صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 19

موضوع: وقتی «کُلُّ یَومٍ عاشورا» در مدرسه شجره طیبه میناب معنا شد

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    khmgin وقتی «کُلُّ یَومٍ عاشورا» در مدرسه شجره طیبه میناب معنا شد





    میناب-حمله دشمن آمریکایی به مدرسه شجره طیبه میناب جنایتی فراموش نشدنی و نابخشودنی است که همیشه جزئیات آن هنوز به درستی بازگو نشده است.
    و اما سکوت... اما نه از آن سکوت‌های آرام و آرام‌بخش، بلکه سکوتی سنگین و خفقان‌آور که گویی از میان خاکسترهای سرد شده، برخاسته است. در میانه‌ی ویرانه‌های مدرسه «شجره طیبه» در میناب، زمان گویی ایستاده است. اینجا، جایی که تا چند ساعت پیش، صدای خنده و پچ‌پچ دانش‌آموزان، فضای کلاس‌ها را پر کرده بود، حالا تنها صدای وزش باد میان آجرهای شکسته و ریختن ذره‌ذره‌ی غبار بر روی کتاب‌های پاره، به گوش می‌رسد.
    ‌بوی سوختگی و خاک با بوی ناامیدی در هم آمیخته است. دیوارهایی که زمانی شاهد شکل‌گیری رویاهای کوچک کودکان بودند، حالا با زخم‌هایی عمیق و شکاف‌هایی بی‌انتها، به تماشای ویرانی ایستاده‌اند.
    در این گزارش، ما تنها به دنبال گزارش یک تخریب فیزیکی نیستیم، ما به سراغ حیاط خالی، میزهای شکسته و قلم‌های رها شده‌ای رفته‌ایم که از میان آوارها بیرون زده‌اند؛ تا از زبان این اشیاءِ بی‌جان، از آن لحظه‌ی هولناک و از شکاف عمیق میان قوانین صلح و واقعیت خونین جنگ بگوییم. میخواهیم با هم در میان این ویرانه ها قدم بزنیم و ببینیم چه چیزی از آن خانه و مدرسه‌ی امن باقی مانده است...
    در واقع پس از وقوع انفجار و بمباران مدرسه شجره طیبه به دست آلوده صهیونیست ها و شیطان بزرگ آمریکا حال و هوای این منطقه به کلی تغییر کرده و چیزی که از این مرکز آموزشی کودکان معصوم مانده است، تصویری تکان دهنده از یک فاجعه‌ ی انسانی است که به دست شیطان صفتان بعل پرست و کودک کش اتفاق افتاده که چیزی فراتر از یک خسارت مادی ضربه ای عمیق به قلب های بیدار و آزاده وارد نمود.

    امضاء

  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    تا آن روز معنای کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا را درک نکرده بودم...


    یک هنرمند و فعال رسانه‌ای اهل میناب که از نخستین افراد حاضر در مدرسه «شجره طیبه» پس از حمله آمریکا بود، با بازگویی خاطره‌ای شگفت‌انگیز از «قدرت دستی» که گویا خود روایتگر جنایت شد، گفت: من تا آن روز معنای کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را درک نکرده بودم. هزار بار خدا را شاکرم که این جنایت به گوش جهانیان رسید و آزادگان جهان آن را محکوم کردند.


    جعفر قاسمی، هنرمند و فعال رسانه‌ای مینابی، در گفت‌وگو با خبرنگار مهر، لحظات پس از حمله به مدرسه شجره طیبه را چنین روایت کرد و با اشاره به لحظات اولیه حادثه گفت: ساعت بین ۱۰ تا ۱۱ صبح بود که صدای سه انفجار مهیب شنیده شد. با توجه به همسایگی‌ام با مدرسه، خود را سریعاً به محل رساندم.
    امضاء

  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    صحنه‌هایی غیرقابل باور در حیاط یک مدرسهقاسمی با بیان اینکه ابتدا باور نمی‌کرده مدرسه هدف قرار گرفته باشد، افزود: ازدحام جمعیت فوق‌العاده بود. تا دم در مدرسه هم فکر می‌کردم شاید بچه‌ها از صدای انفجار ترسیده‌اند، اما وقتی وارد شدم، صحنه‌ای غیرقابل باور دیدم. جنایتی به وسعت تمام تاریخ؛ سرهای جدا شده، دست‌های بریده و بدن‌هایی که ما فقط در روایت‌های کربلا شنیده بودیم، اینجا در مدرسه شجره طیبه به عینیت دیده می‌شد.

    وی ادامه داد: به خدا قسم جرات نداشتم حتی کلمه‌ای بیان کنم. زبانم بند آمده بود. هیچ تصویری نمی‌تواند این جنایت جنگی را نشان دهد. به دوستان گفتم چکار کنم؟ حتی جرأت بیرون آوردن موبایل و گرفتن عکس را نداشتم.وی ادامه داد: در همان حال که منتظر رسیدن تیم بودیم، حاج محمود شهبازی رسید و میکروفن را دستم گرفت و گفت بسم الله. من نمی‌دانستم چه بگویم. اما انگار خدا کلمات را روی زبانم می‌گذاشت.
    امضاء

  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض












    روایت دست بریده کودک مینابیجعفر قاسمی عنوان کرد: حیاط مدرسه پر از قطعات بدن بچه‌ها بود؛ ناگهان دست کوچکی نظرم را جلب کرد. رفقا می‌گویند تو آن دست را بلند کردی، اما من می‌گویم نه... آن دست من را بلند کرد. آن دست هنوز گرم بود. گرمای دست یک کودک شهید به من قدرت داد تا روایتگر مظلومیت بچه‌های شجره طیبه باشم.وی ادامه داد: فضای مدرسه به‌شدت عجیب و غیرقابل‌باور بود. ما همیشه جمله «ما رأیتُ الا جمیلاً» حضرت زینب (س) در واقعه عاشورا شنیده بودیم، اما من که خودم اهل هیئت هستم، تا آن روز هرگز عمق معنایشان را درک نکرده بودم.او افزود: در آن روز حادثه، لحظه‌ای که دست بریدهٔ یکی از دانش‌آموزان شهید را جلوی دوربین نشان دادم، دستی به من نیرو داد که انگار دیگر جعفر قاسمی نبودم. وقتی به درون خودم مراجعه می‌کنم، می‌بینم به‌تنهایی توان روایت این جنایت را نداشتم، اما گرمای آن دست چنان قدرتی داشت که گویی خودِ دست داشت روایت می‌کرد.
    امضاء

  6. Top | #5

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    قاسمی با اشاره به فعالیت‌های تئاتری‌اش با دانش‌آموزان آن مدرسه ادامه داد: انگار یکی از همان بچه‌های تئاتر به من تشر می‌زد و می‌گفت: آقای قاسمی، شما که ادعای تئاتری بودن داری، بیا اینجا روایت کن. بگو از ما بنویسند، بگو از ما نقالی کنند، بگو مظلومیت مدرسه‌ای را نقل کنند که سلاحش فقط کیف و دفتر و کتاب بود.وی با بیان اینکه منزل‌اش در نزدیکی مدرسه شجره طیبه میناب قرار دارد، تصریح کرد: ساعت‌های اولیه، حدود ده یا یازده صبح بود که با صدای سه انفجار خود را به خیابان رساندم. ابتدا فکر نمی‌کردم مدرسه هدف قرار گرفته باشد، اما وقتی به آنجا رسیدم، اوضاع به‌کلی عجیب بود.این هنرمند مینابی در ادامه به اصرار دوستانش برای ثبت این فاجعه اشاره کرد: محمود شهبازی، از مستندسازان استان، میکروفون را به من داد و گفت: جعفر، ما باید روایتگر این اتفاق باشیم؛ گفتم: الان چه بگویم؟ گفت: باید روایت شود؛ این جمله مرا تکان داد؛ مگر خودمان نگفته‌ایم تئاتر منبر است و فراتر از منبر؟ پس بنشین روی منبر بچه‌ها و روزگار آن‌ها را بخوان.این جنایت به گوش جهان رسیدجعفر قاسمی با تأکید بر اینکه «آن دست هنوز گرم بود» خاطرنشان کرد: هزار بار خدا را شکر که کلمات را بر زبان من جاری ساخت. الحمدلله رب العالمین که آن روایت را دنیا دید و شنید و آزادگان جهان این جنایت را محکوم کردند.وی در پایان با اشاره به شعاری که یکی از دوستان برایش نوشته بود، تأکید کرد: آزادگان دنیا در هر کجا که باشند، در برابر ظلم سکوت نمی‌کنند؛ چه روی پله‌های کلیسایی در نیویورک، چه پشت ماشینی در کانادا. من نیز به عنوان عضوی از جامعهٔ هنری میناب و استان، این جنایت را با تمام قدرت محکوم می‌کنم. از خون این بچه‌ها هرگز نمی‌گذریم و تا انتقام خونشان گرفته نشود، فریاد خواهیم زد.
    امضاء

  7. Top | #6

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    «روز واقعه»؛ روایت معلم بازمانده از فاجعه «مدرسه میناب»


    قرار بود جلسه هم‌اندیشی معلمان برگزار شود؛ "سمانه کمالی" صبح زود خودش را به مدرسه می‌رساند، بی‌آنکه بداند چند ساعت بعد، نه جلسه‌ای در کار است و نه مدرسه‌ای. خبر فوت زن‌عمویش باعث خروجش از مدرسه می‌شود تا در زمان حمله آنجا نباشد. حالا، در روز معلم، از آن روزی می‌گوید که «امانت»هایش یکی یکی زیر آوار حملات دشمن ماندند و برای بیرون کشیدن پیکر شهدا به مدرسه بازمی‌گردد.


    این گزارش از زبان معلمی است که سوگواره تلخ یک فاجعه را با اشک و آه روایت می‌کند.



    «روز واقعه»؛ روایت معلم بازمانده از فاجعه «مدرسه میناب»


    تقدیری که معطل نماند


    کمالی صبح شنبه به مدرسه رفت؛ زنگ اول درس قرآن بود و مربی در کلاس حضور داشت اما او در آبدارخانه مشغول آماده‌سازی خود برای جلسه هم‌اندیشی بود. چند بار رفت و برگشت به دفتر داشت. حالش خوب نبود، می‌خواست جلسه را لغو کند. معاون مدرسه ابتدا مخالفت کرده اما سرانجام رضایت داد که جلسه به فردا موکول شود اما به یکباره پشیمان و گفته بود جلسه برگزار شود چون شاید فردایی نباشد.


    او به آبدارخانه بازگشته بود تا مطالبش را یادداشت کند که ناگهان پیامی روی گوشی‌اش ظاهر می‌شود، «زن عمویش فوت کرده» بدون اینکه به کادر مدرسه اطلاع دهد سوئیچ ماشین را برداشته و از مدرسه خارج می‌شود، حتی چادر و وسایل شخصی‌اش در کلاس می‌ماند. معاون پرورشی می‌پرسد کجا می‌روی؟ پاسخ می‌دهد: «می‌روم تا کلاس قرآن بچه‌ها تمام شود، برمی‌گردم.»


    کمالی خود را به بیمارستان می‌رساند. در همان لحظات، همکار همپایه‌اش با او تماس گرفته و می‌گوید که به جایش در کلاس تدریس می‌کند و امروز به مدرسه نیاید: «همکارم خیلی اصرار کرد که نروم. من بعد از بیمارستان به سمت مدرسه حرکت کردم که نزدیکی‌های مدرسه دوباره همکارم تماس گرفت و گفت سمانه نیا، من تدریس ریاضی رو انجام دادم، تو امروز استراحت کن.»


    این بار، کمالی از کنار مدرسه برمی‌گردد و راهی خانه می‌شود.


    امضاء

  8. Top | #7

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    دانش‌آموزی که با خواب ماندن، زنده ماند


    پسر سمانه هم دانش‌آموز همان مدرسه شجره طیبه بود که در روز واقعه خواب می‌ماند و به مدرسه نمی‌رود: « پدرش گفت، نمی‌خواد امروز مدرسه بره. گفت من شیفت مخالف توام، بزار بچه خونه بمونه. منم لباس مشکی‌هامو پوشیدم و به خونه زن عموم که نزدیک مدرسه بود، رفتم اما توی مراسم هم همه در باره جنگ حرف می‌زدن اما من می‌گفتم جنگ توی تهران میشه و میناب هیچ وقت جنگی نمیشه».


    ساعت حدود ۱۰ صبح بود که شوهر خواهر سمانه قصد رفتن به شهر می‌کند پس سمانه او را به شهر می‌برد و پیاده می‌کند و دوباره به مراسم برمی‌گردد. خواهرزاده‌اش هم دانش‌آموز مدرسه‌ شجره طیبه بود. ساعت ۱۱ به خواهرش می‌گوید برو پسرت را از مدرسه بیاور چون به دلیل شرایط ، مدرسه تعطیل شده اما خواهرش می‌گوید پدرش او را می‌آورد.


    سمانه می‌گوید: «یک دفعه صدای خیلی وحشتناکی اومد. من رو مثل توپ فوتبال پرت کرد اون طرف خونه. تکه‌های خونه می‌ریخت و نمی‌فهمیدیم چه خبره. بلند شدم از سالن به بیرون برم که گفتن جنگ شده و دارن می‌زنن.»


    ادامه می‌دهد: «می‌دیدم دود بلند شده اما فکر می‌کردم درمانگاه رو زدن. کسایی که توی مسیر می‌دویدند همه می‌گفتن درمانگاه، کارواش و سوله‌های فرهنگیان رو زدن؛ کسی اسم مدرسه رو نیاورد. با خودم می‌گفتم خدا رو شکر، این ساعت بچه‌ها همه خونه رفتن» اما واقعیت چیز دیگری بود.




    امضاء

  9. Top | #8

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    سه انفجار و ماشینی که به هوا پرید

    انفجار اول ساعت ۱۱ و ۲۲ دقیقه رخ داد. انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد اتفاق افتاد و انفجار سوم زمانی رخ داد که سمانه روبروی درمانگاه رسیده بود و موج انفجار ماشینش را کاملا به بالا و پایین انداخت و اگزوز ماشینش ترکید.سمانه کمالی می‌گوید: «نفهمیدم چطور مسیر رو تا خونه رفتم. پسرام از ترس می‌لرزیدن و فکر می‌کردن زلزله اومده؛ همه چیز به هم ریخته بود اونقدر شدت موج انفجار زیاد بود که همه لوازم خونه روی زمین افتاده بود. بچه‌ها رو برداشتم، از خونه بیرون رفتیم، همه جاده‌ها بسته بود، مسیر یک راه خاکی داشت، خودمو به پمپ بنزین رسوندم، هنوز نمی‌دونستم مدرسه رو زدن، خبر نداشتم فقط فهمیدم درمانگاه و کارواش رو زدن و می‌گفتن الان جنگ شروع شده و قرار کل میناب رو بزنن.»

    امضاء

  10. Top | #9

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    تماسی که دنیا را روی سرم خراب کرد



    در صف پمپ بنزین بود که تلفنش زنگ می‌خورد؛ آقایی می‌پرسد:ـ «شما خانم کمالی هستی؟ کجا زیر آوار گیر کردی؟+ آوار چی؟ چی میگی؟- مگه شما معلم مدرسه شجره نیستی؟ خبر نداری؟

    + مگه چی شده؟

    - مدرسه رو زدن و خراب شده ... »

    کمالی آن لحظات را اینگونه توصیف می‌کند: «اون لحظه خیلی حالم بد شد. اصلاً نمی‌فهمیدم روی زمینم. اونقدر داد زدم و توی سر خودم زدم که مردم توی صف بنزین راه رو باز کردن که من ماشین رو بیرون بیارم. آقایی بنزین ماشینش رو به من داد. بچه‌هام و خانوادم دنبالم بودن»
    کمالی خود را به خانه مدیر مدرسه، خانم طاهری رساند. آن‌جا دیده بود مردم جمع شده‌ و به سر خودشان می‌زنند و گریه می‌کنند. یکی از اولیای دانش‌آموزان، همسایه مدیر مدرسه بود و با دیدن کمالی او را و بغل کرده و داد می‌زده: «خدا رو شکر که زنده‌ای. مریم من کجاس؟ صبح امانت دستت دادم. بگو مدرسه چی شده؟»همین‌طور که گریه می‌کرده یکی از دوستانش نزدیک شده و بغلش کرده و می‌گوید:«- سمانه، تحملش رو داری یه چیزی بگم؟
    +بگو چی شده؟
    - خانم طاهری رفت؛ همکارات رفتن؛ بچه‌ها رفتن؛ مدرسه کامل رفت.»

    «اون لحظه دنیا روی سرم می‌چرخید. فقط داد می‌زدم و گریه می‌کردم. خیابون‌های منتهی به مدرسه مسدود بود. راهی نبود خودم رو به مدرسه برسونم؛ چون بچه کوچک داشتم نمی‌تونستم توی ماشین بزارمشون.»

    امضاء

  11. Top | #10

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    May 2026
    شماره عضویت
    18422
    نوشته
    82
    تشکر
    17
    مورد تشکر
    8 در 8
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    کربلا در میناب؛ جستجوی پیکرها بین آوارهاخیلی از اقوام و بستگان نمی‌دانستند که کمالی آن روز مدرسه نبوده و فکر می‌کردند با پسر دانش‌آموزش در مدرسه زیر آوار مانده به همین خاطر تا شب دنبال آن‌ها می‌گشتند؛ آن موقع آنتن‌ موبایلها کلاً قطع شده بود.آنتن‌ها تا شب قطع بود و به گفته کمالی شهر تبدیل شده بود به «صحرای کربلا». تلفن‌ها که وصل شد، فقط خانواده‌های دانش‌آموزان با کمالی تماس می‌گرفتند و می گفتند: «دختر من کجاست؟ بچه من کجاست؟ از هر جایی که فکر کنید با من تماس می‌گرفتن. من فقط جواب تلفن رو می‌دادم. نمی‌دونستم چه خبره. نمی‌دونستم کی زنده است، کی هست و کی نیست.»ساعت دو و سه نیمه‌شب کمالی متوجه می‌شود خواهرزاده خودش هم جزو شهداست و از پیکرش اثری پیدا نشده. شوهر خواهرش هم که رفته بوده مدرسه دنبال بچه‌اش، لحظه خروج از مدرسه، با راننده آژانس براثر انفجار دوم شهید می‌شوند.معلم مینابی می‌گوید: «همه امید ما این بود که شاید هنوز زیر آوار باشن. یک سری شایعات بود که تعدادی از معلم‌ها در نمازخونه‌ان. صبح که شد، یک نفر با ما تماس گرفت و گفت امیرعلی و پدرش رو یک نفر توی حیاط مدرسه موقع انفجار دیده که هر دو شهید شدن. داداشم به حیاط مدرسه رفت و کفش پدر امیرعلی رو پیدا کرد.»کمالی با چشمانی اشک‌آلود ادامه می‌دهد: «باهام تماس گرفتن که اگر طاقتش رو دارم برم مدرسه؛ پیکرهای تکه تکه بودن؛ دست؛ پا؛ سر؛ واقعاً کربلا بود.... .»

    امضاء

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi