حبیب بن مـظاهر(قسمت اول)
حبیب بن مـظاهر یا مـظهر اسدى فـقـعـسى مـكنى به ابوالقاسم از كسانى است كه رسول خـدا صلى الله عـلیه و آله را درك كرده ، حبیب در كوفـه منزل داشت و از خواص اصحاب امیر مؤ منان و امام حسن علیه السلام و از شرطة الخمیس به حساب آمده ، و در تمام جنگهاى آن حضرت شركت داشت و از حاملین علوم على علیه السلام و حافظ قرآن بود كه در یك شب ختم قرآن مى كرد.
او داراى بصیرت و بینش خاصى بود، و در ایمـان قـوى ، و در روز عـاشورا از همـه یاران حسین عـلیه السلام خـوشحال تـر به نظر مـى رسید، از روضة الشهدا نقـل شده كه حبیب داراى مـوقـعـیت خـاصى بود و در كربلا 75 سال داشت
نامه امام حسین علیه السلام به حبیب بن مظاهر
پس از آنكه خبر شهادت مسلم بن عقیل به امام حسین علیه السلام رسید و از مكر و حیله و بى وفـائى مـردم كوفـه آگـاه شد، دوازده پرچم ترتیب داد و هر یك را به یكى از اصحاب تـحویل داد به جز یكى از آنها كه بر زمین ماند، یكى از یاران عرضه داشت كه آنرا به من بسپارید، امام فرمود: خدا ترا جزاى خیر دهد، اما صاحب آن خواهد آمد!
سپس امام این نامه را براى حبیب بن مظاهر نوشت :
من الحسین بن على بن ابى طالب الى الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر اما بعد یا حبیب فانت تعلم قرابتنا من رسول الله صلى الله علیه و آله و انت اعرف بنا من غیرك و انت ذو شیمة و غـیرة فلا تبخل علینا بنفسك یجاریك جدى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یوم القیامه .
یعـنى(( از حسین بن على بن ابى طالب به مرد فقیه حبیب بن مظاهر اما بعد، حبیب ! تو نزدیكى ما را با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى دانى و ما را بهتر از دیگران مـى شناسى ، و مردى غیرتمند و داراى اخلاق و روشن پسندیده اى ، پس از جان خود در راه ما دریغ مدار كه جدم رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت پاداش ترا خواهد داد. ))
كرامت و پیشگوئى حبیب
عـلى عـلیه السلام از علومى كه از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم كسب كرده بود گاهى براى اصحاب و یارانش بازگو مى كرد، و یاران على علیه السلام نیز گاهى با هم مذاكره مى كردند، چنانكه نقل شده روزى میثم تمار و حبیب بن مظاهر هر دو سوار بر اسب در محله بنى اسد با هم ملاقات و به گفتگو پرداختند:
حبیب گفت : پیرمرد اصلعى (كسى كه موى جلو سرش ریخته باشد) را مى بینم كه داراى شكمـى بزرگ است و جلودار الرزق خـربزه مـى فـروشد، در راه دوستـى اهل بیت او را به دار مى آویزند و شكم او را روى چوبه دار مى شكافند.
میثم گفت : مرد سرخ روئى را مى بینم كه داراى دو گیسو است ، براى یارى پسر پیغمبر قـیام مـى كند، او را مى كشند و سر او را در كوفه مى چرخانند. و از هم جدا شدند، كسانى كه این مـذكرات را شنیدند با خود گفتند از این دو نفر دروغگو ندیدم ، در این حین رشید هجرى از راه رسید و از آن دو جویا شد، مردم گفتند: اینها رفتند و چنین و چنان مى گفتند.
رشید گفت : خدا میثم را بیامرزد، فراموش كرد بگوید به آنكه سر حبیب را مى آورد صد درهم جایزه مى دهند.
پـس از آنكه رشید گذشت جمعیت گفتند: به خدا قسم این مرد دروغگوتر از آنها است راوى مـى گوید: طولى نكشید كه دیدیم میثم را جلو خانه عمروبن حریث به دار آویختند حبیب هم با حسین كشته شد و سر او را به كوفه آورده و در كوچه ها مى گردانیدند.
