي خواهد روي من باز شود.
    فردا غروب وقتي اوستا آمد جریان دیروز را برایش تعریف کردم:
    جایتان خالي بود اوستا( خندیدم )درشكه سوگلي شما دیروز باز هم جلوي دکان ایستاد، فكر کردم دایه خانم باز-
    هم کارتان دارد اما ایندفعه سراغ شما را نگرفتند با من کار داشتند.
    با تو؟ نمي گذارم کارشان را قبول کني، حتماً مردکه فهمیده که دیگه کارش را قبول نمي کنم مي خواد تو را گیر- بیاره، غلط کرده
    نه اوستا صحبت کار نبود پیغامي داشت-
    وقتي مطلب را گفتم راحت شد
    مي بیني رحیم؟ دنیا چقدر کوچك است؟ کوه به کوه نمي رسد، آدم به آدم مي رسد یعني همین-
    اوستا فكر مي کنم خانوم خانوما را هم دیدم توي درشكه بود-
    زن بیچاره-
    تعجب کردم، از نظر من، زني که آنقدر مهربان باشد و اینقدر ثروتمند اصلاً نباید بیچاره باشد
    چرا اوستا؟-
    رحیم از ظاهر مردم نمي شود پي به زندگیشان برد، تو مو مي بیني و من پیچش مو، مادر تو خوشبخت تر از این- زن است.
    مادر من؟ مادر من؟-
    آره رحیم، مادر تو، حتي انیس خانوم-
    آخه چرا؟-
    اوستا چپقش را آتش کرد، روي چهار پایه اي که من تازگي برایش ساخته بودم نشست پك طولاني اي به چپق زد و گفت:
    رحیم زن جماعت، غلام محبت است، زن مرد گدا، شوهرش را چنان دوست مي دارد که زن یك پادشاه، شاید هم- گدا از نظر عاطفه زنش خوشبخت تر از شاه باشد، زن گرسنگي را تحمل مي کند، تشنگي را تحمل مي کند، برهنگي
    را تحمل مي کند، شوهرش بچه دار نشود علاقه مادري را که قوي ترین علایق وجودش است از یاد مي برد، کتك بخورد، تحمل مي کند، فحش بدهي تحمل مي کند اما، اما
    اوستا پك دیگري به چپق زد:
    اما رحیم بي وفایي شوهرش دیوانه اش مي کند، هوو را تحمل نمي تواند بكند، اینكه زیر سر شوهرش بلند شود را- تحمل نمي کند، زني که مثل گل لطیف است زني که مثل موش در برابر شیر است وقتي پاي زني دیگر به زندگي اش
    باز شود و بفهمد که جز او زن دیگري در سر راه شوهرش قرار گرفته، مي شود پلنگ، مي شود گرگ، با چنگ و دندان از حق خودش دفاع مي کند، با چنگالهایش هوو و شوهر بي وفا را تكه تكه مي کند.
    مگر بصیرالملك زن دیگري دارد؟-

    امضاء



  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اوستا آهي کشید و سرش را تكان داد و گفت:
    رحیم جان من به این سن رسیدم سر از کار خدا در نیاوردم، معلوم نیست چرا نان را به یكي مي دهد و اشتها را به- دیگري، ما اینهمه سال در آرزوي یك بچه سوختیم، اینهمه دوا و درمان کردیم اینهمه خرج کردیم خدا یك بچه به
    ما نداد، بعد به این مردکه الدنگ پشت سر هم سه تا دختر داد، این نمك نشناس، قدرنشناس قدر نعمت را نفهمید، گویا در همان روزهایي که زنش هنوز در بستر بود و زائوي حمام نرفته بود مردکه بي غیرت شال و کلاه مي کند و
    مي رود خانه میرزا حسن خان تارزن، مي شناسي که؟
    میرزا حسن خان تارزن؟-
    آره همان که آندفعه رفته بودیم از پهلوي سقا خانه پنیر بخریم با من سلام و علیك کرد و فكر کرد تو پسرم- هستي و گفت ماشاالله چه پسر خوشگلي
    یادم آمد، مخصوصاً که تعریفم کرده بود خوشم آمده بود، مردي بود ني قلیاني با صورت تیغ زده، فوکول زده، عصا
    در دست و یك انگشتر عقیق،دستش بود که هر وقت با دست حرف میزدانگشترش تق تق صدا مي کرد، مثل اینكه عقیق شل شده بود،نه فقط انگشترش صدا میكرد بلكه دندان مصنوعي هایش هم توي دهش تق تق میكردو من
    خنده ام گرفته بود.
    آره اوستا یادمه-
    گویا مردکهء تارزن بساط مشروب چیده و این بي غیرت هم تمام شب را نوشیده و به تار میرزا گوش داده، حالا- نمي دانم چي گفته و چي نگفته،یا چي داده که این تارزن بي شرف هم شبانه خواهر بیوهء خودش را انداخته توي بغل مردک.
    ایواي-
    آره رحیم، تو خانوم خانمها را ندیدي که چه خانمي است یك انگشتش به صد تا زن مي ارزد، تو حالا باور میكني که- این زن شوهرش را دوست داشته باشد؟ براي هر زني، حتي گدا زن، شوهر ملك طلق است،و زن تا وقتي مهر و محبت شوهر را در دل دارد که مطمئن باشد فقط به خودش تعلق دارد، وقتي این تعلق از بین رفت همه چیز تمام میشود.
    اوستا ببخشیدها شما یه جوري حرف میزنید مثل اینكه توي دل زنها هستید-
    آي آي آي رحیم،من درد کشیده هستم،من هر چه را که میگویم دیده ام،پدر من هم سر مادرم هوو آورد، مادر- بیچاره ام،مادر سیاه بختم،که که وقتي جوان بو با دار و ندار پدرم ساخته بود و بسكه زن نجیب و سر به راهي بود
    حتي به پدر و مادرش هم نگفته بود که خیلي از شبها بي شام خوابیده و خیلي از روزها به خاطر اینكه صاحبخانه را فریب دهد سماور سرد را کنار بساط گذاشته و قوري بدون چاي را دستمال انداخته
    آتش از خانه همسایهء درویش مخواه
    کانچه بر روزن او مي گذرد دود دل است
    اما وقتي پدرم دستش به دهنش رسیده فیلش یاد هندوستان کرده،رفته زني به سن و سال خواهر کوجیكم گرفته... واي واي رحیم چه شد؟ چه آتشي به پا شد؟ هیچ وقت ضجه هاي مادرم را فراموش نمیكنم، هیچ وقت اشك هاي چشمهایش را روي سرو صورت داداش کوچیكم که هنوز توي بغلش مي نشست، فراموش نمي کنم.
    رحیم یك شبه زندگي مثل بهشت ما تبدیل به جهنم شد،دیگر آن صفا و صمیمیت از بین رفت،دیگر مهر و محبت ما نسبت به پدرمان فروکش کرد.باور کن من یكي،بارها و بارها وقتي شب مي خواستم بخوابم آرزو میكردم که صبح بیدار شوم و ببینم پدرم مُرده .مادر هر روز هزار بار مي گفت:الهي خبر مرگش برسد،الهي سكته کند بمیرد .اما رحیم،پدر نمرد بلكه مادرمان از غصه دق کرد و مُرد.
    آخه چرا طلاق نگرفت؟-
    طلاق؟ طلاق؟ رحیم طلاق مي گرفت کجا مي رفت؟چكار میكرد؟ بچه ها را چه میكرد؟زن جماعت بدبخت، مهر- مادري است که مي گویند سگ بشي مادر نشي راست میگویند، نود درصد زنها همه بدبختیها را مي پذیرند،تحمل
    میكنند فقط و فقط به خاطر بچه هایشان، تازه مادر من یا زن هایي مثل مادر من،همین خانوم خانمها طلا ق بگیرند کجا بروند؟زنگي شان را چگونه بگذرانند؟رحیم بیشتر زن هاي دروازه قزوین، زن هاي بیوه هستند،همه زن ها که فاسد نیستند، نه، از ناچاري و لاعلاجي تن به این کارها مي دهند، مادر ما ماند و سوخت، اما بعد از مرگش همهء ما را
    آتش زد، پدر خواست زنش را بیاورد سر خانهء مادرم، توي رختخواب مادرم، توي لباسهاي تن مادرم، قیامت کردم،
    من قیامت کردم، از همه بچه ها بزرگتر بودم،بیشتر مي فهمیدم، با مادرم سالهاي بیشتري زندگي کرده بودم، تصور اینكه زني که آتش به زندگي مادرم زده بیاید سر جایش و خانمي کند دیوانه ام کرد توي صورت پدرم ایستادم،
    سرش داد کشیدم، رحیم حتي دست رویش بلند کردم، مرگ مادرم عقلم را زایل کرده بود،حسابي قاطي کرده بودم،مي خواستم آنقدر عصباني بشود که بزنه مرا بكشد و راحت شوم،بروم پیش مادرم.
    ولي نزد، حتي یك سیلي هم به من نزد، وقتي صدایم را بلند کردم و وقتي دستو را بلند کردم که بزنمش،مستقیم نگاه
    کرد توي صورتم بعد تف کرد روي زمین و الله اکبر گفت، دستهایش را بلند کرد طرف آسمان و زیر لب یك چیزهایي گفت بعد رو کرد به من گفت:برو حروم زاده عاق ات کردم.
    گفتم به درک بگور پدرت خندیدي، سر پیري معرکه گرفتي خانه خرابمان کردي.
    رحیم دیگر از آن به بعد نه او مرا دید نه من او را دیدم،بچه ها را برداشتم آمدم تهران .گفتماز آن شهري که
    هوایش قاطي هوایي است که از دهان پدر عیاش من بیرون مي آید دور شویم.
    رحیم من یك چیزي مي گویم تو یك چیزي مي شنوي، اما مصیبتي که من تا بزرگ شدن سه تا بچه کشیدم نصیب هیچ بنده خدایي نشود، تو خوشبخت بودي که پدرت مُرد و مادرت کنار تو بود، بدبخت کسي است که مادرش مُرده
    باشد،یتیم واقعي مادر مرده است نه پدر مرده، مي بیني که، پدر تو مُرد و مادرت به پاي تو ماند و حالا به هر طریقي بود زندگي کردید و به اینجا رسیدید.
    پدر ناصر مُرد و انیس ماند و بزرگش کرد و حالا شكر خدا زندکي خوبي دارند، گرسنگي و تشنگي و برهنگي قابل تحمل است، بي عاطفگي و نامهرباني ها پدر آدم را در مي آورد.
    اوستا نگاهي به کوچه انداخت.
    هي رحیم، پسر شب شده، زود باش لباس ات را بپوش برویم، فردا صبح زود من باید بروم منزل بشیرالدوله،پیغام- داده کارم دارد.
    اوستا راست مي گفت خیلي از غروب آفتاب گذشته بود قصهء تلخ او، شیرین بود و هیچ کدام گذشت زمان را نفهمیده بودیم.
    رحیم گاهي به عیالم مي گویم :زن !مادر من بدبخت شد که تو خوشبخت شوي- .
    اوستا خندهء تلخي کرد.
    تراشه هاي چوب را با جارو زیر میز جمع کردم، در دکان را بستم و با اوستا راه افتادم.
    رحیم سعي کن از زندگي دیگران عبرت بگیري، سعي کن از تجربهء دیگران درس بیاموزي، مبادا بخواهي همه- چیز را خودت تجربه کني، نه، عمر ما کفاف نمي دهد، هیچ وقت نگو من تافتهء جدا بافته ام، من مي توانم، من میكنم،
    نه، نه ما همه مان عاجزیم، کوریم، کریم، چلاقیم، پس با تكیه به تجربیات همدیگر باید آنقدر قوي شویم که این پل زندگي را طي کنیم و به درٌه سرنگون نشویم، آري پسر آزموده را آزمون جهل است.
    مادر با دقت داستان اوستاي مرا گوش کرد، چند بار وسط حرف من گفت:
    خدا پدر تو را بیامرزد، خدا رحمتش کند، خدا بیامرز خیلي پاک بود- .
    اما بعد از اینكه قصه غصه هاي اوستام تمام شد کمي به فكر فرو رفت و بعد سر بلند کرد و گفت:
    رحیم پس عاق پدر دنبالش است که اجاقش کور است- .
    انتظار هر حرفي را داشتم جز این
    اِ اِ مادر تو دیگه چرا؟-
    خب رحیم، نباید با پدرش درشتي مي کرد، نباید حرف بد مي گفت-
    واي مادر، زور مي گي ها، چطوري پدر مي تواند به خاطر ... استغفرالله، بره سر پیري دختر جواني بگیره بیاره و- هیچ به فكر آینده و زندگي بچه هایش نباشد، بعد بچه اش نمي تواند یك کلمه هم حرف درشت بزند؟
    نه-
    واقعاً زوره، از خدایي خدا دوره که به یك بچه اي که مادرش مرده حكم کند که بسوز و با پدري که قاتل واقعي- مادرت هست درشتي نكن
    مادر آهي کشید و گفت:
    نمي دانم رحیم، نمي دانم، اما از قدیم و ندیم به ما گفته اند که احترام پدر و مادر واجب است حالا شما جوانها جور- دیگري فكر مي کنید، من نمي فهمم .ما جلوي پدر و مادرمان جیك نمي زدیم،حرف بد چیه؟ اصلاً حرف نمي زدیم.
    آره مادر، اگر پدر تو هم سر مادرت هوو آورده بود، اگر پدر من هم مرد عیاشي بود آنوقت جز این مي گفتي،- بیچاره اوستاي من از سن 61 سالگي بار سنگین معاش سه بچه را به گردن گرفته پدرش درآمده، آنوقت تو مي گویي عاق پدر بدنبالش است؟
    پدره چي شده؟-
    نمي دانم، اوستا هم دیگر خبرش را نداشته، ولش کرده-
    پدره نیامده سراغ بچه هایش؟ خبرشان را نگرفته؟-
    نه که نگرفته، حتماً خدا خواسته، روز از نو روزي از نو، دوباره بچه پس انداخته- .
    چي بگم رحیم، من نمي فهمم پسرم-
    تازه مادر، مگر تو فكر مي کني هر کس که بچه ندارد بدبخت است؟ برعكس من فكر مي کنم خدا به بنده هاي- خوبش رحم مي کند و بچه نمي دهد از قدیم گفته اند آدم بي اولاد، پادشاه بي غم است.
    مادر خندید:
    حالا نمي فهمي، انشاءالله وقتي براي بچه هلاک شدي یادت مي آورم، پسر زندگي بدون بچه یعني جهنم، یعني- بدبختي، یعني بي حاصلي، درختي که میوه ندارد براي سوختن است.
    فرمایش مي کني مادر، شمشاد درخت بدي است؟-
    امضاء



