

















فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (24-10-2010)












| ❤ |
گزارشی از دیدار مقام معظم رهبری با خانواده شهید حقانی
«دو تا خونواده رو شما برو. دو تا خونواده رو ایشون» بیدار كه میشوم، همین دو جمله را میشنوم. با همین دو جمله هم میتوانستم حدس بزنم ماجرا چیست. برای اطمینان به شوخی از مهدی میپرسم: «انگار میخواید بار سنگینی رو دوش من بذارین». مهدی بلند میشود و میگوید: «پاشو زود آماده شو. آقا میخواد بره خونه شهید. قراره بریم برای تهیه گزارش». ساعت نزدیك 5 عصر است.
![]()
![]()
وسایل را میدهیم برای كنترل و وارد حسینیه میشویم. اذان را كه میگویند، رهبر وارد میشود. بالاخره ما هم فرصت میكنیم نمازی را به امامت رهبر بخوانیم. عدهای از مردم عادی هم آمدهاند. بین دو نماز، رهبر مشغول نماز غفیله میشود. من و مهدی هم موضوعات را با هم چك میكنیم. من را صدا میزنند كه با یكی از گروهها حركت كنم. وسایلمان را تحویل میگیریم و از در پشتی حسینیه خارج میشویم.
![]()
![]()
فرصتی میشود ببینم همسایههای حسینیه چه میكشند. بهخصوص اینها كه خانهشان هم توی قسمت حافظتشده افتاده. خانمی از بیرون میآید. خودش نردهها را كنار میزند و وارد میشود. ضبطم را به سمتش میگیرم و از وضعیتشان میپرسم. میگوید مشكلی نیست. بهخصوص از وقتی بچههای تهران آمدهاند. ما را میشناسند و مشكلی برای تردد نداریم. قبلتر كه بچههای قم بودند، هربار كه میخواستیم وارد محوطه شویم، یكبار كنترلمان میكردند. خیلی اذیت میشدیم.
تفاوت نوع برخورد را دیروز در دیدار خانواده شهدا و ایثارگران هم دیدهبودم و خوب میفهمیدم منظورش را. میخواهد به صحبتش ادامه دهد كه مینیبوس راه میافتد. تشكر میكنم و میدوم به سمت مینیبوس. ساعت حدود 6 شب است.
![]()
![]()
با راننده 10 نفر میشویم. تذكر میدهند كه دوربینها را طوری بپوشانید كه مردم حساس نشوند. كوچهپسكوچههای باریكی را طی میكنیم تا به منزل شهید برسیم. سر كوچه میمانیم تا ماشین رهبر هم نزدیك شود و بعد ما وارد منزل شویم. چون با داشتن امكانات تصویربرداری و... حضور ما همهچیز را لو میدهد. توقف مان سر كوچه بیشتر از نیمساعت طول میكشد. پردههای مینیبوس را كشیدهایم كه داخلش معلوم نباشد و حساسیت كسی برانگیخته نشود.
![]()
![]()
ساعت 7 وارد منزل شهید حقانی میشویم. دو اتاق دارد با یك آشپزخانه، كمتر از 70 متر. البته با یك حیاط تقریبا 30متری. خیلی قدیمی و ساده است. حتی كولر ندارد و پنكه سقفی روشن است. روی طاقچه چندین عكس گذاشته شده كه فقط از گلهای اطرافش میتوان فهمید كه كدام عكس شهید است. عكس قدیمی و رنگ و رو رفتهای هم از رهبر، داخل قاب، روی طاقچه گذاشتهاند. از این عكسهای قدیمی رهبر و امام، در خانواده كهنسالان زیاد میتوان پیدا كرد. قاب عكس بزرگ و زیبایی از رهبر هم به دیوار است.
![]()
![]()
معمول این است كه به خانواده شهدا میگویند یكی از مسوولین قرار است بیاید و فقط چند دقیقه مانده به ورود رهبر، موضوع را میگویند. اما انگار اعضای این خانواده از صبح موضوع را میدانستهاند. برای همین، همه فامیل را جمع كردهاند. پیرزن شكستهای روی صندلی نشسته كه معلوم است مادر شهید است. چند خانم كهنسال هم كنارش روی صندلی هستند. چهره جوانها بسیار مضطرب است، اما آرامش خاصی در صورت مادر شهید دیده میشود.
![]()
![]()
ساعت 7 شب است كه رهبر وارد میشود. مردها برای دستبوسی جلو میآیند؛ چندین روحانی كه ظاهرا همهشان برادر شهید هستند. همه جمع میشوند توی اتاق بزرگتر. حدود 30 خانم و 10 آقا. عكاسها هم وارد اتاق میشوند، اما اجازه ورود من را نمیدهند. ضبطم را میدهم به یكی از محافظها تا بگذارد نزدیك رهبر. رهبر مثل همه این دیدارها، اول سراغ مادر شهید را میگیرد و با او احوالپرسی میكند. بعد آقای پورموسی (استاندار قم) و رحیمیان را صدا میكند كه كنارش بنشینند. سرپرست تیم حفاظت به سایر محافظها اشاره میكند كه كسی از جمع آنها وارد این اتاق نشود. از حركت چشم و ابرویش میتوان حدس زد كه خواسته رهبر است. من هم فرصتی پیدا میكنم تا بروم انتهای اتاق.
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
ادامه .....
![]()
![]()
یك روحانی، كنار رهبر میایستد و خیلی رسمی خیرمقدم میگوید و شروع میكند به معرفی افراد. مادر شهید، خواهر شهید كه خودش مادر شهید است، همسر شهید، مادر همسر شهید كه خودش هم مادر شهید است... و همینطور یكییكی خانمها را معرفی میكند كه هركدام نسبت نزدیكی با یك شهید دارند. ولی بعضی نسبتها خیلی پیچیده میشود. مثل دختر شهید نعیمی كه برادر شهید حقانی، با مادر او ازدواج كرده است. معرفی خانمها كه تمام میشود، رهبر میگوید كمی هم به معرفی آقایان بپردازید. همه میزنند زیر خنده. آقایان هم همه فرزند و برادر و داماد شهید هستند. از جمله فرزند شهید حقانی كه عقدش را هم خود رهبر خوانده بوده.
![]()
![]()
برادر شهید هنوز دارد صحبت میكند كه چند دختربچه جلو میروند تا دست رهبر را ببوسند. رهبر سر آنها را میبوسد. برادر شهید صحبتش را قطع میكند. اما رهبر میگوید كه شما ادامه بدهید، میشنوم.
رهبر كمی از شهید حرف میزند كه در مجلس همكار بودهاند. میگوید: «خاطره خاصی از ایشان یادم نمیآید. اما در كمیسیون دفاع كه من رئیسش بودم، ایشان یكی از معاونین بود. زیاد خدمتشان بودم. فردی خدوم، زحمتكش، دلسوز و عفیف بود؛ از همه جهت شایسته.
رهبر كه خاطره نمیگوید، فرزند شهید میگوید: «من خاطرهای را از شهید شنیدهام كه اگر اجازه بدهید نقل كنم. شما كه جایی نمیگویید. من نقل میكنم. اگر درست است، شما تایید كنید.» خاطرهاش را كه میگوید، رهبر تایید میكند و این خاطره نشنیدهشده از ابتدای انقلاب را با جزئیات بیشتری تعریف میكند. (لینك متن و فایل صوتی خاطره)
![]()
![]()
خاطره را كه میگویند، رهبر خاطره جدیدی یادش میآید از تشكیل گروهی برای سازماندهی تبلیغات. و این كه شهید حقانی دبیر گروهی بود كه پایه و اساس تشكیل سازمان تبلیغات اسلامی را بنا نهاد.
![]()
![]()
نوبت میرسد به هدیهها. رهبر به هركدام از مادر و همسر شهدا، قرآنی میدهد و سكهای. روی قرآن هم چند خطی به یادگار مینویسد.
![]()
![]()
رهبر دارد روی قرآنها مینویسد كه مادر یكی از شهدا چفیهای را میدهد برای تبرك. چفیه كه برمیگردد، خانمها دستبهدستش میكنند و روی صورتشان میكشند. چفیه به هر نفر كه میرسد، صورتش خیس میشود.
![]()
![]()
حالا نوبت فرزند شهداست. رهبر كیفش را میخواهد و یكییكی همه را دعوت میكند تا سكهای از او بگیرند. یكی از پسرهایی شهید نیست. رهبر سكه را به برادرش میدهد و میگوید: «این هم امانتا خدمت شما» بعد كه همه میزنند زیر خنده، ادامه میدهد: «به شما اعتماد نكنیم، به كه اعتماد كنیم».
![]()
![]()
كار به خواهر و برادرهای شهید میرسد. میپرسد چندتا داریم؟ میگویند زیاد داریم و میزنند زیر خنده. رهبر هم میگوید: «اللهم زِد و لاتنقُص»
![]()
![]()
كودك توی جمع زیاد است. بهخصوص دختری كه مادرش میگوید امروز تكلیف شده. فكر كنم بهخاطر اوست كه بقیه هم به هدیه میرسند؛ رهبر بهانهای هم برای این كار جور میكند: «بچههای كمتر از 10 سال چندتا داریم؟» مسوولین بیت رنگشان پریده. توی گوش هم میگویند نكند سكه كم بیاوریم. اما چیزی كم نمیآید. « اللهم زِد و لاتنقُص»
![]()
![]()
رهبر كه میرود، میروم ضبطم را بردارم كه میبینم نیست. یكی از مسوولین بیت، اشتباهی آن را برده است. خانمها در اتاق میزنند زیر گریه. میدوم تا به مینیبوس برسم برای خانه بعدی. همسایهها بیرون ریختهاند. پسربچهای از سر كوچه میدود و داد میزند: «آقا رو دیدم.» پیرزنی به زور خود را به سر كوچه میرساند، بلكه رهبرش را ببیند. یك نفر نامهای به ما میدهد كه به رهبر برسانیم. یكی از همسایهها شاكی است. میگوید چرا خانم حقانی به من نگفت، من هم مادر شهید هستم.
«اللهم زِد و لاتنقُص»
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)