فعالیتهاى حبیب بن مظاهر
موقعی كه مسلم بن عقیل به كوفه آمد، حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه براى امام حسین علیه السلام بیعـت مـى گـرفـتند، تا آنكه ابن زیاد بر كوفه مسلط شد و مسلم و هانى كشته شدند این دو نفـر در خـفاء مى زیستند تا خبر ورود امام به كربلا رسید از تاریكى شب استـفـاده كرده و خـود را به كربلا رسانیدند حبیب در خدمت حسین علیه السلام فعالیتهاى داشت از جمله رفتن به قبیله اسد و دعوت آنان به یارى حسین و همچنین برخورد با كثیربن عـبدالله شعـبى و قـرة بن قـیس فرستادگان عمر سعد، و برخورد با سپاهیان كوفه و نصیحت آنان در مـوارد مـتـعدد، و برخورد با شمربن ذى الجوشن و مذاكره او با مسلم بن عوسجه هنگام شهادتش .
پس از اینكه ابو ثمامه صائدى نماز را یادآورى نمود و به دستور امام از سپاه عمر سعد مـهلت خـواستـند، حصین بن تـمـیم صدا زد نمـاز شمـا قـبول نیست ! حبیب به او فـرمـود: گـمـان مـى كنى نمـاز پـسر پـیغـمـبر قـبول نیست و نماز تو غدار خمار قبول است ، حصین به حبیب حمله كرد و حبیب هم بر او حمله نمـود و شمـشیرى بر صورت اسب حصین زد كه اسب سقوط كرد و حصین بر زمین افتاد، یارانش او را نجات دادند و حبیب براى اینكه او را بدست آورد حمله كرد و جنگ شروع شد.
حبیب حمله مى كرد و این رجز مى خواند:
انا حبیب و اءبى مظهر
فارس هیجا و حرب تسعر
انتم اعد عدة و اكثر
و نحن اوفى منكم و اصبرر
و نحن اعلى حجة و اظهر
حقا و اتقى منكم و اعذر
(( من حبیبم و پدرم مظهر است كه سوار میدان و جنگى افروخته است . ))
(( جمـعیت شما زیادتر است لیكن ما نسبت به انجام وظیفه استوارتر و تحملمان بیشتر است . ))
(( دلیل و حجت بر حق بودنمـان روشن و تـقـواى ما بیشتر و عذرمان در پیشگاه خدا پذیرفته است . ))
حبیب حمـله مـى كرد و از كشتـه پـشتـه مـى ساخـت ، بدیل بن حریم از قبیله بنى تمیم بر او حمله كرد و ضربتى بر او وارد ساخت و فرد دیگـرى از همـان قـبیله نیزه اى بر او زد كه به زمین افتاد خواست برخیزد كه حصین بن تمیم شمشیرى بر فرقش زد كه جان به جان آفرین تسلیم كرد.
مـرد تـمـیمى سر حبیب را جدا كرد، حصین بن تمیم گفت : من هم در كشتن او شریكم ، تمیمى گـفـت : مـن قاتل حبیبم ، حصین گفت : در جایزه سر حبیب طمعى ندارم لیكن چند لحظه سر را به من بده تا به گردن اسبم بیاویزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من شریك تو هستم ، امـا تـمـیمـى نمـى پـذیرفـت تـا آنكه بستـگـانشان مـیان آنها به همـین شكل اصلاح كردند.
