* * *
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) با ياران خود از محلى عبور مى كردند، كه زهير بن قين را، در حالى كه مشغول بازى بود، مورد نوازش قرار دادند. ياران پرسيدند: اين طفل كيست؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)پاسخ دادند: او كسى است كه حسين مرا بسيار دوست مى دارد و ديدم كه روزى خاك زير پاى حسين را بوسه زد. جبرئيل به من خبر داد كه او در كربلا در يارى حسين شهيد مى گردد.(25)
جمعيتى، مركب از افراد قبيله بنى فزاره، به سركردگى زهيربن قين از حجاز به طرف عراق در حركت بود، آنان هميشه در باراندازها كمى دورتر از قافله انقلاب كربلا بار مى انداختند.(26)زهير، رهبر اين كاروان چندان خوش نداشت كه به كاروان حسين(عليه السلام) بپيوندد(27)برخى نوشته اند كه راز اصلى اين مسأله آن بود كه او براثر تبليغات مسموم برخى از عناصر ناباب در شمار خون خواهان عثمان قرار گرفته بود ولى در بين راه در منطقه قصر بنى مقاتل امام (عليه السلام) او را به نزد خود خواندند و او سكوت كرده بود كه (همسرش) «بنت عمرو» به نام دَيلْم(28)به او گفت: پيك پسر پيامبر به سوى تو مى آيد و تو سكوت مى كنى؟!
او برخاست و به سوى امام (عليه السلام) رفت و چيزى نگذشت كه برگشت.
علاّمه تسترى در قاموس الرجال مى نويسد:«وَ جاءَ مُسْتَبْشِراً وَ قَدْ اصْفَرَّ وَجْهُهُ... فَطَلّق زَوجَتَه وَ لازَمَ الْحُسَين»;«و آنگاه با چهره اى شاد و بر افروخته باز گشت... همسرش را طلاق گفت (تا به دليل همسرى وى، از سوى امويان دچار مشكل نگردد) و آنگاه ملازمت و همراهى حسين (عليه السلام) را برگزيد.»
بعضى از مورّخان، از جمله خواندمير در تاريخ حبيب السير مى نويسد: زهير وقتى به خيمه خود بازگشت، با خانواده اش وداع كرد و گفت: حسين به من فرمود: خداوند خروج بر ستمگران را دوست دارد. تو اى زهير مى دانى كه بنى اميه حكم خدا را زيرپا نهاده اند پس بيا با ما همراه باش.
* * *