'من از طرح مسائل توزين ناپذير خود را ناراحت مى يابم و من همواره به اين ناراحتى اعتراف مى كنم.'
اين شخص كه با درهم آميختن علم با تخيلات و تجسمات، خود را در دوران ما انسان شناس مطرح كرده است، بنا به اعتراف خودش، از طرح مسائل توزين ناپذير ناراحت است! آيا براى اينكه اين آقا ناراحت نشود، مى توانيم از هزاران انسان بزرگ در شرق و غرب، از سقراط، افلاطون و ارسطو گرفته تا فيلون اسكندرى، ابن سينا، ابن رشد، غزالى، مولوى، ميرداماد، صدر المتالهين، دكارت، لايپ نيتز و كانت خواهش كنيم كه آقايان لطفا مسائل توزين ناپذير معنوى را مطرح نكنيد، زيرا در سالن آزمايشگاه علمى ما يك متخصص بيمارى هاى روانى، مخصوصا درباره ى عقده هاى درونى، كه از عقده ى روانى و بيمارى خاص درونى درباره ى مسائل معنوى رنج مى برد، خوابيده است. آيا اين آلرژى بيمارگونه كه موجب شده است فرويد از طرح مسائل توزين ناپذير وحشت كند، مى تواند تكليف ميليون ها انسان بزرگ الهى را كه با احساسات و خردهاى خود، بزرگ ترين گام ها را در راه شناساندن انسان و اصلاح حال او بر مى دارند، روشن كند، و از آنها بخواهد كه بروند و با اسافل اعضاى خود به خلوت بنشينند و هويت حيات و هدف آن را از آن اعضا جست و جو كنند و سپس به ريش عظماى بشريت بخندند؟
بنابراين، بى توجهى برخى از متفكران دوران متاخر به اديان الهى، به عنوان عامل يا يكى از عوامل محرك و موثر در تاريخ، نبايد تعيين كننده ى تكليف واقعيات بوده باشد. به نظر مى رسد انگيزه ى اين بى توجهى شگفت انگيز دو عامل است:
عامل يكم. بى اطلاعى از هويت دين و نقش آن در حيات انسان هاست. متاسفانه افراد فراوانى از متفكران و دانشمندان حرفه اى، مبتلا به اين بى اطلاعى هستند. مى توان گفت: اينان درباره ى دين دركى بالاتر از درك و معلومات مردم عامى، كه با مقدارى از اصطلاحات آراسته شده است، ندارند، و همان اصطلاحات و معلومات محدوده را هم به تقليد از ديگران به دست آورده اند.
عامل دوم. حساسيت "آلرژى" شديدى است كه متفكران حرفه اى درباره ى مسائل و اصول معنوى دارند. چنانكه فرويد با صراحت تمام به آن اعتراف كرده است. ما با قطع نظر از بى اطلاعى ها و حساسيت هاى بيمار گونه ى بعضى از متفكران حرفه اى، به خود واقعيت اصرار مى ورزيم و به مفاد دلايلى كه براى ما اقامه و روشن مى شود، ارتباط خود را با واقعيات تنظيم مى كنيم. هنگامى كه در سرنوشت بشرى، از قديم ترين دوران ها تا كنون، به تحقيق مى پردازيم، به اين نتيجه مى رسيم كه هيچ تحول اساسى در هيچ يك از جوامع بشرى تا كنون صورت نگرفته است، مگر اينكه پيشتازان آن تحولات، رگ بى نهايت گرايى و مطلق جويى مردم آن جوامع را تحريك كرده اند و با وعده ى سعادت مطلق و پيشرفت ابدى در ميدان حيات، با كيفيتى كه ايجادكنندگان تحول منظور مى كردند، مقصود خود را عملى مى نمودند. شما اگر امروز با يك دقت كافى در آرمان ها و حيات بشرى مطالعه كنيد، خواهيد ديد چه در شرق و چه در غرب، جز حركت به دنبال عوامل لذت و فرو رفتن در لذايذ و سپس نظاره بر رژه ى تكرار رويدادها، چيزى ديگر مشاهده نمى شود. انسان ها براى خود 'فردا'ى اميد بخشى كه موجب شود به استقبال آن بشتابند، سراغ ندارند. بلكه، 'فردا'ها مانند مهمان هاى ناخوانده اى كه ضمنا طلبكار بسيار خشن هم هستند، از راه فرا مى رسند و با كمال بى رحمى، طلب خود را كه 'ديروز'ها سند آن را امضاء كرده و به دست فرداها سپرده اند، مى گيرند و مى روند.
علت اساسى اين ورشكستگى روانى كه تقريبا فراگير عمومى جوامع دنيا شده است، همان است كه بعد دينى روان هاى آدميان اشباع نمى شود، و هزاران چاره جويى ها و تبليغات براى اثبات بى نيازى از دين، جز تخديرهاى موقت و بى اساس كه فقط مردمان معدودى را مى تواند فريب بدهند، قدرت كارسازى ندارد.