مرگ حبیب حسین را شكست
در روز عاشورا شهادت بعضى از افراد بر حسین خیلى گران آمد كه یكى از آنان شهادت حبیب بن مـظاهر است چـنانكه ابو مـخـنف روایت كرده : لمـا قـتـل حبیب بن مـظهر هد ذلك الحسین عـلیه السلام و قال : عند الله احتسب نفسى و حماة اصحابى . (( یعنى مرگ حبیب حسین را شكست و فرمود: جان خود و حامیان از یاران را بحساب خدا مى گذارم . ))
پسر حبیب و قاتل پدر
پـس از خـاتـمـه حادثه جانگذار كربلا و مراجعت سپاهیان عمر سعد به كوفه مرد تمیمى سر حبیب بن مـظاهر را بر گردن اسب خود آویخته و منتظر ملاقات ابن زیاد بود قاسم پسر حبیب جوان نورسى كه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود وقتى سر پدر را دید جاذبه پـدرى پـسر را به هر سو كه آن مرد مى رفت مى كشانید، مرد تمیمى متوجه شد كه این جوان در تـعقیب او است و او را رها نمى كند هرگاه وارد قصر مى شود او هم وارد مى شود و چون خارج مى گردد او نیز خارج مى شود لذا به او مشكوك شد و پرسید:
پسر چرا مرا تعقیب مى كنى ؟
قاسم : چیزى نیست .
تمیمى : چرا هست هر چه هست بگو؟
نوجوان گـفـت : این سر پدر من است كه بر اسب خود آویخته اى ممكن است به من بدهى تا آنرا دفن كنم ؟
تـمـیمـى گـفت : نه پسرم امیر راضى نمى شود، و من هم امیدوارم كه از امیر در برابر آن جایزه خوبى بگیرم .
قاسم گفت : ولى خدا بدترین پاداش به تو خواهد داد كه مردى بهتر از خود را كشته اى و شروع كرد به گریستن .
قـاسم نوجوان قاتل پدر را رها كرد، اما همواره مترصد بود تا فرصتى به دست آورد و از قـاتـل پـدر انتـقـام بگـیرد، سرانجام در زمان مصعب بن زبیر كه در با جمیرا نزدیك مـوصل به منظور جنگ با عبدالملك مروان لشكرگاه كرده بود در نیمروزى كه مرد تمیمى در خـیمـه خـود در خواب قیلوله بود قاسم وارد خیمه اش شد و با شمشیر جانش را گرفت
مقام حبیب در خدمت حسین
مـرحوم نورى رضوان الله تـعـالى عـلیه از مـرحوم شیخ جعـفـر شوشتـرى نقـل مـى كند كه : چون از تحصیلات در حوزه نجف اشرف فارغ شدم به منظور خدمت به اسلام و مـسلمـین و امر به معروف و نهى از منكر به وطن برگشتم ، چون اطلاع كافى از اخبار و آثار ائمه نداشتم در مقام امر به معروف و منبر و سخنرانى تفسیر صافى را دست مـى گرفتم و از آن مى خواندم و در ایام عاشورا هم كتاب روضة الشهداء ملا حسین كاشفى را دست مـى گـرفـتـم و از روى آن مـصیبت مـى خـواندم ، یك سال بدین منوال گذشت تا محرم نزدیك شد، شبى با خود مى اندیشیدم : آخر تا كى باید مـلا كتابى باشم و از روى كتاب بخوانم چرا نباید از خود جوششى داشته باشم ، آنقدر فـكر كردم و راه چـاره را مـى جستـم كه خسته شدم و خوابم برد، در عالم خواب دیدم در كربلا هستـم و خـیمـه هاى ابى عـبدالله نصب شده و دشمـنان مقابل خیمه ها صف آرائى كرده اند، من به خیمه ابى عبدالله علیه السلام رفتم سلام كردم ، حضرت مـرا احتـرام كرد و نزدیك خود نشانید، آنگاه به حبیب بن مظاهر كه در خدمت حسین بود، فرمود: شیخ مهمان ما است ، هر چند آب در خیمه گاه یافت نمى شود لیكن آرد و روغن هست ، برخیز طعامى تهیه كن برایش بیاور.
حبیب برخاست و طعامى آماده كرد و نزد من گذاشت ، با قاشقى كه همراهش بود چند قاشق خـوردم ، در همـین حال بیدار شدم و به دقـایق و اشاراتـى در زمـینه مـواعظ و مصائب اهل بیت آگاهى یافتم ، و هر روز این بینش توسعه و وسعت مى یافت تا جائیكه در وعظ و خطابه بر همگان تقدم یافتم
http://www.lailatolgadr.net