  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    شدن قلم روي کاغذ توي کله ام طنین انداخت، احساس کردم باد مطبوعي به طرفم مي وزد، حالم بهتر شد
    نه مادر، خدا بهتر از من و تو مي داند که گناهكار واقعي کیست و بي گناه کدام است، اگر عاق والدین داریم عاق- ولد هم داریم، حتماً خدا به حساب پدر اوستا هم رسیده، مطمئن باش.
    پس مادرش چرا مرد؟-
    مگر مردن بد است؟ مردن خلاص شدن است، از زندان زندگي بیرون رفتن است مادرش در این میانه بي گناه بود- که خدا خلاسش کرد گفت تو جا خالي کن تا من پدر هر چه گناهكار است در بیاورم آره ننه جان قربان شكلت بروم
    خدا عادل عادل است.
    خدا به دور صحبت مرگ و میر نكن، تو جواني هزار تا آرزو داري تو نباید اینقدر مرگ را دوست داشته باشي- . نگران نباش مادر، مرگ به این زودي ها به سراغ من نمي آید- .
    خدا مرا پیش مرگ تو بكند، خدا داغ شوهر را به دلم گذاشت، داغ فرزند بدترین داغ هاست دیگر من تاب تحمل- ندارم.
    حالا کي مي خواد بمیره ننه جان، صحبت عروسي بكنیم- .
    مادر با تعجب نگاهم کرد، این اولین بار بود که من خودم این خرف را پیش مي کشیدم
    انشاالله، انشاالله یك دختر شیر پاک خورده اي برایت پیدا مي کنم، از انیس خانم کمك مي گیریم، اون خیلي دختر- دم بخت دم دست داره
    بالاخره اینهمه پیغامش را مي برم مي آورم یك دستي باید بالا بكند- .
    مادر باز هم با تعجب نگاهم کرد.
    من خودم هم نمي دانستم چي شده که حتي از صحبت کردن راجع به عروسي هم خوشم مي آمد امسال بهار براي من رنگ و بوي دیگري دارد وقتي به شكوفه هاي درخت بادام نگاه مي کنم گوئي زیباترین منظره ها را نگاه مي کنم، هرگز تا به امروز متوجه اینهمه زیبایي و این بوي دل انگیز نشده بودم، عصر ها که پیاده از دکان بر مي گردم از جلوي خانه هایي که شكوفه هاي بادام گل دادند رد مي شوم احساس مي کنم به شب نشیني فرشتگان دعوت دارم و به مهماني خدا مي روم، برگهاي سبز مثل زمرد مي درخشند، باد معطر است، نسیم جان مي بخشد، زمین و آسمان در
    حال مشاعره اند آخ که چقدر خدا این جهان را زیبا آفریده است.
    اصلاً چي شد امروز اوستا داستان زندگیش را براي تو گفت؟-
    صداي مادرم رشته افكار عطرآلودم را پاره کرد.
    هان؟-
    مي گم چي شد اوستا محمود سفره دلش را پیش تو باز کرد؟-
    چي شده؟- !
    یادم رفته بود که چه شد که صحبت به زندگي اوستا پیوست.
    هه یادم رفته بگذار ببینم صحبت از کجا شروع شد؟-
    تو چي گفتي؟ حتماً تو از زندگي خودت گفتي اونهم از زندگي خودش- .
    زندگي من؟ نه، من چیزي نگفته ام، تازه زندگي من هیچ چیزي ندارد که انیس خانم ندانسته باشد و به اوستا نگفته- باشد،آهان،آهان، یادم آمد برایش تعریف کردم که درشكه بصیرالملك جلوي دکان ایستاد و درشكه چي پیغام
    انیس خانوم را داد و به او گفتم که فكر مي کنم زن بصیرالملك را دیدم، حرف از اینجا شروع شد.
    که چي؟-
    مادر،اوستا مي دانست کا خانوم خانوما هوو دارد- .
    خانوم خانوما؟ زن بصیرالملك؟-
    آره مادر-
    بحق چیزهاي نشنیده، بیرونشان بیگانه ها را مي سوزاند درونشان آشنا هارا، من فكر مي کردم زن آدم هاي پولدار- بي غم و غصه اند.
    خندیدم
    ننه جان، اوستاي من عقیده دارد که تو خوشبخت تر از خانوم خانوما هستي-
    هه فرمایش مي کند، خبر از بدبختي هاي ما ندارد، اصلاً کي مي داند که دیگري چه مي کشد؟-
    آره مادر همانطوریكه ما ها نمي دانیم توي خانه اعیان اشراف چه خبره-
    هیچ خبري نیست رحیم، هر چیزي هم باشد از لاي در، درز پیدا نمي کند .ما فقیر فقرا طشت رسوائي مان از بام مي- افتد، آنها چنان آرام، کارهایشان را راست و ریست مي کنند که نان خوران سفره شان هم خبر پیدا نمي کنند.
    کدام خوبه؟-
    هر چه صداقت تویش هست خوبه-
    میگم مادر به قول معروف زن راضي مرد راضي گور پدر قاضي-
    که چي؟-
    که خب بصیرالملك زن گرفته خانوم خانوما هم راضیه حرف نزده به دیگران چه؟-
    اگر رحیم، راضي باشد که حتماً نیست حق با تست اما به تو بگویم پسر،هیچ زني چه زن اعیان اشراف باشد چه زن- گدا گشنه، از هوو راضي نمي شود، دل که پولدار و فقیر ندارد دل دل است، رحیم دل که شكست دیگر دل نمي شه،
    منتها اضطرار، ناچاري آدم را وادار به سكوت و سلوک مي کند، چي بكند؟ با داشتن بچه کجا برود؟ هر زني چه دارا
    چه ندار بالاخره براي زندگي اي که دارد زحمت کشیده، گوشه گوشه هاي خانه اش را ساخته، خانه اش را دوست
    دارد، زندگیش را دوست دارد، بچه هایش را دوست دارد چه بكند؟ مردي که زیر سرش بلند شده، مردي که رفته
    زن دیگري گرفته، نه تنها زنش را دوست ندارد بلكه بچه هایش را هم دوست ندارد،دروغ مي گوید، اگر یك ذره
    محبت زن و بچه در دلش باشد نمي رود با دست خودش آتش به خوشبختي آنها بزند رحیم چه من مرده چه زنده،
    چه پیش تو باشم چه نباشم نفرینت مي کنم اگر روزي با داشتا زن و بچه، چشمت به دنبال زن یا دختر دیگري باشد، رحیم شیرم حرامت باشد اگر دل زنت را بشكني، اگر گناه بكني، اگر دست از پا خطا کني،رحیم، هیچ گناهي بالاتر از
    دل شكستن نیست آنهم دل دختري را که دل از همه کنده و به تو پیوسته، رحیم نگو زن راضي مرد راضي، از من که مادرت هستم، از من که عزیزترین کسم در همه عالم تو هستي بشنو و باور کن که هیچ زني حتي دختر گداي سر
    کوچه هم اگر در کنارت بخوابد و زنت بشود رضایت نمي دهد که بر روي بالش تو سر دیگري باشد حتي اگر دختر
    پادشاه باشد، پس یادت باشد خدا یكي، یار یكي، دل یكي، دلدار یكي
    مي دانم مادر-
    فقط دانستن کافي نیست باید باور داشته باشي، من خوشبختي ترا مي خواهم هیچ مردي با عیاشي و کثافتكاري- خوشبخت نمي شود سعادت خود مرد هم در پاکي خودش است اصلاً خدا نمي گذارد آب خوش از گلوي مرد زنباره
    پائین برود.
    زن چي؟-
    زن هم همینطور، فرق نمي کند، خدا نگاه به مرد و زن نمي کند، پدر گناهكار را در مي آورد خودت گفتي از عدالت- الهي بدور است که بصیرالملك عرق خور در حالت مستي زن بگیرد و زنش در بستر زایمان باشد، بعد هم از ناچاري
    یك آقا بگوید صد تعظیم بكند و خدا هم مثل تو فكر کند زن راضي است، نه پسر جان صبر کن تا مكافات الهي به
    گوش تو هم مي رسد، اوستاي تو این خبر ها را از کجا مي دانست؟
    نمي دانم-
    قسمت یازدهم
    راست گفته اند :آشنائي روشنایي است.
    روزهاي اول که در دکان را باز مي کردم، در و دیوار فشارم مي دادند خدا خدا مي کردم که زودتر غروب بشود و
    برگردم اما از وقتي که با اهل محل آشنا شده ام و در و همسایه را شناخته ام وضع فرق کرده، گاهي عجله دارم که
    زودتر به دکان بیایم و خبرهاي تازه بشنوم.
    مخصوصاً که اوستا مدام با من حرف مي زند، درد و دل مي کند، نصیحتم مي کند، از گردش روزگار هزار قصه مي
    داند سابق بر این که کارم خوب نبود، وقتي مي آمد با اخم و تخم خراب کاري هایم را صاف و صوف مي کرد، من هم ناراحت و نگران آمدنش و اخمهایش بودم، اما حالا که مي آید و کارهایم را وارسي مي کند لبخند مي زند دستي به
    پشتم مي زند و تعریفم مي کند.
    راهي باقي نمانده است .فكر مي کنم اگر پدرم « اوستا رحیم » مي گوید و معتقد است تا « رحیم نجار » حالا دیگر به من هم بود بیشتر از این دلبسته اش نمي شدم، خیلي به هم عادت کرده ایم، مثل پدر و پسر واقعي شده ایم عصرها که
    مي آید، چائي تازه دم برایش فراهم کرده ام، عادت عجیبي دارم تا اوستام گل چائي را نخورده دل ندارم براي خودم
    چائي بریزم، وقتي اولین چاي را او خورد بعدش من هم مي خورم.
    حالا ها کمتر کارهایم را وارسي مي کند، مگر وقتي که خودم مي خواهم
    تو دیگه ماشاالله داري، ننه ات برایت اسپند دود مي کند؟-
    مادر از این که کارم را دوست دارم راضي است.
    رحیم آن دو تا کار اولت را دوست نداشتي، صبح ها بزور بیدارت مي کردم اما از صبح جلد بلند شدنت و تند تند-
    کار کردنت مي فهمم که داري به طرف دکان مي پري، خدا را شكر پسرم، اگر کارت را دوست داشته باشي پیر نمي شوي، اگر زندگیت را دوست داشته باشي جوان مي ماني.
    امروز صبح زود آمدم در دکان را باز کردم دیشب باران مفصلي باریده بود دیگر جارو کردن و آب پاشیدن معنا نداشت، جلوي دکان یك عالمه گل جمع شده بود، خواستم خاک اره ها را بیاورم بریزم روي گل ها صاف و صوفش
    کنم، اما دیدم وقت مي گیرد، قرار بود شش لنگه در خانه سقا باشي را همین امروز تحویل بدهیم، همسایه بود، بیشتر از دیگران چشممان بهم مي خورد، البته اوستا همیشه سعي مي کرد پایان کار را چند روز دیرتر به صاحب کار بگوید که بدقولي نكرده باشیم، اما سقا باشي یه خورده عجله داشت نوک به نوک شد.
    همه کارهاي پنج لنگه تمام شده، امروز فقط یك لنگه در است که باید تا آمدن اوستا تمام کنم لباسم را در آوردم شلوار سیاه دبیت و پیراهن سفید چلوارم را که براي کار بود پوشیدم آستین ها را بالا زدم و در حالیكه آفتاب بهاري
    همراه عطر شكوفه هاي سیب را که از دیوار همسایه سرک کشیده و بدرون دکان ما نفوذ کرده بود با تمام قدرت مي
    بلعیدم شروع به کار کردم.
    حال خوشي داشتم، شكر خدا همه چیز روبراه بود، مزد خوبي مي گرفتم، ننه ام راضي بود و مثل زن هاي خوشبخت مي خندید، اوستام مثل پدرم بود جاي خالي پدرم را پر کرده بود، کار را بالاخره یاد گرفته بودم و از کار کردن لذت مي بردم ، مهمتر اینكه امسال بهار برایم زیباتر جلوه مي کرد .نسیم بهاري بوي خوشي به همراه داشت .مالشي در دلم بود که لذت بخش بود احساس مي کردم همه را دوست دارم حتي فكر مي کردم انیس خانوم را هم دوست
    داشتم، و بي اعتنایي آقا ناصر را هم تحمل مي کردم، حق مي دادم آخه فكر مي کرد من هنوز بچه ام کم محلي مي
    کرد، یواش یواش که بزرگ شوم با من دوست مي شود، شبها بعد از شام شب چره را مي رویم خانه آنها، منهم زن بگیرم و بساطي جور کنم آنها هم مي آیند پیش ما ، زن هایمان مثل خواهر مي شوند ما هم مثل برادر، مادر هم که عاشق بي قرار انیس خانوم است، زندگي او منتهاي آرزویش است، اوستا هم با زنش به جمع ما مي پیوندند به به چه
    مي شود؟ پدر و مادر دار مي شویم ، پدر بزرگ، مادر بزرگ، مادر، خواهر، برادر، بچه، بچه هاي من به آقا ناصر عمو ناصر خواهند گفت بچه هاي اون هم حتماً به من عمو رحیم مي گویند، نه خوبست دائي رحیم بگویند، مرد بیگانه برادر زن بیگانه بشود بهتر است که برادر شوهرش شود، مگه چه فرقي مي کند؟ دل باید پاک باشد، چشم باید پاک باشد، اسم ها چیزي را عوض نمي کنند، چه چیزها که ندیدیم و نشنیدیم، واي خدا بدور مگر مادر نمي گفت... یكدفعه دیدم سایه اي جلوي در دکان را گرفت، گرماي آفتاب قطع شد و بلافاصله صداي بچه گانه اي گفت :اَه سرم را بلند کردم، رنده را از روي چوب برداشتم دختر بچه اي بود گفتم:
    اَه به من دختر خانم؟-
    از حرفي که زده بودم خنده ام گرفت، لبخندي زدم، اما زود لبخند از لبم پرید چه مرگم شده بود؟ من که اینقدر گستاخ نبودم، اگر پدرش یا مادرش پشت سرش باشند چي !چه غلطي کردم؟ دیوانه شدي رحیم؟ این چه حرفي بود زدي
    اما با کمال تعجب دختره گفت:
    چرا اَه به شما؟ مگر شما اَه هستید؟-
    توي دلم گفتم، عجب بچه پررویي هست عجب حاضرجواب است گفتم:
    لابد هستم و خودم نمي دانم- .
    امضاء



  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    آمد توي دکان !رنده را روي چوب گذاشتم و کاملاً به طرفش برگشتم، نمي دانستم یك بچه آنهم دختر توي دکان نجاري چه کاري مي توان داشته باشد؟ از سر و وضعش معلوم بود که بچه اعیان اشراف است چادر چاقجور گران قیمتي داشت پیچه دست دوز روي صورتش بود، بیرون را نگاه کردم لله اي، نوکري هم بدنبالش نبود، آخه این بچه
    تنها اینجا چكار مي کند؟
    با صدائي که احساس کردم مي لرزد گفت:
    برایتان پیغام دارم- .
    تعجب کردم، یك لحظه فكر کردم اوستا از منزل بشیرالدوله فرستاده میخي، چكشي، رنده اي، چیزي لازم دارد و پرسیدم :براي من؟
    « بله :» خیلي مؤدبانه پاسخ داد
    فكر کردم شاید براي اوستا پیغام آورده و مرا به جاي اوستا گرفته گفتم:
    من رحیم نجار هستم ها- !!
    مي دانم-



    مي دانست؟ از کجا مي دانست، من تازگي رحیم نجار شده بودم، از روزي که اوستا از کارم تعریف کرده بود این
    اسم را پیدا کرده بودم جز خودم و ننه ام هیچكس دیگر این خبر را نمي دانست، این یك الف بچه چه جوري مي دانست؟ با تعجب پرسیدم:
    شما کي هستید؟-
    و با هزار برابر تعجب پاسخ را شنیدم
    دختر بصیرالملك-
    بطرفش رفتم، خیلي زود موضوع دستگیرم شد، باز هم پاي انیس خانم در میان بود، راحت شدم، نفس راحتي کشیدم سلام دختر خانم ببخشید نشناختمتان، لابد پیغام براي پسر انیس خانم است- .
    بله زحمت است ولي بگویید شاید کارشان در منزل ما طول بكشد نگران نشوند- .
    به روي چشم-
    یادتان که نمي رود؟-
    اگر زنده باشم نه-
    عجب بچه حاضر جوابي بود، اصلاً باور نمي کردم که با آن قد و قواره اینقدر زبان باز باشد گفت:
    خدا کند همیشه زنده باشید-
    خنده ام گرفت، شیطنتم گل کرد گفتم:
    بخاطر پیغام شما؟ که برسانم؟-
    جوابي نداشت فقط گفت :خداحافظ و دوان دوان از دکان بیرون رفت.
    از پشت سر نگاهش کردم تا از کوچه سقاخانه پیچید و رفت.
    رفتم سر کارم، رنده را برداشتم، شیرازه ها را رنده مي کردم، استغفرالله، امروز که عجله دارم کارم را تمام کنم، این بچه هم از راه رسید و کارم را لنگ کرد، تا دوباره آن سرعت اولیه را پیدا کنم مدتي طول مي کشد، هم کارم
    گسیخته شد هم افكارم.
    آنروز فرصت نكردم دستمال ناهارم را که هر روز مادر برایم مي بست باز کنم، تا غروب، تا وقتیكه اوستا بیاید کار کردم، دوست نداشتم اوستام از اینكه کار تمام نشده ناراحت و نگران بشود، نمي خواستم بدقولي کرده باشد، وقتي با گفتن « بارک الله » محبت دست به پشتم مي زد زنده مي شدم، جان مي گرفتم، خستگي از تنم بیرون مي رفت یك اوستا یك دنیا برایم لذت داشت.
    غروب وقتي اوستا آمد یك نوک پا پهلوي سقا باشي رفته بود و از بخت بد من، سقا باشي گفته بود که فعلاً کارش را تعطیل کند چون برادر زنش مرده بود و سرشان به روزهاي سوم و هفتم مشغول مي شد و اوستا نمي توانست در آن
    شلوغي در ها را جا بزند.
    ناراحت شدم، غصه ام گرفت، وقتي قرار نبود کار را تحویل بدهیم اوستا دیگر کارم را هم وارسي نمي کرد. نشست، چائي برایش ریختم، چپق اش را روشن کرد.
    چه خبر آقا رحیم؟-
    خبر سلامتي اوستا-
    کسي سراغ منو نگرفته؟-
    نه اوستا-
    نگاه مشكوکي توي صورتم کرد.
    نفهمیدم چرا؟ تابحال سابقه نداشت اینجوري نگاهم کند، دستپاچه شدم و فكر مي کنم او هم فهمید که خودم را باختم.
    امروز کسي سراغ منو نگرفت؟-
    گفتم که نه، مگر قرار بود کسي بیاید؟-
    قند را توي دهانش گذاشت و در حالیكه نگاهم مي کرد استكان چائي را وسط دو انگشتش مي چرخاند
    سقا باشي مي گفت یك زن چادري را اینجا دیده- ...
    آه از نهادم بلند شد، به خداي احد واحد اصلاً فراموش کرده بودم، نه اینكه تعمدي در کار باشد اصلاً کاملاً یادم رفته بود نمي دانم چرا خنده ام گرفت.
    زن چادري؟ اي بابا یك الف بچه بود دختر بصیرالملك بود- .
    دختر بصیرالملك؟ نهزت خانم؟-
    والله من اسمش را نفهمیدم-
    چي مي گفت؟ باز دنبال من آمده بودند؟ چرا فیروز درشكه چي را نفرستادند؟-
    نه اوستا، صحبت انیس خانم بود، مثل اینكه کنگر خورده لنگر انداخته، باز هم بمن پیغام داده که به پسرش و- عروسش بگویم که امشب هم مي ماند.
    خب چرا دختر به آن بزرگي را فرستادند- .
    اوستا بزرگ نبود که یك دختر بچه بود- .
    تنها بود؟-
    آره اوستا-
    پیاده آمده بود؟-
    بلي-
    اوستا چائي اش را خورد، چپق اش را کشید.
    رحیم یك چائي دیگر بده ببینم اصلاً اولي حالیم نشد، تازگي اینها خیلي اینجا رفت و آمد مي کنند نمي دانم چه- مرگشان است.
    کار کار انیس خانم است- .
    اوستا کلي فكر کرد و بعد گفت:
    آندفعه که دایه آمده بود و سراغ مرا مي گرفت انیس خانم پیغام نداشت که، و الا باز به تو مي گفتند- .
    رفت و دیگر خبري نشد، معلوم نشد چه کارتان داشتند- .
    گفتم که کار دیگه قبول نمي کنم، اگر صحبت کار و نجاري شد بگو که اوستا وقت ندارد- .
    راستي راستي هم اوستا وقت ندارید- .
    خدا را شكر رحیم، قدم تو براي من ساخت، الحمدلله کار و بارم خوب است، شكر-
    آخه اوستا دست تنها بودید- .
    قبلاً که نبودم، سالها قبل چند تایي شاگرد آوردم اما پدر سگ ها یا دزد از آب در آمدند یا ... استغفرالله، لا اله الا- الله، اوستا تفي کف دکان انداخت، سرش را خاراند بعد نگاهم کرد.
    رحیم گفتي چند سال داري؟-
    بیست سال اوستا-
    بیست سال؟ اما کوچكتر دیده مي شي، بچه سال دیده مي شي، یه خرده بزرگ بشي خیالمان راحت مي شود- .
    چرا اوستا؟ هرچي را که دستور مي دي بر مي دارم، قوت دارم که، سالَم را چكار داري؟-
    اوستا آهي کشید و گفت:
    با کار کردنت کار ندارم بچه سالي، مثل دختر خوشگلي، آن پدرسگ ها بر و روئي نداشتند گند کاشتند- .... قسمت دوازدهم
    با تعجب نگاهش کردم، یعني اوستا چه جوري فهمیده بود کهد تازگي از زن جماعت خوشم مي آید؟ توب دلم یكدفعه مثل اینكه چیزي هري ریخت، نگران شدم، امروز که ناخواسته پنهانكاري کرده بودم اوستا صحبت شاگرد
    هاي قبلي را پیش کشید، خاک بر سر سقاباشي اگر سخن چیني نكرده بود اوستا بد دل نمي شد، ولي آخه آن بچه که زن نبود یكذره قد داشت، پیچه اش هم نگذاشت شكل و شمایلش را ببینم، اوستا چرا نگران شده؟
    گفتم اوستا، رحیم پدر سگ نیست، شیر پاک خورده، نگران نباشید.
    اوستا مثل اینكه از گفته اش پشیمان شده باشد گفت:
    نه نه رحیم دلم از بابت تو قرص است اممتحانت کرده ام پسر چشم پاکي هستي، پسر خوبي هستي، من اگر خودم- پسر داشم بهتر از تو نمي شد، اما رحیم زمانه خراب است، زمانه.
    حرصم گرفت فكر مي کنم عصباني شدم وقتي استكان چاي اوستا را از کنارش برمي داشتم نگاهم به نگاهش افتاد، توي مردمك چشمش را دیدم
    با تعجب نگاهم کرد
    فتبارک الله احسن الخالقین، ماشاالله ماشاالله، من تا به امروز متوجه نشده بودم که تو چشم و ابروي به این خوشگلي- داري.
    لجم گرفت و با بي اعتنایي گفتم:
    چشم هاي خودتان خوشگله اوستا-
    نه رحیم، تعارف نیست، عجب خوشگلي پسر، چشم بد درو، چشم نامحرم دور-
    با وجود اینكه دلگیر بودم خنده ام گرفت.
    نخند رحیم نخند، پسر خوشگل بدتر از دختر است، من نمي دانم چرا نگفته اند پسر هاي خوشگل و کم سال هم- حجاب داشته باشند.
    دوباره خندیدم
    باور کن رحیم مرد ناپاک، مرد آلوده، برایش فرق نمي کند، کثافت کثافت است هر جا که برسد و بتواند، گندش- دامنگیر مي شود.
    راجع به این مسائل کم و بیش یك چیزهایي به گوشم خورده بود اما هیچكس تا به امروز موضوع را برایم شرح
    نداده بود، اما هرچه بود احساس کردم آن بیرنگي و یكرنگي که بین من و اوستا به وجود آمده بود ترک برداشت،
    اوستا فكر کرده که من دروغ گفتم و سر و سري در کار بوده، تا به امروز از اینجور حرفها نزده بود، آخ لعنت بر بصیرالملك و تخم و ترکه اش.
    شب وقتي به خانه رسیدم مادر از رنگ و رویم فهمید که حالم خوب نیست.
    چه خبر ها رحیم؟-
    خبر سلامتي-
    اوستا محمود خوب است؟-
    آره-
    کار سقا باشي را تحویل دادید؟-
    نه-
    چرا؟ تو که دیشب گفتي امروز کار تمام مي شود- .
    زن برادرش مرده، نه، نه، برادرزنش مرده-
    کي اوستا؟-
    نه بابا سقاباشي-
    چته؟ حوصله نداري-
    سرم درد مي کند-
    واقعاً هم سرم درد مي کرد، توي راه که مي آمدم همه گفت و گوئي را که با اوستا کرده بودم چندین بار مرور کردم، اما متوجه شدم که این من بودم که صحبت شاگردهاي قبلي را پیش کشیدم، پس اوستا تعمدي در این کار نداشت و
    من بي جهت نگرانم
    نگران چي بودم؟ کارم؟
    ولي اگر خلافي نمي کردم که اوستا بیرونم نمي کرد، اوستا منو مثل پسرش دوست داشت من هم که خوب کار مي کردم و راضیش کرده بودم، خب مسأله اي نبود تا بیرونم کند.
    توي رختخواب لحافم را روي سرم کشیده بودم و آن زیر داشتم فكر مي کردم و همه جریان آنروز را چندین و چندین بار مرور کردم، یكدفعه مثل ترقه از جایم بلند شدم.
    مادرم هنوز مثل من بیدار بود.
    چیه رحیم؟ چیه؟ امشب جور دیگري هستي-
    مادر یادم رفت موقع آمدن به آقا ناصر بگویم که مادرش باز هم امشب نمي آید- .
    اي واي رحیم، خاک بر سرم حتما حالا نگرانند-
    چي بكنم؟ بروم بگویم؟-
    دیر وقته رحیم، شاید خوابیده باشند-
    اگر نگران باشند که نمي خوابند-
    نمي دانم والله چه بگویم، خیلي بد شد، چرا فراموش کردي؟ حواست کجا بود؟-
    اي بابا تو هم نصف شبي اصول دین نپرس، سرم درد مي کند، چه بكنم بلند شوم بروم خبر بدهم یا کفه مرگم را- بگذارم و بخوابم؟
    تو بگیر بخواب خودم مي روم یك جوري خبر مي دهم، تو مثل اینكه چیزي هم طلبكار شدي-
    مادر بلند شد لباسش را پوشید چادرش را سر کرد و من صداي در کوچه را شنیدم که آرام باز کرد و آرام بست. دیگر برگشتن اش را نفهمیدم خوابم برده بود.
    اما وسط هاي شب مثل اینكه یكي تكانم داد بیدار شدم هنوز سرم درد مي کرد، مادر خوابیده بود صداي نفس هایش را مي شنیدم.
    مدتي طول کشید تا آنچه را که دیروز گذشته بود یاد بیاورم، دوباره از این که صمیمیت بین من و اوستا، اعتماد متقابلمان بهم خورده بود ناراحت شدم، دلم گرفت، بلند شدم رفتم توي حیاط، کنار حوض آب به سر و رویم زدم یه خرده نفس کشیدم، سردم شد برگشتم رفتم توي رختخوابم.
    مادر خواب آلوده پرسید:
    چیه رحیم؟ مریضي؟-
    نه، چیزیم نیست دست به آب رفتم-
    غلتي زد و پشت به طرف من کرد و خوابید، بیچاره نفسش به نفس من بسته بود، دیشب یك کلمه حرف نزده بودم، از صلاي صبح تا اذان شب تنها مي ماند و چشم به راه من است و دلخوشي اش آن چند کلام حرف زدن با من است،
    عادت کرده در جریان کار هاي روز مره من باشد دیشب دمقش کردم، نگران شد، گله مند شد.
    ولي خب خودم هم نگرانم، دلم گرفته، یك دروغ ناخواسته اعتماد اوستا را از من سلب کرد لعنت بر من، لعنت بر بخت بد من، تا مي آیم جان بگیرم اوضاع بهم مي خورد.
    مدتي توي رختخوابم بیدار ماندم و بعد دیگر نفهمیدم کي خوابم برد.
    صبح مادر صدایم کرد:
    رجیم، رحیم حالت خوب نیست؟ نمیروي سر کار-
    از خواب پریدم
    چرا نمي روم؟ مي روم مي روم، واي آفتاب سرزده، دیرم شده-
    سرت خوب شد؟-
    سرم؟ یه خورده فكر کردم سرم درد نمي کرد، آره خوبه، خوبم، چائي داري؟-
    آره که دارم بلند شو سر و صورتت را بشوي زیر چشم هایت پف کرده، نكنه سردي کردي؟-
    سردي؟ براي چه؟-
    دیروز ماست بوراني خوردي سردي کردي-
    فكري کردم ماست بوراني؟
    کجا خوردم؟-
    ناهارت بود، یادت رفته؟-
    آه نه، نه مادر دیروز فرصت نكردم ناهار بخورم همانجوري توي دکان مانده امروز مي خورم- .
    خاک عالم، دیروز ناهار نخوردي؟ چرا؟ براي همان است سردرد داشتي، بخارات شكم خالي سردرد میاره، چرا- نخوردي؟
    کار داشتم، فرصت نكردم-
    پس گفتي کار سقاباشي را تحویل ندادید؟-
    تحویل ندادیم اما من تا اوستا بیاد کار را تمام کردم-
    الهي مادر برایت بمیرد، چرا اینقدر به خودت ستم مي کني؟ روز به این بلندي، گرسنگي کشیدي؟ دیدم حالي بر تو- نبود،____________ بلند شو، یك صبحانه حسابي بخور
    طفلي مادرم مثل بچه کوچولو ها برایم لقمه درست مي کرد و من با خنده و شوخي دهنم را باز مي کردم و لقمه لقمه مي خوردم.
    وقتي از خانه بیرون آمدم حالم کلي فرق کرده بود، خنده و شوخي با مادر مثل اینكه اثرات بد جریان دیروز را کمرنگ کرده بود، پیش خودم فكر کردم، چرا باید اوستا از من دلگیر بشود؟من که کار بدي نكردم، آن دخترک
    آمد و حرفي گفت که نه بمن ارتباط داشت نه به اوستا، خب من جواب اوستا را درست دارم، پرسید کسي سراغش را گرفته من گفتم نه، کجاي حرفم دروغ بود؟ اصلاً موضوع را من بزرگ کردم، اوستا شاید هیچ به این فكر ها نبود،
    ولي نگاهش یك جور دیگر شده بود، بعد چي؟ آخر سر چي؟ آهان گفت :چشم هاي من خوشگله و باید پیچك بزنم، پیچك؟
    پیچك؟ همینجوري این کلمه توي کله ام مي گشت ولي به دلم نمي نشست، وقتي رسیدم جلوي دکان، یكدفعه یادم
    « پیچه :» آمد
    آنروز اوستا خیلي زود آمد، سر حال بود، یك کار خوبي گیر آورده بود، قرار مداري گذاشته بود و پولي هم بابت شروع کار گرفته بود.
    رحیم فردا نزدیكي هاي ظهر چوب هایي را که خریده ایم مي آورند، توي دکان جا باز کن که آنها را بیاوري- بگذاري توي دکان، شبها شبنم پدر چوب ها را در مي آورد.
    اوستا باران هم مي بارد-
    بهاره دیگه رحیم، از قدیم ندیم گفتند زندگي زن و شوهر مثل هواي بهاره، گاهي مي خنده، گاهي گریه مي کنه،- گاهي گرم است گاهي سرد، اما قشنگه، مگر نه؟
    چي اوستا؟-
    حواست کجاست اوستا رحیم-
    حق با اوستا بود من حواسم به جاي اینكه به حرف اوستا باشد دلم مالامال از شادي شده بود مي دیدم که غم و غصه دیشبم الكي الكي بود، اوستا مثل هر روز با من گرم است با من صحبت مي کند، بمن اوستا رحیم مي گوید، الهي
    شكرت.
    میگم بهار قشنگه مگر نه؟-
    خیلي اوستا، خیلي قشنگه، نفس بكشید اوستا، مي بینید؟ این بوي گلهاي خانه همسایه است، شكوفه هاي سیب- . رحیم پس تو را باید ببرم خانه ما را ببیني، مست مي شوي، آنقدر گل و ریحان هست که آدم از بویشان کلافه مي-
    شود، رحیم از قدیم ندیم رسم بود مادر بزرگ هاي ما وقتي مي خواستند مرغ کرچ را روي تخم مرغ بخوابانند مي رفتند سراغ زن هاي بي اولاد، مي گفتند دست این زنها خوب است هیچ تخمي لق نمي شود، وقتي هم چیزي مي کاشتند تخم ها و دانه ها را از دست آنها رد مي کردند، باز هم اعتقاد داشتند دست آنها شگون دارد و محصول خوب
    بالا مي آید، عیال من هم شاید به آن علت است که محال است یك دانه بكارد و سبز نشود.
    امضاء



  7. Top | #36

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    رحیم هر میوه اي که بخورد تخمش را مي کارد دو سه سال دیگر میوه همان را مي خوریم، نمي داني در باغچه ما چقدر درخت میوه، چقدر گل، چقدر سبزي هست، طفلي از صبح تا غروب با آنها ور مي رود، چه بكند؟ سرگرمي دیگر که ندارد، منهم که روز ها نیستم، دلش به آنها خوش است، اما صفائي دارد، بهار گوشه اي از باغ بهشت است، یكي از شبها که هنوز شكوفه ها روي شاخه هستند با مادرت بیائید خانه ما، حیف است تو نبیني
    اوستا والله مادرم چندین و چندین بار بمن گفته که قیمه پلوئي درست کنم اوستا و خانمش را دعوت کن اما من- جرأت نكردم
    جرأت؟ جرأت براي چه پسر؟ با سر مي آئیم، اما از کجا مادرت فهمیده که من قیمه پلو را دوست دارم؟-
    من گفتم-
    تو؟ تو از کجا فهمیدي؟-
    خودتان گفتید-
    یادم نمي آید-
    همان شب که براي حساب کتاب خانه بصیرالملك رفته بودید و برگشتید و- ...
    آخ باز هم این بصیرالملك لعنتي حرفش بمیان آمد، حرفم را قطع کردم، نمي خواستم دیگر راجع به آنها صحبت بكنم.
    یكدفعه مثل اینكه چیزي کشف کرده باشم گفتم:
    اوستا با این صاحب کار تازه حسابي قرار مدارتان را بگذارید نوشته بگیرید که اینهم مثل آن پدر صلواتي آخرش-
    جا نزند.
    نه رحیم، دیگه با تجربه شدم سه قسط کردیم یكي را گرفتم یكي را وسط کار مي گیرم و آخري را تا نگرفتم کار- را تحویل نمي دهم.
    خوبه-
    اوستا خندید و گفت:
    رحیم مي گویند کلاغ وقتي جوجه اش را پرواز یاد داد، اولین روزي که بچه کلاغ مي خواست تنهائي بپرد کلاغ- آخرین وصیتش را کرد و گفت:
    بچه جان گوش کن ببین چه مي گویم، هر وقت آدمیزاده اي دیدي که تو را دید خم شد روي زمین، فوري پرواز کن و فرار کن، چون خم شده از زمین سنگ بردارد و تو را بزند.
    بچه کلاغ نگاهي به مادرش کرد و گفت :مادر اگر سنگ را از توي جیبش در بایورد چه بكنم؟
    مادره گفت :بپر فرزندم بپر با عقل و هوشي که تو داري خودت بهتر از من مي تواني سرت را نگه داري.
    حالا رحیم آقا تو هم ماساالله بهتر از من حواست جمع است و مي تواني سرت را نگه داري بارک الله پسرم، سعي کن از اشتباهات دیگران پند بگیري، با دقت به اطرافت نگاه کن کاري را که آخر عاقبت خوشي ندارد اصلا نكن، هر کاري را که خواستي شروع کني آخر عاقبتش را در نظر بگیر آبي را که آبرو ببرد در گلو نریز، در همه کارها توکل به خدا بكن، تو حق کسي را نخور دیگري حق تو را خورد بخورد خدا نگهدار حق تست، تو هواي کار خودت را داشته باش، دیگري را که توي قبر تو نخواهند گذاشت، هرکس در گرو اعمال خودش است.
    رحیم آقا امروز مثل اینكه از چاي خبري نیست- .
    آخه اوستا امروز زود آمدید، هنوز چائي نگذاشته ام، همین حالا درست مي کنم- .
    نه دیگه ولش کن من دارم مي روم، بروم اصلاحي بكنم حمامي بروم از فردا که کارمان شروع مي شود فرصت نمي- کنیم و خداحافظي کرد و رفت.
    قسمت سیزدهمدر هاي سقا باشي را کیپ هم کنار دیوار چیدم، چوبهائي که فعلاً لازم نداشتیم روي هم تلمبار کردم، تراشه ها را جارو کردم توي گوني ریختم، زمستانها این ها را توي اجاق مي سوزاندیم اما حالا حالاها یكي مي آید دو سه هفته در میان، همه را بار الاق مي کند مي برد، فكر مي کنم اوستا اینها را به نانواي محله خودشان مي دهد و بجایش نان مي خرد.دکان را حسابي تمیز کردم.گرسنه ام شده بود ظهر بود یك کمي از غذایم مانده بود، روي نیمكتي که همیشه براي نا هار خوردن مي نشستم، نشستم دستمالم را باز کردم ضمن اینكه مي خوردم کوچه را نگاه مي کردم، مردمي بي خیال رفت و آمد مي کردند، کسي با کسي کاري نداشت لقمه دوم را برداشته بودم که صداي
    کالسكه اي به گوشم رسید.گوش ها را تیز کردم، دلم شروع کرد به تاپ تاپ زدن، واي خدا باز مثل اینكه درشكه
    آن لعنتي است، یكدفعه باز هم پیدایشان نشود.از همه شان وحشت داشتم از خود درشكه، از درشكه چي، از زن هائي که تویش بودند از خود مرد که به تنهایي سوار مي شد و اینطرف و آنطرف مي رفت.درشكه آمد، آمد، دلم
    هري ریخت...ولي نایستاد، رد شدلقمه اي را که توي دهانم داشتم قورت دادم یك لیوان آب رویش خوردم که پائین برود، مثل اینكه در راه گلویم گیر کرده بود، الهي شكر، رسیده بود بلائي ولي به خیر گذشت.آن شب به جاي شب قبل از لحظه اي که رسیدم تا بخوابیم هر چه که شده بود و آنچه که اوستا گفته بود و من گفته بودم همه را براي مادرم تعریف کردم گفت :ننه جان دکان صاحب دارد، اوستا حق دارد که انتظار دارد هر چه در نبود او اتفاق مي-
    افتد تو بازگو کني، تو وظیفه داري همه را به او بگوئي، خیلي چیزها هست که تو جواني حالیت نمي شود اما اون یا من
    دنیا دیده هستیم مي فهمیم که چي به چیه آخر مادر پیغام انیس خانم ارتباطي به اوستا نداشت .چرا نداشت؟- - انیس خانم ترا چه مي شناخت؟ اوستا خویش اونه بابا این زن هم براي ما، دردسري شده، رفته دیگه دل نداره-
    برگرده برگشته، اتفاقاً امروز پیش پاي تو اینجا بود، آمده بود که بگوید به تو زحمت داده و تشكر بكند، پول خوبي- هم گرفته .از کجا فهمیدي؟ خودش گفت، شب جمعه هم قول گرفت شام برویم خانه شان راستي؟ آره، مي- - - - آیي؟ چرا که نه، بسكه تنها ماندیم پوسیدیم، حالا خدا را شكر مي توانیم هر جا که خوردیم پس هم بدهیم، اوستا-
    هم مثل اینكه مي خواه دعوتمان بكند .اوستا محمود؟ چرا؟ مي گوید بهار، باغچه خانه اش دیدني است همه گل- - و ریحان است.مادر آهي کشید خوشا بسعادتشانیكدفعه احساس کردم که نسیمي وزید و دلم مثل غنچه گلي-
    شكفت، شاد شدم مادر منو دوست داري یا هلو را؟مادر با تعجب نگاهم کرد . آهان پس هلو را بیشتر دوست- - داري؟ باشد قهر قهر تا قیامت چي میگي پسر؟ منظورت چیه؟ منو بیشتر دوست داري یا هلو را؟ ترا منو بیشتر- - - - دوست داري یا بادام را چشم هاي بادامي ترا منو بیشتر دوست داري یا سیب را رحیم چي مي گي؟ نه به دیشب- - -
    نه به این شب، چته؟ حالت خوبه؟ میگم مادر آنها توي باغچه شان درخت هلو، سیب، گلابي و هزار تا چیز دیگر- ندارند بعداً تو مي گي خوشا بحالشان؟ حاضري منو بدهي و خانه آنها را بگیري؟ معلومه که نه « - - رحیم » دارند اما پس چي میگي؟ بگو خوشا بحال خودت که پسري مثل اوستا رحیم داري، اوستا محمود گفته برایم اسپند دود کني- چشمش شور است، بلند شوم اسپند دود کنم پاي چشم هایت از دیروز سیاه شده، یك خرده هم پف کرده، اوستا
    چشم کرده از بیخوابي است، دیشب خوب نخوابیدم براي همان است، فردا صبح درست مي شود دل نگران-
    نباش.صبح مثل همیشه زود دکان را باز کردم امروز قرار است چوب ها را بیاورند و من منتظر آنها بودم وقتي دیدم
    از چوب خبري نیست رفتم سر کار خودم.از اوستا اجازه گرفته بودم یك نردبان داشتم مي ساختم چوبهاي پله هایش را بریده بودم داشتم رنده مي کردم که صاف بشود.گرم کار بودم که صداي سائیده شدن چرخ هائي بگوشم رسید-

    امضاء



  8. Top | #37

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    یا حضرت عباس...اما کالسكه نبود یك گاري بود که چوب هاي ما را مي آورد، گاریچي پیاده بود و دهنه اسب را مي کشید بیچاره اسب نفس نفس زنان بار سنگین را بزور مي کشید اما عوضي مي رفت از در دکان بیرون رفتم با صداي
    بلند فریاد زدم :مشدي اینجا، اینجا، برگرد اینطرفو گاریچي سر اسب را بطرف کوچه ما برگرداند و آرام آرام- نزدیك شدچشم به چوب ها دوخته بودم، ماشاالله عجب چوب فراواني اوستا خریده، معلوم بود دیروز خیلي سرحال بود، کار حسابي اي گیر آورده، من هم کار گیرم آمده، خدا را شكرگاریچي نزدیكتر که آمد دیدم جوان است
    مشدي نیست ... نزدیكتر که شد یكدفعه فریاد زد :هي رحیم سلامنگاهش کردم فوري جواب سلامش را دادم به- مغزم فشار آوردم آه محسن توئي پسر تو کجا اینجا کجا؟محكم همدیگر را بغل کردیم، اسب با تعجب نگاهمان-
    مي کرد .پس اوستا رحیم توئي هان؟ به به، چه بزرگ شدي، چاق شدي، معلومه خوش مي گذره تو چطوري؟- - خوبي؟ مادرت، بچه ها خوبند؟ الحمدلله چرا که خوب نباشند مثل محسن نوکري زبر دست دارند .شكسته نفسي- - نكن تو سرور آنها هستي، آقائي، خوب پسري هستي بودم رحیم پسر بودم، پیر شدم، کمرم شكسته بسكه کار- کردم ماشاالله وضعت خوبه اتول هم که داري، تو که کار نمي کني، بیچاره اسب.هر دو خندیدیم مال خودت- - هست؟ نه بابا مال خواهرم است خواهرت؟ آره زن صاحب این اسب شده، خندید بزرگتر از تو بود؟ نه بابا- - - - -
    یك وجب قد دارد طفلي را زور زورکي شوهر دادیم چه بكنیم رحیم نمي توانستم برسانم مادرم گفت یك نان خور
    کمتر بهتر وضع شوهرش خوب است؟ آره مي بیني که کارخانه چوب بري داره، من هم گاریچي اش شدم باشد- - - بیگانه که نیست داماد خودت است، خواهرت راضیه؟ نه بابا تا ولش مي کنه خانه ماست، میگم دخترک گلیم پاره ما- نرمتر از فرش هاي کاشانه؟ میگه آره آقا داداش، اگر نرمتر نیست گرمتره خوبه شوهره مي گذاره هي بیاد پیش-
    شما آن هم مثل اینكه از خدا مي خواد، آخه دو تا زن دیگر هم داره، هر چه این یك وجبي کمتر به پر و پاي آنها- بپیچد جنگ و دعوا کمترهدلم سوخت ناراحت شدم، الواري که روي دستم بود سر خورد افتاد روي نوک انگشتم
    دردم گرفت محسن چرا این کار را کردي؟ خواهرت را بدبخت کردي چه مي کردیم رحیم؟ نان شان را نمي- - توانستم در بیاورم، از بیچارگي از گرسنگي، از نداري الهي بسوزد نداري، بگذار یكطرف چوب را بگیرم سنگین
    است .صاحب کارت بود؟ نمي دانستي زن و بچه داره؟ نه بابا، تازگي پیشش کار مي کنم، من مداخله نكردم، مادرم- - خخودش داد، مثل اینكه دلاک حمام، خواهرم را دیده بود براي حاجي خواسته بود، بعداً حاجي مرا هم برد سر کار، راستش را بخواهي رحیم، امروز همه مان زیر بال حاجي هستیم پس بگو خواهرت را فروختي هر جور مي خواهي- - حساب کن، یا باید خودم را مي فروختم یا خواهرم را، لااقل این دیگر اشكال ندارد، شوهرش دادمتوي دلم گفتم بي غیرت، نان بي غیرتي مي خورد، چه فرق مي کند دلال محبت هم کارش اینجوري است، لااقل آن دلال بیگانه هاست این خواهر خودش را ... ول کن محسن خودم بر میدارم تو بنشین پشت فرمانسرسنگین شدم دیگه حرفي نداشتیم-
    که بهم بزنیم، از محسن بدم آمد، تند تند چوبها را از روي گاري خالي کردم با اوستا محمود بیا پیش ما بیكار- - نیستم دکان روي دست من مي گرده بالاخره براي خرید چوب هم که شده بیا تا ببینیم چه پیش میاد خداحافظ- - - - خیر پیشتازیانه را پشت اسب زد و با زحمت سر اسب را برگرداند و رفت.
    امضاء



  9. Top | #38

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    وقتي تنها شدم یادم آمد اکه نه چائي

    تعارفش کردم نه یك لقمه ناهار، ولي نگران نشدم چون ازش بدم آمده بود چوب ها را وارسي کردم، بنظرم خشك نبودند، باید اوستا بیاد ببینم چه مي گوید، رفتم سر کار قبلي ام، نردبانم.فكر محسن و خواهرش ولم نمي کرد، آقا
    محسن به خاطر یك لقمه نان دو تا زن دیگر را هم بدبخت کرده، زن هائي مثل مادر اوستاي خودم، بچه هایشان مثل بچه هاي آن زن ولي نه، زن دومي حقش است بسوزد، زن اولي مثل مادر اوستاي من، محسن بچه هاي اون زن اولي
    را فدا کرده که خودشان را نجات دهد، یعني چه که نان نداشتیم؟ مگر من و مادرم نان داشتیم؟ پس من چرا رضایت ندادم مادرم شوهر بكند، چرا مادرم نخواست شوهر بكند نمي توانست؟ هر که دیدش مي خواستش، اما گرسنگي
    کشیدیم خانه و کاشانه کسي را خراب نكردیم، مردکه احمق سوار گاري شده خوشحال است اگر بجاي اسب، گاري
    را مي کشید اما خواهرش را نمي فروخت بهتر بود، بیچاره دختر هم که راضي نیست، اصلاً شاید نمي فهمد چه بلائي سرش آمده، وقتي کمي عقلش رسید آنوقت است که واویلاست.اوستا با عجله وارد شد .سلام اوستا سلام رحیم اقا،- -
    مي بینیم که توي چوب غرق شدي خدا را شكر اوستا، نعمت است .چطورند؟ خوش جنس اند؟ شما بهتر مي- - - شناسید اوستااوستا کتش را انداخت روي میز با عجله رفت طرف چوب ها انگاري خوشت نیامده یكي یكي الوار ها-
    را نگاه کرد، قیافه اش در هم رفت، رنگش اول پرید، بعد سرخ شد، پدر سگ بجاي چوب خشك، چوب تر- فرستاده، لعنتي، مال مردم خور، مي بینم مثل خیك گنده شده، مال حرام خورده، خاک بر سر قرار بود چوب خشك بفرستد، دیدي چه شد رحیم؟ میداني چه مي شود؟حقیقتاً نمي دانستم چه مي شود، متوجه نبودم کارمان کلي عقب- مي افتد، تا این چوب ها خشك بشود کلي کارمان عقب مي افتد خودمان نمي توانیم خشك کنیم؟ چه جوري؟- -
    تابستان بود آره مي شد اما یكروز باران مي بارد یكروز آفتابه، دیدي چه شد رحیم؟ دیدي؟ مردکه با شكم گنده اش نشسته پشت بساط فرمان میده، چنان قربان صدقه آدم میره که آدم فكر مي کنه از انبیاء و اولیاء است تا پول را مي گیرند قول و قرارشان را فراموش مي کنند . همه پولش را دادید؟ معلومه که دادم، اگر نمي دادم که تحویل نمي- -
    داد، به این زودي نمي داد .بالاخره اوستا مرگ نیست که چاره نداشته باشد شما بگوئید چه باید کرد من بكنم،- نمیشه بروید پس بدهید؟ بگوئید بفرستد ببرد .کجا ببرد رحیم؟ توي شهر جز این بي انصاف کس دیگري نیست-
    که چوب بفروشد، اینهم که مي گوید برو دو ماه دیگه بیا، یا لج مي کند مي گوید اصلاً نمي فروشم زور که نیست- . آخر مگر مي شه؟ مگر مي تواند بگوید نمي فروشم؟ چرا نمي تواند؟ مال خودش است مي گوید میل ندارم- بفروشم، یا همین است که هست مي خواهي بخواه نمي خواهي نخواه مگر پول نمي دهید؟ مفت که نمي خرید- - رحیم مگر پول بدهي مي تواني همه چیز بخري؟آه پس اینطور !من فكر مي کردم با پول مي شود هر کاري کرد، مردکه چون پول داشت دختري به اندازه نوه خودش را بغل گرفته، اما ما پول مي دهیم حتي چوب خشك هم نمي توانیم تحویل بگیریم اوستا کتش را پوشید و بدون خداحافظي بیرون رفت.فكر مي کردم میره سروقت مردکه چوب فروشچوب ها را دست زدم پدر صلواتي خیس خیس داده بود، این محسن احمق چرا لااقل مداخله نكرده بود که خشك هایش را بار بكند، یك عده آدم متقلب دست بدست هم داده اند و بكمك هم نان مي خورند و راضي هم هستند، مثل اینكه خدا آن بالا اعمالشان را نمیبیند.چطور شد قیمت زن، دختر، کمتر از چوب هست؟ هر که مال و
    منال داره هرچه دلش مي خواد زن مي گیره هر دختري را مي خواد چشم بسته تقدیمش مي کنند، یعني زن جماعت
    کم از چوب خشك است؟ چه جوري مردي مثل خیك مي تونه یك الف بچه را زن خودش بكنه و بقول محسن اشكال هم نداشته باشد؟ مگر میشه؟ خیانت است، جنایت است، اما چرا صداي هیچ کس هم در نمیاد؟ هر روز هر
    روز در هر گوشه این دنیا از این جنایت ها مي شود اما نه قاضي نه محسن نه ژاندارم، هیچوقت دیده نشده کسي در این معامله مداخله کند، نه تنها کسي به این کارها بد نمي گوید بلكه با به به و چهچه، مبارکباد هم مي گویند، ولي خدایا مردم چرا نمي فهمند، حالا ببین بچه هاي خیكي چه شدند، شاید مثل اوستاي من آواره دشت و بیابان شدند و مردک هم انگار نه انگار، مگر پدر اوستا کكش گزید که این مردک هم حالیش بشود؟دو طرف نردبان را وسط دکان
    روي زمین گذاشتم و یكي یكي پله ها را چیدم، تازگي با سانتیمتر کار مي کردم، از ژست خودم خوشم مي آمد، مداد را مي گذاشتم پشت گوشم و متر را مي انداختم دور گردنم، اوستا یكي داشت فلزي، مي گذاشت توي جیبش، مال
    من از متر هاي خیاطي بود، خوشم مي آمد.یك تكه آئینه شكسته روي دیوار میخ کرده بودم و گاهگاهي که کارم فروکش مي کرد ژست خودم را جلوي آئینه نگاه مي کردم ، حسابي اوستا رحیم شده بودم، خدا آن شاعر را رحمت کند خوب حرفي زد که گفت پسر جان هنر آموز




    امضاء



  10. Top | #39

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    .صبح وقتي چشمم
    را باز کردم مادرم داشت نماز مي خواند .مادر آفتاب در میاد؟ معلومه در میاد هوا ابري نیست؟ نه پر ستاره- - - - است صاف صافه خدا را شكرغلتي زدم و لحاف را روي سرم کشیدم هنوز زود بود بلند شود.وقتي صبحانه مي- خوردیم مادر سؤال کرد :امروز جائي باید بروي؟ دکان نمي روي؟ چرا؟ چیه؟ چه شده؟ آخه احوال آفتاب را- - - گرفتي، فكر کردم حتماً دکان نمي روي نه دکان مي روم اما تصمیم گرفتم چوب ها را بیرون دکان بچینم زیر-
    آفتاب،انشاالله خشك بشود بیچاره اوستا خیلي ناراحت است، مادر دعا کن زود خشك بشوند .دعا مي کنم، انشاالله- کارتان عقب نمي افتدوقتي در دکان را باز کردم بوي چوب تر همه دکان را پر کرده بود، در را باز گذاشتم لباسم را عوض کردم و یكي یكي الوار ها را بیرون آوردم و دو طرف دکان چیدم، یك کمي هم به دیوار همسایه تكیه دادم که
    هوا به هر دو طرفشان بخورد و زودتر خشك شوند، شكر خدا را آفتاب گرمي هم بود و خیالم راحت شد.تاغروب اوستا نیامد و من قبل از آنكه بیاید دوباره چوب ها را جمع کردم و سر جایش گذاشتم دمادم غروب دیدم بیحال و متفكر پیدایش شد آمد ایستاد جلوي دکان، سلام کردم، حالش خوب نبود جرأت نكردم حرفي بزنم، همانجا ایستاد،مثل اینكه مي ترسید وارد دکان بشود، مي ترسید چشمش به چوب هاي تر بیفتد و داغش تازه شود، کمي آنجاایستاد تسبیحش را دور انگشتش چرخاند .رحیم شب جمعه است در دکان را ببند برویم.راست مي گفت عصر-پنجشنبه بود و معمولاً این روز ها یه خرده زودتر کار را تعطیل مي کردیم تند تند لباسم را پوشیدم، نردبان هنوزوسط دکان بود، همانجا ماند در دکان را بستم چون فردا تعطیل بود دو قفله کردم و با اوستا راه افتادم.وسط راه هیچ کلمه اي راجع به چوب ها نگفت، با وجود اینكه چیزي نگفت ولي مي فهمیدم که شش دانگ حواسش پهلوي چوب هاست.
    امضاء



  11. Top | #40

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اگر خدا کمك مي کرد و یك هفته مثل امروز آفتابي بود من چوب ها را خشك مي کردم، نمي خواستم چیزي به اوستا بگویم دلم مي واست یكدفعه ببیند که که چوب ها خشك شده اند، از اینكه راجع به آنها نه گفت و نه پرسید راضي بودم.
    به آن دو راهي که راهمان را از هم جدا مي کرد رسیدیم.
    رحیم مزدت را نمي خواهي؟-
    پنجشنبه به پنجشنبه مزد یك هفته مرا مي داد، اگر یادش مي رفت، هیچوقت نشد که من یادش بیاورم، گاهي شنبه خودش مي آمد و با کلي گله و نگراني، مزدم را مي داد و با مهرباني سرم داد مي زد.
    پسر آخه چرا یادم نمي آوري-
    مهم نیست اوستا
    مزدت است پسر، حقت است، مال من نیست که، مال خودت است- .
    اوستا مزدم را داد و خداحافظي کرد و رفت.
    امشب شب جمعه بود و یادم بود که باید شام برویم منزل آقا ناصر، رفتم سر میدان ده تا تخم مرغ خریدم، مقداري هم خرما خریدم، دلم هواي خرما کرده بود، مادر خرما را پوست مي کرد خرد مي کرد توي روغن برشته مي کرد
    تخم مرغ مي زد با نان مي خوردیم، خیلي خوشمزه مي شد.
    مادر پنج تا از تخم مرغ ها را بگذار توي دستمال امشب ببریم خانه انیس خانم، پنج تا هم مال خودمان-
    پیر بشي پسر، خوبیت نداشت دست خالي برویم خوب کردي، میگم رحیم انیس خانم از اون جا کبریتي خیلي- خوشش آمده آن را هم ببریم
    خب ببریم-
    مادر قوطي هاي خالي کبریت را جمع مي کرد و پارچه هاي رنگي کوچك کوچك را که خود انیس خانم به اندازه یك بقچه برایش داده بود، روکش مي دوخت بعد مثل برج روي هم سوار مي کرد و از پشت با نخ مي دوخت، چیز خوشگلي مي شد، گذاشته بودیم روي طاقچه پهلوي آینه، توي قوطي کبریت ها هر چه دستمان مي رسید مي
    گذاشتیم، نخ و سوزن میخ و پونز، دگمه و از این خرت و پرت ها
    رحیم پیراهنت را هم شسته ام اطو هم کرده ام اونها روي متكاست- .
    مادر پیراهن منو مي شست و آنقدر تكان مي داد تا چین و چروکش باز شود بعد مي انداخت روي طناب نیم خشك که شد بر مي داشت، چادرش را روي زمین پهن مي کرد و پیراهن را روي چادر با دستش صاف صاف مي کشید و با دست اطو مي کرد یقه و سر آستین ها را هم روي سماور داغ مي چسباند، بخدا مثل اینكه اطو کرده بود.
    ظرف صابون را با شانه و حوله برداشتم رفتم کنار حوض
    رحیم چي داري مي کني؟-
    هیچي سرم را مي شویم-
    رحیم سرما مي خوري پسر هنوز هوا سوز دارد- .
    نگران نباش سرماي زمستان نیست که سوز بهار است، آدم را جوان مي کند- .
    موهایم را صابون زدم تا گردنم شستم آب کشیدم دست و صورت و پاهایم را هم شستم و آمدم.

    امضاء



صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi