صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 96 , از مجموع 96

موضوع: تسبیح موجودات

  1. Top | #91

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    16,393
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    تقدیم به روح پاک شهیدان
    تشکر
    1,307
    مورد تشکر
    1,852 در 1,089
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    از انس روايت شده است كه گفت : روزى پيامبر(ص ) غذايى را به نزد اصحاب آورد و فرمود كه اين غذا تسبيح مى گويد. اصحاب گفتند: اى رسول خدا، آيا تسبيح آنرا مى شنوى ؟ حضرت فرمودند: آرى . سپس به يكى از اصحاب خود فرمودند: اين ظرف غذا را به اين شخص نزديك نما، او هم آنرا نزديك وى آورد، آن شخص گفت ، آرى اى پيامبر، اين غذا تسبيح ميگويد. حضرت فرمود آنرا به نزديك ديگرى ببر، وى نيز آنرا نزديك شخص ديگر آورد، او نيز گفت : اين غذا تسبيح مى گويد. سپس حضرت فرمود آن طعام را باز گردان . يكى از اصحاب عرض نمود: اى رسول خدا، دستور ده تا به نزد همه اصحاب بياورد، حضرت فرمود: نه ، اگر اين غذا نزد يكى از شما ساكت شود گويند كه او گناهى را مرتكب شده و بدين جهت تسبيح او را نشنيده است . آن غذا را به من برگردان پس آنرا برگردانيد.

    امضاء


  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #92

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    16,393
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    تقدیم به روح پاک شهیدان
    تشکر
    1,307
    مورد تشکر
    1,852 در 1,089
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اين روايت به وضوح ، دلالت بر شنيدن تسبيح توسط پيامبر و برخى از صحابه مى كند. همچنين بر علت عدم ادراك عموم نيز، اشعار دارد كه آن شايد ارتكاب گناه باشد.
    ((عن ابى حمزة الثمالى قال : قال محمد بن على بن الحسين (رضى الله عنه ) و سمع عصافير يصحن ، قال : تدرى ما يقلن ؟ قلت : لا، قال : يسبحن ربهن عزوجل و يسألن قوت يومهن )).
    (74)
    از ابوحمزه ثمالى نقل است كه گفت : محمد بن على بن الحسين امام باقر(ع ) چون صداى گنجشكانى را شنيد، فرمود: آيا مى دانى كه چه مى گويند؟ گفتم : نه . فرمود: آنان تسبيح گفته و روزى خود را از او طلب مى كنند.
    سحر گنجشكها در جيك جيكند

    به تسبيح خداى لاشريكند


    ((عن ابى حمزة قال : كنا مع على بن الحسين (رضى الله عنه ) فمر بنا عصافير يصحن فقال : اتدرون ما تقول هذه العصافير؟ فقلنا: لا، قال : اما انى ما اقول انا نعلم الغيب و لكنى سمعت ابى يقول : سمعت على بن ابيطالب اميرالمؤمنين (رضى الله عنه ) يقول : ان الطير اذا اصبحت سبحت ربها و سألته قوت يومها، و ان هذه تسبح ربها و تسأله قوت يومها)).
    (75)




    ویرایش توسط نصرالله عاشق خداومولا : 30-05-2026 در ساعت 12:44
    امضاء

  4. Top | #93

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    16,393
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    تقدیم به روح پاک شهیدان
    تشکر
    1,307
    مورد تشکر
    1,852 در 1,089
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    از ابوحمزه نقل است كه روزى با على بن الحسين امام زين العابدين (ع ) بوديم كه گنجشكانى جيك جيك كنان از مقابل ما گذشتند، آن حضرت فرمود: آيا مى دانيد كه اين گنجشكان چه مى گويند؟ گفتيم : نه ، فرمود: بدانيد كه من نمى گويم ما غيب مى دانيم ولى از پدرم شنيدم كه فرمود از على بن ابيطالب اميرالمؤمنين (ع ) شنيدم كه فرمود: پرندگان چونكه صبح كنند تسبيح خداى خود را بجاى آورند و روزى خود را طلب نمايند. اين گنجشكان نيز تسبيح خداى خويش نموده و روزى خود را طلب مى كنند.
    ((عن ابن مسعود رضى الله عنه قال : كنا اصحاب محمد (صلى الله عليه و آله ) نعد الايات بركة و انتم تعدونها تخويفا، بينما نحن مع رسول الله (ص ) ليس معنا ماء فقال لنا: اطلبوا من معه فضل ماء، فاتى بماء فوضعه فى اناء ثم وضع يده فيه فجعل الماء يخرج من بين اصابعه . ثم قال : حى على الطهور المبارك و البركة من الله . فشربنا منه .
    قال عبدالله : كنا نسمع صوت الماء و تسبيحه و هو يشرب )).
    (76)

    امضاء

  5. Top | #94

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    16,393
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    تقدیم به روح پاک شهیدان
    تشکر
    1,307
    مورد تشکر
    1,852 در 1,089
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    از ابن مسعود(رض ) نقل است كه گفت : ما ياران پيامبر(ص ) آيات الهى را بركت دانسته و شما آنها را مايه ترس خويش مى شماريد. روزى با پيامبر بوده و آبى نداشتيم ، پيامبر به ما فرمود: به دنبال كسى بگرديد كه آبى زياده داشته باشد، سپس آب بنزد آنحضرت آورده شد و آنرا در ظرفى ريخت ، آنگاه دست مبارك خود را در آن گذاشت و آب از بين انگشتان مباركش ‍ خارج مى گرديد. سپس فرمود: بياييد بسوى آب بسيار پاك و مبارك كه بركت از خداوند است و بنوشيد. ما از آن آب نوشيديم .
    عبدالله (بن مسعود) گفت كه : ما صداى آب و تسبيح آنرا هنگاميكه آن حضرت مى نوشيد مى شنيديم .
    ((عن ابن مسعود قال : كنا نأكل مع النبى (ص )، فنسمع تسبيح الطعام و هو يؤ كل )).
    از ابن مسعود نقل است كه گفت : ما با پيامبر(ص ) غذا مى خورديم و تسبيح غذايى كه خورده مى شد مى شنيديم .
    ((عن خيثمة (رضى الله عنه ) قال : كان ابوالدرداء يطبخ قدرا فوقعت على وجهها فجعلت تسبح )).
    (77)
    خثيمه (رض ) گفت : ابودرداء غذايى را در ديگ مى پخت كه ناگاه آن ديگ واژگون گرديده و شروع به تسبيح گفتن كرد.
    ((عن سليمان بن مغيرة قال : كان مطرف (رضى الله عنه ) اذا دخل بيته فسبح سبحت معه آنية بيته )).
    (78)
    سليمان بن مغيره گفت كه مطرف (رض ) هنگامى كه داخل خانه اش ‍ مى گرديد تسبيح گفته و ظرف هاى خانه اش نيز با او تسبيح مى گفتند.
    ((عن ابى غالب الشيبانى (رضى الله عنه ) قال : صوت البحر تسبيحه و امواجه صلاته )).
    (79)
    از ابوغالب شيبانى (ص ) روايت است كه گفت : صداى دريا تسبيح او است و امواج او نماز آن .


    ویرایش توسط نصرالله عاشق خداومولا : 11-06-2026 در ساعت 15:12
    امضاء

  6. Top | #95

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    16,393
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    تقدیم به روح پاک شهیدان
    تشکر
    1,307
    مورد تشکر
    1,852 در 1,089
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    عارفان بى شيخ عارف ،

    ملا محمد لاهيجى در شرح راز، پس از نقل اين دو بيت از عارف شبسترى كه گفته است :
    همه ذرات عالم همچو منصور

    تو خواهى مست گير و خواه مخمور
    در اين تسبيح و تهليلند دايم

    بدين معنى همه باشند قائم


    مى گويد:
    يعنى جميع ذرات عالم هميشه در اين تسبيح و تهليلند، يعنى قول (انا الحق ).
    و تسبيح ، تنزيه حق است از مشاركت غير، در ذات و صفات . و تهليل ، گفتن ((لا اله الا الله )) يعنى نفى غير و اثبات حق كردن است . و كمال تسبيح و تهليل بحقيقت آن است كه : مسبح و مهلل ، ناطق به انانيت ((انا الحق )) شود. زيرا كه در ((هو)) و ((انت )) كه جهت غيب و خطاب است ، شائبه غيريت و اثنينيت ملاحظه است . پس تنزيه از مشاركت و نفى غير، تمام نكرده باشد، چه بقيه هستى غير مسبح و مهلل ، هنوز بر جاست كه ((هو)) و ((انت )) مى گويد.
    لاهيجى پس از چند سطر، ادراك اين تسبيح را فقط به تصفيه و تزكيه و سلوك مقاماتى ميسر مى داند و ميگويد:
    و همه به نطق (انا الحق ) مسبح و مهلل حقند، جز بطور تصفيه و تزكيه و سلوك ميسر نمى گردد.
    شعر:
    خواهى كه شود كشف برت سر اناالحق

    فانى ز خودى باش و به حق باقى مطلق


    و به مناسبت محل واقعه اى از واقعات خود كه در اوايل سلوك و رياضت روى نموده بود ذكر كرده مى شود تا مبين و مؤيد گردد كه ارباب تزكيه و تصفيه چگونه بدين مقام متحقق گشته اند:
    شبى بعد از نماز تهجد و وظيفه ى ذكر اوقات ، مراقب شدم و در واقعه اى ديدم كه خانقاهى است بغايت عالى و گشاده و اين فقير در آن خانقاهم . به يكباره ديدم كه از آن خانقاه بيرون آمدم و مى بينم كه تمام عالم به همين تركيب كه هست ، از نور است و همه يك رنگ گشته و جميع ذرات موجودات به كيفيتى و خصوصيتى ((انا الحق )) مى گويند كه كما ينبغى تعبير از آن كيفيات نمى توانم برد. چون اين حال مشاهده نمودم و بيخودى و شوق و ذوق عجيب در اين فقير پيدا شد. مى خواستم كه در هوا پرواز نمايم ديدم كه چيزى مانند كُنده
    (80) در پاى اين فقير است و مانع من از پرواز مى باشد. به اضطراب هر چه تمامتر، پاى خود را بر زمين مى زدم تا آنكه آن كُنده از پاى من جدا شد و همچو تيرى كه از كمان سخت بجهد، بلكه به صد مرتبه زياده از آن ، فقير عروج نمودم و رفتم . چون به آسمان اول رسيدم ديدم كه ماه منشق شد و من از ميان ماه گشتم و از آن حال و غيبت حضور كردم .
    شعر:
    عاقبت اندر ميان كشمكش

    جذبه ى عشقش مرا بر بود خوش
    در دلم تابنده شد انوار عشق

    گشت جانم واقف اسرار حق
    باز ديدم از كمال عشق و ذوق

    جمله ذرات جهان از تحت و فوق
    از كمال بيخودى منصوروار

    هر يكى گويان انا الحق آشكار
    كرد پرواز از قفس شبهاز جان

    بال بر هم زد گذشت از آسمان


    امضاء

  7. Top | #96

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    16,393
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    تقدیم به روح پاک شهیدان
    تشکر
    1,307
    مورد تشکر
    1,852 در 1,089
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چون تصديق اينچنين مكاشفات بى آنكه بدليل نصى مدلل باشد مشكل است ، فرمود كه :
    متن :
    اگر خواهى كه گردد بر تو آسان

    ((و ان من شيى ء)) را يكره فرو خوان


    يعنى اگر چنانچه مى خواهى كه بدانى كه ذرات عالم مسجند و تنزيه حق از مشاركت مى نمايند، آيه ى كريمه (و ان من شيى ء الا يسبح بحمده ) را يكبار بخوان تا بدانى كه همه در تسبيحند.
    لاهيجى بعد از اين بدنبال نقل اين بيت :
    چو كردى خويش را پنبه كارى

    تو هم حلاج وار اين دم بر آرى




    مى گويد:
    بدانكه توحيد علمى ، نوع ديگر است و توحيد عيانى شهودى ، نوعى ديگر. توحيد علمى آن است كه بدانند كه غير حق ، هيچ موجودى نيست و اشياء مظاهر حقند و به صورت ، همه اوست كه ظاهر گشته است و اشياء به زبان حال ، ناطق به كلمه (انا الحق )اند، به آن معنى كه قائم به وجود حقند و بى او عدمنه .
    فاما توحيد عيانى كشفى كه بر منصور حلاج ظاهر گشته است چنانچه مكررا ذكر رفت ، موقوف بر آن است كه سالك به طريق تصفيه به مقامى برسد كه تعين و هستى مجازى وى كه پرده جمال الهى گشته مانع مشاهده بود، محو و فانى گشته ، بى خود، خود را حق ديده ، به لسان حق ناطق به نطق (انا الحق ) گردد. فلهذا فرمود:
    چو كردى خويشتن را پنبه كارى . يعنى چون وجود خيالى خود را بر هم زدى و از هم فرو ريختى و از قيد تعين و كثافت خلاصى يافتى هر آينه كه تو نيز مانند منصور اين دم (انا الحق ) بر آرى و به عمل حلاجى ناطق به نطق وى گردى .
    وى پس از نقل چند بيت به اين شعر شبسترى مى رسد كه :
    برآور پنبه پندارت از گوش

    نداى واحد القهار بنيوش


    و سپس مى گويد:
    يعنى چون غفلت و پندار است كه مانع اطلاع بر حقيقت حال مى گردد مى فرمايد كه : پنبه پندار و غفلت از گوش هوش خود بردار تا هم امروز اين استماع نمايى و بشنوى و بنيوشى كه : (لمن الملك اليوم ، لله الواحد القهار)
    (81).
    يعنى : بدانكه غير حق هيچ موجودى نيست و ملك وجود، او راست و هميشه شأن وحدت حقيقى تقاضاى انتفاى غير مى نمايد، نه آنستكه يكبار چنين خواهد بود و هر كه را كه چشم و گوش معنوى حاصل شد، هر چه در قيامت ظاهر خواهد گشت امروز به نقد، بيند و بشنود، فلهذا فرمود كه :
    ندا مى آيد از حق بر دوامت

    چرا گشتى تو موقوف قيامت (82)


    اب چهره
    اجماع اهل سلوك بر آن است كه عالم مادى و جسمانى و بدن آدمى حجاب چهره جان او بوده و تعلقات بسيار عالم ماده مانع از ادراك آن تسبيح مى گردد.
    چه زيبا و دلنشين است سروده حافظ شيرازى كه گفته است :
    حجاب چهره جان مى شود غبار تنم

    خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم
    چنين قفس نه سراى من خوش الحانيست

    روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
    مرا كه منظر حور ست مسكن و مأوا

    چرا بكوى خراباتيان بود وطنم
    عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم

    دريغ و درد كه غافل زكار خويشتنم
    چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس

    كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
    اگر ز خون دلم بوى شوق مى آيد

    عجب مدار كه همدرد نافه ختنم


    نقل كلامى از رساله لقاء الله
    عارف واصل صمدانى ، ميرزا جواد ملكى تبريزى (اعلى الله مقامه ) در رساله لقاء الله خويش مى گويد: از حضرت رسالت پناه (صلى الله عليه و آله ) و سلم روايت است كه فرمود:
    هر كسى را دو چشم (سِرّ) و باطن است كه با آنها غيب را مى بيند و چون خداوند عالم به بنده اى اراده خير فرمايد چشمهاى (سِرّ) او را باز مى كند.
    حال ، برادر من اگر همت دارى كه از اهل معرفت شوى و انسان بشوى ، بشر روحانى باشى ، كمر همت به ميان زده و از راه شريعت بيا و مقدارى از صفات حيوانات را از خود دور كن و متخلق به اخلاق روحانيون باش . راضى به مقام حيوانات و قانع به مرتبه جمادات نشو. حركتى از اين آب و گل بسوى وطن اصلى خود - كه از عوالم عليين و محل مقربين است - بكن ، بلكه نفس خود را بشناسى و بالكشف و العيان به حقيقت اين امر بزرگ نائل باشى كه شناختن آن ، راه شناختن خداوند جل جلاله است ...
    و اگر اين دولت براى كسى دست دهد و از عوالم آب و گل كه عالم ظلمت است ، ترقى نمايد و خود را به مقام (معرفة النفس ) برساند. يعنى حقيقت نفس و روح خود را كه از عالم نور و مفتاح معرفت رب است ، بالكشف و العيان ببيند، خواهد ديد كه نفس او از مجردات است ، آنوقت از حجب ظلمانيه نجات يافته و نمى ماند ما بين او و وصول به مقامى كه ممكن است از معرفت حضرت او جل جلاله ، مگر حجب نورانيه و در طى اين حجب و وصول به اين مقام منيع لذت ها و بهجت ها و لوازم و عوالمى هست كه آن عوالم و لوازم را كسى غير از اهلش - چنانكه شايد و بايد - نمى داند.
    (83)
    ياتى نغز و دلنشين از هاتف اصفهانى (
    چشم دل باز كن كه جان بينى

    آنچه ناديدنى است آن بينى
    گر به اقليم عشق روى آرى

    همه آفاق گلستان بينى
    بر همه اهل اين زمان به مراد

    گردش دور آسمان بينى
    آنچه بينى دلت همان خواهد

    و آنچه خواهد دلت همان بينى
    بى سر و پا گداى آنجا را

    سر ز ملك جهان گران بينى
    هم در آن ، پا برهنه قومى را

    پاى بر فرق فرقدان بينى
    هم در آن ، سر برهنه جمعى را

    بر سر از عرض سايبان بينى
    گاه وجد و سماع هر يك را

    بر دو كون آستين فشان بينى
    دل هر ذره را كه بشكافى

    آفتابيش در ميان بينى
    هر چه دارى اگر به عشق دهى

    كافرم گر جوى زيان بينى
    جان گدازى اگر به آتش عشق

    عشق را كيماى جان بينى
    از مضيق حيان در گذرى

    وسعت ملك لامكان بينى
    آنچه نشنيده گوش آن شنوى

    و آنچه ناديده چشم آن بينى
    تا به جايى رساندت كه يكى

    از جهان و جهانيان بينى
    با يكى عشق ورزى از دل و جان

    تا به عين اليقين عيان بينى
    كه يكى هست و هيچ نيست جز او

    وحده لاشريك الا هو


    بخش دوم : حيات موجودات
    حيات موجودات
    هر چه در عالم هستى لباس وجود بر تن نمايد و در زمره موجودات قرار گيرد، يعنى از ديار عدم كه فناى مطلق است به سرزمين وجود راه يابد، حياتى پيدا كرده است .
    كردگار عالم ، وجود مطلق و كمال محض است و چون اراده نمايد، فيض و كمالش بمقدار وسعت وجودى قابل ، به آن سرازير مى شود. اين فيض و كمال ، از آنجهت كه وجود و فيض حق تعالى است عين حيات و شعور و قدرت مى باشد و از همين جهت با خالق خود سنخيتى پيدا مى كند.
    وجود چون منشأآثار است ، لاجرم بايد لباس زندگى بر تن نمايد و حيات پيدا كند و گرنه نام وجود بر او شايسته نمى باشد. اين سخن بر زبان بسيارى از حكماى الهى آمده است كه به فرازهاى از آن در سابق اشاره گرديد.
    قرآن كريم كه نسبت تسبيح را به موجودات مى دهد، به اين نكته تصريح كرده است ، زيرا اگر موجودات داراى حيات نباشند چگونه به تسبيح حق تعالى مترنم اند.
    كسانيكه در صدد انكار اين سخن برمى آيند راه قياس را پيش گرفته و حيات جمادات را با آدمى سنجيده و اين هم مايه انكار آنان گرديده است .
    تسبيح موجودات ، چون امرى واضح براى همگان نيست ، قرآن كريم نسبت نادانى را در مورد آن به بشر داده است .
    همچنين در قصه لشكريان سليمان و مورچگان آنجا كه آنان به پايمال كردن مورچگان توجهى نداشتند، نسبت بى شعورى به آنان داده است .
    اينها همه حكايت از آن دارد كه آدمى از سر جهل ، انكار حقايق كرده يا به تاويل آن حقايق مى پردازد وگرنه چنانچه آفتاب وجود حقايق در دل ها بتابد و حجابهاى تاريك طبيعت برداشته شود، جايى براى انكار خورشيد عالم تاب باقى نمى ماند.
    علاوه بر اين ، حيات موجودى به آثار صادر از آن اثبات مى گردد. آثار صادر از نباتات و جمادات گاه آنقدر بسيار و محير العقول و عجيب است كه دلالتشان بر حيات آن موجودات اقوى از دلالت آثار آدمى مى باشد.


    امضاء

صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi