صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 49 , از مجموع 49

موضوع: تجلی ايمان در رفتار فردی و اجتماعی جوانان

  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    پزشك جوان با لحن قاطع و اطمينان بخشي به امير وعده داد كه پس از مصرف كردن شربتي كه هم اكنون خواهد ساخت، درد سينه و پهلويش، اندك اندك از بين خواهد رفت و پس از يك هفته، همه آثار بيماري برطرف خواهد شد. آنگاه مقداري درباره آثار سينه پهلو و راه درمان آن سخن گفت كه امير و پزشكان دربار را به شگفتي واداشت.
    بوعلي، از همان لحظه، مداواي امير را به عهده گرفت. داروها و شربت هايي را كه به دست خود مي ساخت، به امير خورانيد. تا شبانگاه روز بعد، درد سينه امير از بين رفت و در پايان هفته نيز _ چنان كه پزشك جوان پيش بيني كرده بود _ بيمار از بستر برخاست.
    وقتي امير سلامت خود را بازيافت، دستور داد انجمني با حضور سران و بزرگان كشور ترتيب دادند. در اين انجمن، امير ساساني، بوعلي را مورد عنايت خاص خويش قرار داد و علاوه بر دادن پاداش شايسته، با صدور فرماني، او را به سمت پزشك مخصوص خود تعيين كرد.
    در ضمن، بنا به تقاضاي بوعلي، به وي اجازه داد كه از كتاب هاي بسيار نفيس كتاب خانه سلطنتي، براي مطالعه استفاده كند
    .(1)
    ميان عالم و جاهل تفاوت اين قدر است
    كه اين كشيده عنان باشد و آن گسسته مهار
    ظهير فاريابي


    1- نور الله لارودي، استاد استادان، ص 17.
    ص: 54


    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    درستكاري

    امام باقر(ع) فرمود:
    درستكار باش، خداوند روزي تو را مي رساند و امر زندگي ات را آسان مي كند
    .(1)
    يكي از تجار بصره هر سال اموالي را به وسيله كشتي به كشور چين حمل ونقل مي كرد. در يكي از سال ها پيرمردي از اهالي بصره به او گفت: مقدار زيادي فلز قلع به تو مي دهم و تقاضا مي كنم هنگامي كه دريا توفاني مي شود آن را به دريا بريزي. تاجر با تعجب پذيرفت.
    از قضا، تاجر اين موضوع را فراموش كرد. وقتي به مقصد رسيد، جواني آمد و از او پرسيد: آيا هيچ قلع به همراه داري تا بخرم؟ تاجر ناگهان سفارش پيرمرد به خاطرش آمد. با خود گفت: اكنون كه وصيت پيرمرد را فراموش كردم، خوب است آن قلع ها را بفروشم و براي او كالايي كه سود داشته باشد خريداري كنم.
    ازاين رو، قلع ها را به آن جوان فروخت و با پول آن، جنسي براي پيرمرد خريد. چون به بصره رسيد، احوال پيرمرد را پرسيد. گفتند او از دنيا رفته و وارثي هم ندارد مگر يك برادرزاده كه چون در حال حياتش با او مخالف بوده وي را از خود رانده، جوان هم به ديار غربت سفر كرده است. مرد بازرگان، جنس او را در كيسه اي گذاشت و مُهر كرد و نام آن پيرمرد را بر آن نوشت تا آن را به وارثش برساند.
    روزي در دكان نشسته بود، ديد جواني آمد و گفت: اي مرد! آيا مرا مي شناسي؟ گفت: نه! جوان گفت: من همان جواني هستم كه در كشور چين،


    1- مسعود باقريون محمدي، معلم نفس خويش باش، ص 82.
    ص: 55
    از تو مقدار زيادي قلع خريدم در ميان آن قلع ها طلاي بسياري پنهان كرده بودند. با خود گفتم: من قلع خريده ام و تصرف در اين طلاها بر من حرام است. آدرس شما را گرفتم تا آن را به شما تحويل دهم.
    تاجر بصري گفت: آن قلع ها از من نبود، از پيرمردي از اهل بصره بود به نام فلان، كه در فلان محله زندگي مي كرد. جوان لبخندي زد و خداي را سپاس گزاري كرد و گفت: آن پيرمرد عموي من بود و مقصود او از غرق اموال، اين بود كه مرا از ارث محروم كند. وليكن خداوند خواست كه آن اموال به من برسد و پس از آنكه ادعاي خود را اثبات نمود، آن اموال را نيز به عنوان ميراث از آن بازرگان دريافت كرد
    .(1)
    حلقه صدق و صفا بر در دين مي زن
    تا كه در باز كند بهر تو دربانش
    پروين


    امضاء


  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    دين داري

    اميرالمؤمنين علي(ع) فرمود:
    مَن دَقَّ فِي الدِّينِ نَظَرُهُ جَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ خَطَرُهُ
    .(2)
    هركه در دين [و دين داري]، ريزبين و دقيق باشد، در روز قيامت، مقام بلندي يابد.
    مردي بود در مرو كه او را نوح بن مريم مي گفتند و قاضي و رئيس مرو بود و ثروتي بسيار داشت. او را دختري بود باكمال و جمال كه بسياري از بزرگان، وي را خواستگاري كردند و پدر، در كار دختر سخت متحير بود و نمي دانست او را به كه بدهد. مي گفت: اگر دختر را به يكي دهم، ديگران آزرده مي شوند و فرومانده بود.


