زبانی که به ذکر شهادتین گشوده شد
مرحوم آیت الله شهید دستغیب نقل کرده اند که جوانی را در موسم حج دیدند که بسیار صلوات می فرستاد. در سعی و طواف و رفت و آمدها، همه جا مشغول این ذکر بود. دائم این ذکر بر لبان او جاری بود و یک امر غیر عادی می نمود.
پرسیدند: دلیل این که این ذکر همیشه بر زبان شما جاری است چیست؟
گفت: با پدرم در مسیر حج بودیم.
زمان های قدیم پیاده یا سوار بر مرکب به حج میرفتند و گاهی سفر شان شش ماه طول می کشید.
گفت: در این سفر پدرم بیمار شد. معالجه ها سودی نبخشید و بیماری پدرم شدت گرفت و رو به قبله شد.
من بر بالین پدرم بودم و او در حال احتضار و جان کندن. به او گفتم: بگو: «لا اله الا الله». شهادتین بگو. دیدم رنگ او سیاه شد و زبانش بند آمد.
باید از خدا بسیار عاقبت به خیری بخواهیم که راه آن ارتباط و اتصال به اهل بیت(عَلَیهِ السَّلام) است. کسی که مرتبط و متصل
ص: 70
به اهل بیت(عَلَیهِ السَّلام) شد، در عاقبت به خیری او شکی نیست. چنان که فاصله گرفتن از اهل بیت(عَلَیهِ السَّلام) بدون شک موجب بدعاقبتی است.
گفت: از این که پدرم زبانش بند آمد و نتوانست شهادتین را بگوید، بسیار متأثر و ناراحت بودم. در اوج ناراحتی و یأس دیدم که یک نقطۀ سفیدی در چهرۀ او پیدا شد و رنگش برگشت و نورانی شد و شروع کرد به گفتن شهادتین، و با چهره ای باز از دنیا رفت.
من هم خیلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که با عاقبت به خیری از دنیا رفت.
هم سفرها کمک کردند، او را غسل دادیم و کفن کردیم و به خاک سپردیم. ولی برای من جای سؤال بود که این دگرگونی ها در وقت جان دادن پدرم چه بود؟!
چند روزی گذشت تا این که پدرم را در خواب دیدم که در یکی از باغ های بهشتی بود. از او پرسیدم: این تغییر حال در موقع جان دادن چه بود؟
گفت: چون گناهانی داشتم، اعمال بدم باعث شد که در وقت جان دادن چهره ام سیاه شود. فرشته های عذاب آمدند و مرا بردند و من وحشت کردم. و آن حالت به من دست داد و زبانم بند آمد.
داشتم ناامید می شدم، ولی یکمرتبه دیدم که فرشته های
ص: 71
عذاب به کنار رفتند و پیامبر عظیم الشأن تشریف آوردند. آمدند نزدیک و فرمودند: ای کسی که در دنیا بر محمد و آل محمد زیاد صلوات فرستاده ای، پاداش صلوات ها را بگیر.
این بود که فرشته های عذاب رفتند و من نجات پیدا کردم و رنگ چهره ام روشن شد و زبانم به ذکر شهادتین باز شد.(1)