عبداللّه بن عباس نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از وفات خود به سفری چند روزه رفت و هنگام بازگشت در حالی که رنگش دگرگون و چهره اش سرخ شده بود، با چشمانی اشکبار، طی یک سخنرانی رسا و فشرده گفت:
«ای مردم! من میان شما دو چیز را به یادگار می گذارم: کتاب خدا و خاندانم که دودمان و ثمرۀ وجود من اند. این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد. تا در حوض بر من وارد شوند و من چشم به راه این دو خواهم ماند. آگاه باشید من برای خاندانم از شما چیزی نمی خواهم، جز آنچه پروردگارم فرموده و آن دوستی خویشاوندان من است. پس مواظب باشید، مبادا مرا در کنار حوض در حالی دیدار کنید که با خاندانم دشمنی کرده بر آنان ستم روا داشته باشید! آگاه باشید که امّت من در رستاخیز با سه پرچم وارد می شوند: پرچمی سیاه و تیره که نزد من می ایستد و من می پرسم شما که هستید؟ ایشان نام مرا فراموش می کنند و می گویند: «ما یکتاپرستان عربیم.» می گویم: «من احمد پیامبر عرب و عجم هستم.» می گویند: «ای احمد ما از امّت توایم.»
می گویم: «پس از من با خانواده و خاندانم و کتاب پروردگار چگونه رفتار کردید؟» می گویند: «کتاب را تباه و پاره پاره کردیم، با تمام وجود کوشیدیم تا خاندانت را از روی زمین پاک کنیم!» آن گاه من روی از ایشان برمی تابم و آنان با جگر تفتیده و لب تشنه و چهرۀ سیاه باز می گردند. سپس پرچمی دیگر، سیاه تر از پرچم نخست، بر من وارد
ص:30
1- 1) - شرف النبی(صلی الله علیه و آله)، ابوسعد خرگوشی، 273، ترجمۀ محمود راوندی، انتشارات بابک، 1361 ش ؛ شواهد التنزیل، حسکانی، عبید اللّه بن عبداللّه، 93/2. [1]
2- 2) - همان.
می شود و می پرسم که هستید؟ ایشان هم مانند سخن گروه نخست را می گویند و چون نامم را یادآور می شوم، مرا می شناسند و می گویند: «با ثقل اکبر مخالفت کردیم و ثقل اصغر را واگذاشتیم و حرمتش را زیر پا نهادیم.» می گویم: «از من دور شوید!» اینان نیز با جگرهای تفتیده و لب های تشنه و روی سیاه باز می گردند! سپس پرچمی دیگر بر من وارد می شود که چهره هاشان از نورانیّت می درخشد. می گویم: «شما که هستید؟» می گویند: «ما اهل کلمۀ توحید و پرهیزگاری هستیم. امّت محمّدیم. بر حقّ باقی ماندیم.
کتاب پروردگار را برنامۀ عملمان قرار دادیم. حلالش را حلال و حرامش را حرام شمردیم. نوادگان محمّد را دوست داشتیم. یاری شان کردیم، همان گونه که خودمان را یاری می دادیم. همراه آنان به پیکار پرداختیم و دشمنانشان را کشتیم.» می گویم: «شما را مژده باد که من پیامبرتان، محمّد، هستم و شما در دنیا همان گونه که گفتید بوده اید.» آن گاه از حوضم آنان را آب می دهم و سیراب باز می گردند. سپس فرمود: «آگاه باشید که جبرئیل به من خبر داده است که امّتم، فرزندم حسین علیه السلام را در سرزمین کرب وبلا (اندوه و گرفتاری) خواهند کشت. کسانی که او را بکشند و آنان که دست از یاری او بردارند، تا قیام قیامت گرفتار لعنت خدا خواهند بود.» (1)
ابوذر غفاری گوید:
هنگامی که آیۀ «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوُهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوُهٌ» (2)؛ روزی که چهره هایی سپید و چهره هایی سیاه شوند؛ نازل شد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «در روز رستاخیز امّت من با پنج پرچم بر من وارد می شوند. پرچم نخست گوسالۀ این امّت است که دستش را خواهم گرفت و گام هایش خواهد لرزید و چهرۀ او و یارانش سیاه خواهد شد و به آنان خواهم گفت که پس از من با دو گرانمایه (ثقلین) چه کردید؟ می گویند: «بزرگ تر را تحریف و پاره پاره کردیم و با کوچک تر کینه و دشمنی ورزیدیم.» می گویم: «با جگری تفتیده و لب تشنه و چهره ای
ص:31
1- 1) - مقتل الحسین،خوارزمی، 164/1-165.
2- 2) - آل عمران(3)، آیۀ 106. [1]
سیاه باز گردید.» پس ایشان را می گیرند و به سمت چپ می برند و حتّی یک قطره آب هم به ایشان نمی دهند. سپس پرچم فرعون این امّت به من می رسد که چون برمی خیزم و دستش را می گیرم گام هایش لرزان و چهرۀ او و یارانش سیاه می شود. می گویم: «پس از من با دو گرانمایه چه کردید؟» می گویند: «بزرگ تر را پاره پاره کردیم و از کوچک تر بیزاری جستیم و نفرینش کردیم.» می گویم: «با جگری تفتیده و لبی تشنه و روی سیاه باز گردید.» آن گاه ایشان را می گیرند و به سمت چپ می برند و حتّی یک قطره آب هم به آنان نمی دهند. سپس پرچم فلان کس -حضرت از او نام برد -بر من وارد می شود که پیشوای پنجاه هزار تن از امّت من است. دستش را می گیرم و می گویم: «پس از من با دو گرانمایه چه کردید؟» می گویند: «بزرگ تر را دروغ شمردیم و کوچک تر را وانهادیم و از آن روی برتافتیم.» اینان نیز به همان راه گروه پیش از خود می روند. سپس پرچم صاحب دوپستان بر من وارد می شود، در حالی که نخستین و آخرین خارجی نیز همراه وی است.
برمی خیزم و دستش را می گیرم در حالی که گام هایش می لرزد و چهرۀ او سیاه می شود.
می گویم: «پس از من با دو گرانمایه چه کردید؟» می گویند: «از بزرگ تر با گمراهی و بدعت گذشتیم و از کوچک تر بیزاری جستیم و نفرینش کردیم.» می گویم: «با جگری تفتیده و لبی تشنه و چهره ای سیاه باز گردید.» ایشان را می گیرند و به سمت چپ می برند و حتّی یک قطره آب هم به آنان نمی دهند. سپس پرچم امیر مؤمنان و سرور مسلمانان و رهبر پرهیزگاران و پیشوای بلندآوازگان نامور بر من در می آید. من برمی خیزم و دستش را می گیرم و چهرۀ او و یارانش سفید می گردد و می گویم: بعد از من با دو گرانمایه چه کردید؟ می گویند: «از بزرگ تر پیروی و فرمانبرداری کردیم و تا پای جان همراه کوچک تر به پیکار پرداختیم.» می گویم: «آب بنوشید و سیراب شوید و با چهره ای سپید باز گردید!» و ایشان را به سمت راست می برند. این است تفسیر سخن خدای متعال که می فرماید:
«یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوُهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوُهٌ فَأمَّا الَّذینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُمْ بَعْدَ
ص:32
اِیمانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ وَأَمَّا الَّذینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفی رَحْمَةِ اللّهِ هُمْ فیهَا خالِدُونَ» (1)
روزی که چهره هایی سپید می شوند و چهره هایی سیاه می گردند. امّا سیاه رویان [به آنان گویند] آیا بعد از ایمان کافر شدید. پس به سزای کفرتان این عذاب را بچشید! و امّا سپیدرویان، در رحمت خداوند جاویدانند.
علی بن طلحه از غلامان بنی امیّه می گوید:
معاویة بن ابوسفیان و معاویة بن حُدَیْج، که بیش از همه به امیر المؤمنین دشنام می داد، به اتّفاق حج گزاردند. پسر حدیج در مدینه از مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله گذر می کرد. در این هنگام حضرت امام حسن علیه السلام با تنی چند از یارانش نشسته بود. به ایشان گفتند که این شخص معاویة بن حُدَیْجْ است که بیش از همه به حضرت علی علیه السلام دشنام می دهد.
فرمود: «او را نزد من بیاورید.» ابوکبیر نزد او رفت و به او گفت: «اطاعت کن!» گفت: «از چه کسی؟» گفت: «از حسن بن علی که تو را به نزد خود فرا می خواند.» ابن حدیج نزد حضرت آمد و سلام کرد. امام حسن علیه السلام فرمود: «تو معاویة بن حُدَیْجی؟» گفت: «بله.» حضرت این سؤال را سه مرتبه تکرار کرد و هر سه بار پسر حُدَیْجْ می گفت: «بله.» امام فرمود: «آیا تویی که علی را دشنام می دهی؟» او که گویا شرمگین شده بود پاسخی نداد.
امام فرمود: «به خدا سوگند! اگر بر حوض به وی برسی -با این که بعید می دانم - می بینی که دامن به کمر زده منافقان را چونان شتر می راند.» آنچه گفتم سخنان پیامبر راستین و صادق، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله ، است.و هر کس بهتان بزند نومید گردیده است. (2)
همچنین از خود معاویة بن حدیج نقل شده است که امام حسن علیه السلام به وی فرمود:
«معاویة بن حدیج! از دشمنی با ما خاندان بر حذر باش! زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده
ص:33
1- 1) - آل عمران (3)، آیات 106 -107؛ [1]تفسیر القمی، علی بن ابراهیم، 109/1؛ [2] اللهوف، سیّد بن طاووس، 17؛ خصال، صدوق، محمد بن علی، 457/2-460؛ بحار الانوار، مجلسی، محمد باقر، 14/8، 341/37. [3]
2- 2) - کتاب السّنة، ابن ابی عاصم، 346: تاریخ دمشق، 27/59؛ المعجم الکبیر، 94082/3؛المسند ابویعلی الموصلی، 140/12؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، محمد بن احمد،38/3.
است، هیچ کس ما را دشمن نمی دارد و بر ما حسد نمی ورزد، مگر این که در روز رستاخیز با تازیانه ای آتشین از حوض رانده می شود.» (1)






نقل قول