    1- محمود استعلامي، ابواب الجنة، ص 27.
    2- عبدالواحد آمدي تميمي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: مهدي الرجاني، ح 8807 .
    ص: 56
    قاضي، خدمت كاري جوان داشت بسيار پارسا و دين دار؛ نامش مبارك بود و باغي داشت بسيار آباد و پرميوه. روزي به او گفت: امسال به تاكستان [باغ انگور] برو و از آنها نگه داري كن. خدمت كار برفت و دو ماه در آن باغ به كار پرداخت.
    امضاء


  5. Top | #44

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    روزي قاضي به باغ آمد و گفت: اي مبارك! خوشه اي انگور بياور. جوان، انگوري بياورد؛ ترش بود. قاضي گفت: برو خوشه اي ديگر بياور. آورد، باز هم ترش بود. قاضي گفت: نمي دانم باغ به اين بزرگي، چرا انگور ترش پيش من مي آوري و انگور شيرين نمي آوري؟!
    مبارك گفت: من نمي دانم كدام انگور شيرين است و كدام ترش.
    قاضي گفت: سبحان الله! تو امروز دو ماه است كه انگور مي خوري و هنوز نمي داني كدام شيرين است؟
    گفت: اي قاضي! به نعمت تو سوگند كه من هنوز از اين انگور نخورده ام و مزه اش را ندانم كه ترش است يا شيرين!
    پرسيد: چرا نخوردي؟
    گفت: تو به من گفتي كه انگور نگاه دار. نگفتي كه انگور بخور و من چگونه مي توانستم خيانت كنم!
    قاضي بسيار شگفت زده شد و گفت: خدا تو را بدين امانت نگه دارد. قاضي چون دانست كه اين جوان، بسيار عاقل و دين دار است، گفت: اي مبارك! مرا در تو رغبت افتاد، آنچه مي گويم، بايد انجام بدهي!
    گفت: اطاعت مي كنم.
    قاضي گفت: اي جوان! مرا دختري است بسيار زيبا كه بسياري از بزرگان او را خواستگاري كرده اند، نمي دانم به كه دهم. تو چه صلاح مي داني؟ مبارك گفت:
    ص: 57
    كافران در جاهليت، در پي نَسَب بودند و يهوديان و مسيحيان، در طلب روي زيبا و در زمان پيامبر ما، دين مي جستند و امروزه مردم ثروت طلب مي كنند. تو هر كدام را خواهي اختيار كن. قاضي گفت: من دين را انتخاب مي كنم و دخترم را به تو خواهم داد كه دين دار و باامانتي. مبارك گفت: اي قاضي! آخر من يك خدمت كارم. دخترت را چگونه به من مي دهي چه بسا مرا نخواهد؟!
    قاضي گفت: برخيز و با من به منزل بيا تا چاره كنم. چون به خانه آمدند، قاضي به مادر دختر گفت: اي زن! اين خدمت كار، جواني بسيار پارسا و شايسته است. مرا رغبت افتاد كه دخترم را به او بدهم. تو چه مي گويي؟
    زن گفت: هرچه تو بگويي، اما بگذار بروم و داستان را براي دختر بگويم؛ ببينم نظر او چيست. مادر بيامد و پيغام پدر به او رسانيد. دختر گفت: چون اين جوان، دين دار و امين است، مي پذيرم و آنچه شما فرماييد، من همان كنم و از حكم خدا و شما بيرون نيايم و نافرماني نكنم.
    قاضي دخترش را به مبارك داد، با ثروتي بسيار. پس از چندي، خداي تعالي به آنان پسري داد كه نامش را عبدالله بن مبارك گذاشتند و تا جهان هست، حديث او كنند به زهد و علم و پارسايي
    .(1)
    زهد، با نيت پاك است، نه با جامه پاك
    اي بس آلوده كه پاكيزه ردايي دارد
    پروين اعتصامي


    امضاء


  6. Top | #45

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    سخاوت

    خداوند تبارك و تعالي مي فرمايد:
    آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيهِ فَالّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ كَبيرٌٰ. (حديد: 7)


    1- محمد غزالي، نصيحة الملوك، به تصحيح: جلال الدين همايي، ص 263، با اندكي تغيير.
    ص: 58
    به خدا و رسولش ايمان آورديد و از آنچه شما را جانشين و نماينده خود در آن قرار داده است، انفاق كنيد؛ زيرا از شما، كساني كه ايمان آ ورند و انفاق كنند، پاداش بزرگي دارند.
    از مرحوم ميرزا خليل _ از پزشكان معروف دوره قاجاريه _ نقل شده است كه مي گفت: من در علم طب، چندان درسي نخوانده و استادي نديده بودم و همه اين مهارت و بصيرت از بركت، انفاق يك نان حاصل شد.
    ماجرا چنين بود كه روزي در ايام جواني، به قصد زيارت حضرت معصومه(س)، به قم مشرف شدم. در آن سال ها در شهر قم و جاهاي ديگر، گراني سختي بود و نان با زحمت به دست مي آمد. چون بين ايران و روسيه تزاري، جنگ بود، اسيران جنگي را هم آورده و در شهرها پراكنده بودند.
    من در يكي از حجره هاي دارالشفاء _ كه عمارتي است نزديك صحن شريف و غريبان و مسافران در آنجا منزل مي كردند _ سكونت داشتم. روزي به بازار رفتم و پس از رنج فراوان، ناني به دست آوردم و به طرف منزل مي آمدم. در بين راه، به زني از اسيران مسيحي رسيدم كه طفلي را در بغل داشت و چهره اش از گرسنگي زرد شده بود.
    زن اسير وقتي مرا ديد، گفت: شما مسلمانان رحم نداريد كه خلق را اسير مي كنيد و گرسنه نگه مي داريد. دلم سوخت و وظيفه خود دانستم كه بر او رقّت كنم. آن نان را به وي دادم و گذشتم. آن روز غذايي نخوردم. شب هم چيزي نداشتم. تنها در حجره نشسته بودم كه ناگهان مردي داخل اتاق شد و گفت: همسرم دردي پيدا كرده و بي طاقت شده است. آيا طبيبي را مي شناسيد تا درمانش را از او بپرسم؟
    من همين طور بر زبانم جاري شد كه فلان چيز خوب است. او گمان كرد كه من پزشك هستم. رفت و آن دوا را به همسرش داد و فوري بهبود يافت.
    ص: 59
    ساعتي نگذشت كه همان مرد، يك طَبَق از غذاهاي رنگارنگ و يك عدد اشرفي طلا براي من آورد و بسيار سپاس گزاري كرد و رفت. روز بعد، آن زن حكايت بيماري و درمان معجزه آساي خودش را براي آشنايان و همسايگان تعريف كرده و گفته بود تاكنون چنين پزشك حاذقي نديده بودم. يكي از آنها كه مرض ديگري داشت، آدرس مرا پرسيده بود و به سراغم آمد. من نيز به همان نحو، بدون هيچ گونه آشنايي به اصل و طبيعت داروها، چيزي گفتم. رفت و خورد و شفا يافت!
    اين خبر، به سرعت در شهر قم منتشر شد و مردم بر من هجوم آوردند. من هم به همان شكل، چيزي مي گفتم و خوب مي شدند و از اين طريق، ثروت زيادي پيدا كردم. سپس كتاب تحفه حكيم مؤمن _ كه در طب قديم است _ را پيدا كردم كه حداقل اسامي داروهاي گياهي و خواص آنها را ياد بگيرم. چندي در قم ماندم. آ نگاه به تهران بازگشتم و به مطالعه كتاب هاي طبي و دارويي پرداختم. در اندك زماني، معروف و مشهور شدم و نامم در رديف استادان پزشكي ثبت شد. بايد بگويم كه همه اينها، از بركت سخاوت و ايثار آن قرص نان بود
    .(1)
    با خلق، كرم كن كه خدا با تو كرم كرد.
    سعدي


    امضاء


  7. Top | #46

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    شجاعت

    مولي الموحدين علي(ع) فرمود:
    جُبِلَتِ الشَّجاعَةُ علي ثَلاثِ طَبائِعَ، لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ فَضِيلةٌ لَيْسَتْ لِلاُخري: السَّخاءُ بالنَّفسِ، وَ الْأنَفَةُ مِنَ الذُّلِّ و طَلَبُ الذِّكرِ، فَاِنْ تَكامَلَتْ فِي الشَُّجاعِ كانَ الْبَطَل الَّذي لا يُقامُ لِسَبيلِهِ ، و الْمُوسُومَ بِالْاَقْدامِ في


    1- شيخ عباس قمي، فوائد الرضويه، ص 293، با ويرايش.
    ص: 60
    عَصْرِهِ، وَ إن تَفاضَلَتْ فِيه بَعضُها علي بَعْضٍ كانَتْ شَجاعَتُهُ فِي ذَلِكَ الَّذي تَفاضَلَت فيه اَكْثَرَ و اَشَدَّ إقْداماً.
    (1)
    شجاعت بر سه خصلت سرشته شده كه هر يك از آنها را فضيلت و ارزشي است كه ديگري آن را ندارد: از خودگذشتگي، تن ندادن به ذلت و نام جويي. اگر اين سه خصلت، در آدم شجاع به طور يكسان و كامل وجود داشته باشند، پهلواني است كه حريف ندارد و در روزگار خود، دلاوري نامور باشد و اگر يكي از اين خصلت ها در او فزون تر از ديگري باشد، شجاعت او در آن خصلت بيشتر و بي باكي او در آن، شديدتر است.
    روزي جواني زيبارو كه دو گيسويش از هر سو تا بازوانش آويخته بود و كمتر از بيست سال بر نهال عمرش گذشته بود، به جرم دوستي علي بن ابي طالب(ع) دستگير و به كاخ حجاج كشانيده شد.
    وقتي پا به دربار حجاج نهاد و كاخ زيبا و اشياي گران بهاي آ ن را كه _ از غارت اموال مردمان و اشك يتيمان و خون مظلومان حكايت ها داشت _ به چشم ديد، اين آيات را خواند:
    أَتَبْنُونَ بِكُلِّ ريعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلّكُمْ تَخْلُدُونَ. (شعرا: 128 و 129)
    آيا شما بر هر مكان مرتفع، نشانه اي از روي هوا و هوس مي سازيد و قصرها و قلعه هاي زيبا و محكم بنا مي كنيد، آن چنان كه گويي در دنيا جاودانه خواهيد ماند؟
    اطرافيان حجاج، از شنيدن اين آيات پر كنايه، براي آن جوان ترسيدند و با دهان نيمه باز و ديدگان مبهوت خويش، بر چهره جواني كه به استقبال مرگ مي رفت، خيره شدند.


    1- بحارالانوار، ج 75، ص 235.
    ص: 61
    حجاج كه در مسندش خود را جابه جا مي كرد، با خشم فرياد زد: چرا بر ما درود نفرستادي؟
    جوان گفت: درود بر كساني كه به راه هدايت مي روند.
    حجاج كه زيركي و هوشياري فراواني را در سيماي آن جوان مي خواند، با او به گفت وگو پرداخت و گفت: مي بينم كه تو را عقل و فراستي است. آيا قرآن را حفظ كرده اي؟
    آن جوان گفت: مگر بر نابودي قرآن بيمناكي كه من آن را حفظ كنم و حال آنكه خداوند، محفوظش داشته است.
    _ آيا قرآن را گرد آورده اي؟
    _ مگر قرآن پراكنده بود كه من جمع كنم!
    _ آيا به قرآن استظهار جسته و به پشت خويش قرار داده اي؟
    _ حاشا كه من قرآن را در پشت افكنم.
    حجاج برآشفت و فريادكنان گفت: خدا تو را بكشد. مرا به بازي گرفته اي؟ واي بر تو و بر قبيله و تبارت باد!
    _ از من بپرس كه آيا قرآن را در سينه نگاه داشته اي؟
    حجاج كه زيبايي پرسش را پسنديد، از خشمش كاسته شد و گفت: از قرآن چيزي بخوان!
    جوان آهي كشيد و گفت: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمَ إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَخرجون فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا؛ به نام خداوند بخشنده و مهربان، به ياد آور وقتي را كه ياري خدا و زمان پيروزي رسيد، مردم را خواهي ديد كه گروه گروه از دين خدا خارج مي شوند!
    حجاج با لحني تحقيرآميز گفت: آيه را غلط خواندي، درستش اين است: «وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا؛ مردم را مي بيني كه گروه گروه به دين خدا وارد مي شوند.» (فتح: 2) نه اينكه از دين خارج گردند!
    ص: 62
    _ تا تو زمامدار ستمگر نبودي، مردم دسته دسته به دين خدا وارد مي گشتند، اما امروز كه جنايت كاري مثل تو، زمام حكومت مسلمانان را به دست گرفته است، مردم گروه گروه از دين خارج مي شوند.
    _ مي داني با چه كسي سخن مي گويي؟
    _ آري، با شيطان قبيله ثقيف حرف مي زنم!
    حجاج كه خشم، گلويش را مي فشرد، گفت: چه كسي تو را چنين تربيت كرده است؟
    _ همان كس كه تو را كاشته و درويده است!
    اين سخن كنايه آ ميز كه حجاج را حرام زاده معرفي مي كند، خشم او را صد چندان كرد و پرسيد: مادرت كيست؟
    _ كسي كه مرا زاييده است!
    _ در كجا به دنيا آمده اي؟
    _ در بيابان ها!
    _ در كجا رشد كرده و بزرگ شده اي؟
    _ در همان بيابان هايي كه به دنيا آمده ام!
    _ مگر ديوانه اي؟
    _ اگر ديوانه بودم، مرا پيش تو نمي آوردند و در حضورت به پاي نمي داشتند.
    _ در حق اميرالمؤمنين چه مي گويي؟
    _ خداوند، ابوالحسن علي(ع) را رحمت فرمايد.
    _ منظورم، علي بن ابي طالب نيست؛ بلكه نظرت را درباره عبدالملك بن مروان پرسيدم.
    _ بر اين فاسق فاجر كه فرمانداري چون تو دارد، لعنت باد!
    ص: 63
    حجاج كه كاسه صبرش لبريز شده بود، رو به حاضران كرد و گفت: درباره اين پسر چه بايد كرد؟
    اطرافيان حجاج به رسم هميشگي، براي خوشايند او، به قتل جوان شجاع رأي دادند. جوان با خون سردي به حجاج گفت: هم نشينان برادرت فرعون، از مصاحبان تو بهتر بودند؛ زيرا آنان گفتند: موسي و برادرش را از مصر بيرون كن، اما ياران تو مي گويند: خون اين جوان را بريز!
    حجاج بر سر محبت آمد و براي نصيحت گفت: اي جوان! سخن نيكو بگو و زبانت را كوتاه كن؛ چه از اين بيم دارم كه به قتل برسي. اكنون چهار هزار درهم به تو مي دهم، برگير و برو.
    پول ها حاضر شد. جوان آنها را برگرفت و بدون خداحافظي و سپاس گزاري، راه خروج از كاخ را در پيش گرفت. يكي از حاضران گفت: اي امير! اين جوان، شايسته احسان نباشد؛ زيرا با وجودي كه ناسزا گفت و ثروت يافت، از امير سپاس گزاري نكرد.
    حجاج بر اثر اين سخن، دستور داد جوان دلير را بازگردانند. وقتي با هم روبه رو شدند، حجاج پرسيد: چرا ما را سپاس نگفتي و شكر نعمت به جاي نياوردي؟
    _ پولي كه به من دادي، اگر از بيت المال است، من و مادر پيرم، در آن سهيم هستيم. ازاين رو، كسي كه مال خود را دريافت مي دارد، بدهكار، حق منّت گذاردن بر او را ندارد و اگر اين پول را از مال خودت بخشيدي، به شرطي كه تو را سپاس گزاري كنم، احسان به حساب نمي آيد؛ به اين جهت تشكر نكردم!
    _ به هر حال، اخلاق و ادب، بر سپاس گزاري حكم مي كند.
    _ بَيَّضَ اللهُ وَجْهَكَ وَ اَعْلي كَعْبَكَ؛ خداوند، رويت را سفيد و جايگاهت را بلند گرداند!
    ص: 64
    حجاج، رو به حاضران كرد و درحالي كه به زيركي خود مي خنديد، گفت: آيا فهميديد منظور اين جوان از سفيدرويي و بلندي جايگاه چيست؟
    همه گفتند: خير.
    خودش پاسخ داد: منظورش از سفيدروي، بيماري بَرَص و هدفش از بلندي جايگاه، سرازير از دارآويختن است!
    جوان كه از تيزهوشي حجاج به شگفت آمده بود، گفت: خدا تو را بكشد كه چه منافق زيركي هستي!
    در اين هنگام، حجاج، دژخيم را فراخواند و دستور داد كه گردن جوان را بزند. رقاشي كه در مجلس حاضر بود، برخاست و با التماس از حجاج خواست كه او را به وي ببخشد. حجاج گفت: او را به تو بخشيدم، اما اميدوارم خداوند تو را در وي بركت ندهد.
    جوان خنديد و گفت: به خدا سوگند، نمي دانم كدام يك از شما نادان تر است؛ آيا آن كس كه عمر به پايان نرسيده را مي بخشد يا آنكه اجل رسيده را در طلب بخشيدن است!
    رقاشي گفت: اي پسر! من تو را از مرگ مي رهانم و تو چنين درشت سخن مي گويي؟
    _ مادري دارم پير و زمين گير كه دور از آبادي، زير خيمه اي فرسوده زندگي مي كند و به اين اميد است كه من هسته هاي خرما را از كوچه ها جمع و خمير كنم و با خوراكي كه نه نان است و نه خورشتي، او را سير سازم. به خدا سوگند، شهادت در راه خدا، گواراتر از اين زندگي است كه زمامداري مثل حجاج، براي ما و ديگران فراهم آورده است. حجاج كه بر سر ترحم آمده بود، فرمان داد صد هزار درهم به او بدهند و آزادش كنند. آنگاه به
    ص: 65
    جوان گفت: اي پسر! آخرين سخن من اين است كه از اميران روزگار بپرهيز؛ چه ممكن است كه بر تو نبخشايند.
    جوان شيردل كه كيسه سيم را برگرفته بود و مي رفت، گفت: عفو به دست خداست، نه به دست تو و سپاس براي اوست، نه لايق تو. از خداوند مي خواهم كه مرا هرگز با تو روبه رو نكند.
    مأموران كه اين سخنان را از جوان شنيدند، بر او تاختند و از رفتن بازش داشتند. حجاج گفت: او را واگذاريد كه به خدا سوگند، تاكنون كسي را به اين شجاعت و فصاحت نديده ام و شايد او نيز مانند من، كسي را پرگذشت نديده باشد!
    (1)


    امضاء


  8. Top | #47

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    صبر در مصيبت

    خداوند تبارك و تعالي مي فرمايد:
    وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرينَ. (نحل:126)
    اگر مورد عقاب واقع شديد، پس به مثل آنچه عقاب شده و مورد ناراحتي قرار گرفته ايد، عقاب كنيد و انتقام گيريد، ولي اگر صبر كنيد، براي صابران بهتر است.
    شيخ محمدتقي بهلول خراساني، رهبر قيام مسجد گوهر شاد، از خاطرات زندانش در افغانستان، چنين تعريف مي كند:
    «در ايام زندان، بنده علاوه بر نگه داشتن بچه و پرداختن به بيماران، به دستور استاندار، تدريس هم مي كردم؛ سي تا چهل نفر زنداني، پيش من درس مي خواندند. بعضي از بزرگان شهر جلال آباد كه با استاندار يا رئيس،


    1- عباسعلي محمودي، داستان شجاعان، ص 89 .
    ص: 66
    دوستي داشتند، با اجازه آنان، فرزندان خود را براي درس خواندن به زندان، پيش بنده مي فرستادند. اما بعضي از افراد متعصب، از اين وضعيت ناراحت شدند و درصدد كشتن من برآمدند.
    يك جوان بقال در زندان بود كه خودش نيز زنداني بود، ولي با ضامن معتبر به او اجازه داده بودند كه با سرباز، از زندان خارج شود و از بازار، ماست و ديگر نيازهاي زندانيان را بخرد و به زندان آورده، به آنان بفروشد. اين كار در زندان هاي افغانستان معمول است. در هر زندان، چند دكان از طرف دولت ساخته شده و آنها را به زندانياني كه ضامن معتبر دارند، اجاره مي دهند.
    اين زندانيان، هر روز يك مرتبه با سرباز، از زندان بيرون مي رفتند. البته زندانياني كه اين كار را به عهده داشتند، غير از اجاره ماهانه، بايد حق و حساب ديگري هم به مدير و مأمور زندان مي دادند. بنده هر روز از دكان دار زندان، ماست مي خريدم.
    دشمنان بنده، جوان بقال را تحريك كردند كه مرا مسموم و مقتول سازد و در عوض، بيست هزار تومان به او وعده دادند.
    يك روز كه بنده براي خريدن ماست به دكانش رفتم، جوان از ظرف بزرگي كه هر روز به من ماست مي فروخت، ماست نداد و گفت: اين ماست ها كه هر روز به شما مي دهم، خامه اش گرفته شده و هيچ قوت ندارد. امروز، يك كاسه، مخصوص شما از شير خالص آماده كرده ام كه بخوريد و مرا دعا كنيد.
    اين را گفت و رفت و از عقب دكان، يك كاسه ماست خامه دار _ كه زهر در آن ريخته بود _ برايم آورد. بنده هم كه خيلي گرسنه بودم، تمام آن
    ص: 67
    ماست را با يك نان خوردم و كاسه را ليسيدم. يك دقيقه بعد، قي و اسهال شديد به من دست داد. شاگردان من به دكان دار حمله كردند كه او را بزنند و مغازه اش را خراب كنند و كاسه و كوزه اش را بشكنند. بنده آنها را منع كردم و گفتم: شايد او خيانتي نكرده باشد و مرض وبا مرا گرفته باشد. اين احتمال هم وجود داشت؛ چون در آن ايام، بيماري وبا در آن منطقه، بروز كرده بود.
    دكان دار هم به همين فكر بود كه اگر بنده بميرم، بگويد وبا او را كشته است. خلاصه، دوستان من متعرض دكان دار نشدند و برايم دكتر آوردند. دكتر، ماست قي شده را معاينه كرد و گفت: در اين ماست، مرگ موش انداخته شده است. مدير زندان از من خواست كه از جوان بقال، شكايت رسمي كنم تا او را تعقيب كنند. گفتم: امامان ما(ع)، اين دستور را نداده اند. امام حسن(ع) را هفت مرتبه زهر دادند و هيچ يك از عاملين را تعقيب نفرمود. به فرض، من اگر از او شكايت كنم، شما با وي چه خواهيد كرد؟ من نمرده ام كه او را بكشيد. و اگر هم بميرم، در مملكت شما قاتل را اعدام نمي كنند و من هم وارثي ندارم كه تقاضاي قصاص كند. آخرين كاري كه مي كنيد، اين است كه چند سال بر مدت حبس او اضافه مي كنيد. او، خودش اكنون به پانزده سال زندان محكوم است. هرچه زندانش زيادتر شود، به ضرر زن و بچه اش تمام مي شود و من به اين كار راضي نيستم. خلاصه من از او شكايتي ندارم!
    مأمورين زندان، مبلغ سنگيني از جوان بقال رشوه گرفتند و رقيبان من هم پولي را كه به او وعده كرده بودند، ندادند. گفتند: ما در صورتي به تو پول مي داديم كه زهر تو اثر كند و اين آخوند كافر بميرد. حالا كه نمرده، خاك هم به تو نمي دهيم. خلاصه آن جوان، در زندان به مرض سل گرفتار شد و بعد از دو سال، درحالي كه تمام ثروتش را خرج مداوا كرد، مرد. بعد از
    ص: 68
    مرگش، زن و چهار دختر كوچكش، به قدري محتاج و تنگ دست بودند كه بنده از داخل زندان براي آنها، پول و نان مي فرستادم».
    (1)
    صبر، تلخ آمد و ليكن عاقبت
    ميوه شيرين دهد پر منفعت
    مولوي

    امضاء


  9. Top | #48

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    صبر در معصيت

    امام علي(ع) مي فرمايد:
    اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الدَّرَكِ و النُّجْحُ عُقْبي مَن صَبَر.
    (2)
    صبر، كليد رسيدن [به هدف] است و موفقيت، عاقبت كسي است كه صبوري كند.
    اميرمحمد شجاع الدين شيرازي كه در زمان ملك كامل، والي قاهره بود. در سال 630 هجري حكايت مي كرد كه شبي در صعيد مصر، وارد خانه مرد بزرگواري شديم و او پذيرايي شاياني از ما كرد. در آن شب ديديم فرزندان وي _ به عكس خود او _ همه سفيدپوست و خوش سيما بودند.
    ما پرسيديم: اينان، فرزندان خودت هستند؟
    گفت: آري. سپس افزود: گويا شما تعجب مي كنيد كه چگونه اينها فرزندان منند؛ زيرا مي بينيد آنها سفيدپوست هستند و من سياه چهره!
    گفتيم: آري، اختلاف رنگ و شكل شما موجب شگفتي ماست.
    ميزبان، علت آن را توضيح داد و گفت: مادر اين بچه ها، اهل فرنگ است. من او را در زمان ملك ناصر، پادشاه سوريه، به عقد همسري خود درآوردم.
    پرسيد: چه طور شد كه با اين زن مسيحي ازدواج كردي؟


    1- محمدتقي بهلول، خاطرات سياسي بهلول، به كوشش: م. حيدريان، ص 268.
    2- ميزان الحكمه، ح 10077.
    ص: 69
    گفت: داستان ما بسيار شگفت انگيز و شنيدني است.
    گفتيم: خواهش مي كنيم كه ماجرا را براي ما نقل كني!
    ميزبان گفت: من در جواني، در اينجا كتان مي كاشتم. يك سال، محصول خود را كه پانصد دينار خرج آن كرده بودم، آماده ساختم و به فروش گذاشتم. هنگام فروش، بيش از پانصد دينار كه خرج آن كرده بودم، خريداري پيدا نكرد. ناگزير، كتان ها را به قاهره بردم. در آنجا هم، بيشتر از آن مبلغ خريداري نداشت. در قاهره، شخصي به من گفت: محصول خود را به شام ببر كه بازار خوبي دارد. من نيز كالا را به شام بردم، ولي در آنجا هم همان قيمت مي خريدند. سرانجام به عكا رفتم و قسمتي را به نسيه فروختم. آنگاه مغازه اي اجاره كردم و كالاي خود را در آن گذاشتم، تا در فرصت مناسب، بقيه آن را بفروشم.
    امضاء


  10. Top | #49

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,056
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    در يكي از روزها كه در مغازه خود نشسته بودم، ناگاه يك زن جوان فرنگي آمد و از جلوي مغازه ام گذشت و با يك نگاه، مرا فريفته خود كرد. زنان فرنگي در عكا، با سر برهنه در كوچه و بازار مي گردند. زن جوان، براي خريد كتان، به مغازه من آمد. ديدم زني زيباست و رخساري خيره كننده دارد. من مقداري كتان، ارزان تر از قيمت معمول، كشيده و به وي فروختم.
    چند روز بعد، دوباره آمد و مقداري ديگر خريد. اين بار نيز بيش از دفعه اول با وي مسامحه كردم. يك روز ديگر، براي سومين بار آمد و من هم، مانند آن دو نوبت، با وي معامله كردم. در اين بين، احساس كردم كه او را از صميم قلب دوست مي دارم. ناچار، روزي به پيرزني كه همراه او بود، گفتم: من دل باخته اين زن هستم. آيا ممكن است وسيله ملاقات ما را فراهم كني؟
    ص: 70
    پيرزن رفت و راز دل مرا به او گفت. سپس برگشت و اعلام آمادگي كرد. به پيرزن گفتم: من پيش تر، هنگام معامله، به وي تخفيف داده ام. اكنون هم پنجاه دينار طلا در اختيارش مي گذارم. پيرزن آن مبلغ را از من گرفت و گفت: ما امشب نزد تو خواهيم بود. من هم رفتم و آنچه شايسته بزم آن شب بود، تهيه كردم. در موعد مقرر، زن جوان و پيرزن آمدند و هر سه، مجلس عيشي ترتيب داديم و به خوش گذراني پرداختيم.
    بعد از صرف شام _ كه پاسي از شب گذشته بود _ ناگهان در انديشه عميقي فرورفتم. با خود گفتم: از خدا شرم نمي كني؟ مرد مسلمان و گناه؟ آن هم با زن نصراني؟!
    سپس گفتم: خدايا! گواه باش كه مجلس عيش خود را بر هم مي زنم و از اين زن و گناهي كه دامنم را آلوده مي سازد، دست مي كشم. آنگاه رفتم و تا سپيده دم خوابيدم. زن هم سحرگاهان برخاست و درحالي كه آثار خشم از چهره اش آشكار بود، بيرون رفت.
    صبحگاهان به مغازه خود رفتم. آن روز هم، باز هر دو نفر آمدند و خشمگين از جلو مغازه ام گذشتند. آن روز، زن زيبا، بيش از پيش در نظرم جلوه كرد. به طوري كه با ديدن او، دل از دست دادم. با خود گفتم: اي بدبخت! تو هم آدمي كه چنين زن زيبايي را مفت از كف دادي؟
    فوري از جا برخاستم و خود را به آن پيرزن رساندم و گفتم: برگرد! او سوگند ياد كرد كه تا صد دينار ندهي، برنمي گردم. گفتم: مي دهم، بيا بگير. سپس به مغازه ام آمدم و صد دينار به وي دادم و بنا گذاشتيم شب، دوباره با هم باشيم.
    شب بعد، زن دل فريب آمد و مجلس را آراستيم. باز، همان فكر شب اول برايم پيش آمد، از ترس عذاب الهي، از آن گناه خودداري كردم و به او نزديك نشدم و همان جا كه نشسته بودم، خوابيدم.
    ص: 71
    سحرگاه شب دوم نيز زن فرنگي كه سخت ناراحت بود، برخاست و با حالت خشم و قهر بيرون رفت. من نيز صبح سر كار خود رفتم.
    فرداي آن شب نيز آمد و از جلوي مغازه ام عبور كرد و مرا در حسرت و ناراحتي مخصوصي قرار داد. ناچار، او را صدا زدم. زن فرنگي گفت: به عيسي مسيح سوگند، برنمي گردم؛ مگر اينكه پانصد دينار به من تسليم كني، از اين پيشنهاد، به وحشت افتادم، اما چون فوق العاده به وي دل بسته بودم، قصد كردم تمام پول كتان را، در راه وصال او خرج كنم.
    در اين انديشه بودم كه ناگهان جارچي مسيحيان جار زد و گفت: مدت آتش بس جنگ كه ميان ما و شما بود، به پايان رسيده است. از امروز تا جمعه آينده مهلت داريد كه به كار خود رسيدگي كنيد و در موعد مقرر از عكا خارج شويد. در آن لحظه، زن زيبا ميان جمعيت ناپديد شد. من هم سعي كردم كتان هاي باقي مانده را به هر قيمت كه شده، بفروشم و هرچه زودتر از آنجا بيرون بروم، ولي باز فكر آن زن دل فريب، مرا مشغول داشت.
    خلاصه به دمشق بازگشتم و كالايي كه از عكا آورده بودم. به بهترين قيمت فروختم و سود زيادي بردم. با آن پول، شروع به خريد و فروش كنيز كردم. سه سال بدين منوال گذشت تا اينكه ملك ناصر در كشاكش جنگ هاي صليبي، پادشاه نصارا را شكست داد و شهرهاي ساحلي و از جمله عكا را فتح كرد.
    روزي گماشتگان ملك ناصر، كنيزي براي شاه از من خواستند. من هم كنيز زيبايي براي او بردم و او را به صد دينار خريد. نود دينار آن را به من دادند و ده دينارش باقي ماند. آن روز بيش از آن مبلغ در خزانه نيافتند؛ زيرا ملك ناصر تمام موجودي خزانه را صرف لشكركشي و سربازان خود كرده بود.
    ص: 72
    وقتي غنايم جنگ را براي او آوردند، به شاه گفتند: فلاني ده دينار طلب دارد. ملك ناصر هم گفت: او را به خيمه اي كه اسيران فرنگي و كنيزان در آن هستند، ببريد و آزادش بگذاريد تا يكي از آنان را در مقابل طلب خود بردارد. به دستور سلطان، مرا به خيمه اسيران بردند. با كمال شگفتي، همان زن جوان فرنگي را در ميان اسيران ديدم. او نيز اسير شده بود. به مأموران شاه گفتم: من اين زن را مي خواهم. آ نها نيز او را به من سپردند. هنگامي كه به خيمه خود آمديم، به زن اسير گفتم: مرا مي شناسي؟ گفت: نه!
    گفتم: من همان بازرگان و دوست تو هستم كه در عكا از من كتان خريدي و آن ماجرا بين ما واقع شد. تو آن پول ها را از من گرفتي و در آخر گفتي تا پانصد دينار ندهي، نخواهم آمد. امروز من تو را به ده دينار خريده ام و اينك در اختيار من هستي!
    زن وقتي مرا شناخت، از اين تصادف عجيب، بسيار شگفت زده شد و گفت: به يگانگي خدا و رسالت محمد صلي الله عليه و آله گواهي مي دهم و مسلمان مي شوم.
    (1) او مسلمان شد و سپس نزد ابن شداد، قاضي شهر رفتيم و من سرگذشت خود را نقل كردم و موجب تعجب فراوان وي گرديد.
    در آ ن مجلس، ابن شداد، اين زن را براي من عقد بست و همان شب عروسي كرديم. پس از آنكه لشكر كوچ كرد و به دمشق آمديم، به دستور ملك ناصر، اسيران را جمع آوري كردند؛ زيرا پادشاه مسيحيان با مسلمانان صلح كرده بود و اسيران را برمي گردانيدند.
    تنها زن من باقي مانده بود. ملك ناصر مرا نزد خود خواست. من نيز همراه وي نزد ملك ناصر رفتم و گفتم: اين زن، مسلمان شده و اكنون از من حامله است. ملك ناصر چون اين را شنيد، در حضور نماينده پادشاه نصارا، زن را


    1- نك: ابراهيم رفاعه، داستان هاي ما، ترجمه: موسوي گرمارودي، ج 3، ص 90.
    ص: 73
    مخاطب ساخت و گفت: مي خواهي به شهر خودت بازگردي يا پيش شوهرت مي ماني؟ زن گفت: اي پادشاه! من مسلمان شده ام و اينك از اين مرد باردارم و ميل ندارم به شهر و ديار خود برگردم. من جز به آيين اسلام و شوهر مسلمانم به چيزي نظر ندارم!
    در اين موقع، نماينده مسيحيان، بقيه اسيران فرنگي را مخاطب ساخت و گفت: سخن اين زن را بشنويد و به موقع گواهي بدهيد كه او حاضر به مراجعت نشد. آنگاه به من گفت: دست همسرت را بگير و برو! چند روز بعد، ملك ناصر مرا خواست و گفت: چون مادر اين زن از بازگشت دخترش نااميد شده، اين بقچه لباس را براي او فرستاده است. من هم بقچه را گرفتم و به خانه آوردم و در حضور زنم آن را گشودم. ديدم همان لباسي است كه چند سال پيش، همسرم را در آن لباس ديده بودم.
    جالب تر اينكه دو كيسه پول در بقچه بود. همين كه آن را باز كردم، با نهايت شگفتي ديدم در يك كيسه پنجاه دينار و در كيسه ديگر صد دينار طلاست كه من در آن ايام، براي رسيدن به اين زن، به وي داده بودم و تا آن زمان، همچنان دست نخورده باقي مانده بود!
    اين بچه ها نيز ثمره زندگي چندين ساله ما هستند و اين غذا را همان زن براي شما پخته است.
    (1)
    صبر و ظفر، دوستان قديمند
    بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد
    حافظ

    امضاء


صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi