
قيام توابين
جنبش توابين در سال شصت و پنج عليه حاكميت امويها و براى از بين بردن قاتلين حسين بن على(ع)، برپا گرديد. هر چند شروع آن در حد يك احساس، پس از واقعه كربلا در قلوب بسيارى از شيعيان پديد آمده بود.
بعد از واقعه كربلا، شيعيان كوفه كه از عدم مايتخود نسبتبه امام حسين(ع)شرمنده شده بودند، تصميم گرفتند تا به گونهاى اين شرمندگى را از چهره خويش بزدايند. آنها عدم حمايت از امام حسين(ع)را گناهى نابخشودنى مىدانستند كه مىبايد با كشتن قاتلين حسين يا كشته شدن خود، گناه خويش را جبران كرده و تطهير شوند.
مدتى پس از واقعه كربلا، كوفه تحتحاكميتشوم امويها و عامل آنها عبيد الله بن زياد بود. در آن موقع گرچه شيعيان سركوب شده بودند، اما با وجود سر و صدايى كه از ابن زبير در شرق كشور اسلامى پيچيده بود، هنوز خطر عمده همان شيعيان بودند. اشاره به يك نمونه از جسارت شيعيان در برابر عبيد الله بن زياد مناسب است.
پس از واقعه كربلا، عبيد الله در مسجد به منبر رفت و گفت: سپاس خداى را كه حق را غلبه بخشيد و امير المؤمنين يزيد بن معاويه و حزب او را نصرت داد.
عبد الله بن عفيف ازدى، كه يك چشم خود را در جمل و چشم ديگر خود را در صفين از دست داده بود، از جاى برخاست و گفت: اى دروغگو!و فرزند دروغگو!به خدا سوگند تو و پدرت و كسى كه تو را حكومت داده و پدرش، فرزندان پيامبران را مىكشيد و چون صديقان سخن مىگوييد.
عبيد الله گفت: اى دشمن خدا!درباره عثمان چه مىگويى؟عبد الله گفت: او مردى بود كه خوب كرد و بد كرد. اصلاح كرد و افساد كرد و خدا با عدلش با او رفتار خواهد كرد.
اما اگر خواهى درباره خود و پدرت و يزيد و پدرش بپرس.
عبيد الله گفت: نخواهم پرسيد تا طعم مرگ را به تو بچشانم. عبد الله بن عفيف گفت: از خدا خواستهام تا شهادت را روزى من كند، قبل از آن كه مادرت تو را بزايد، وقتى چشمم را از دست دادم نااميد شدم، اما اكنون خداى را سپاس كه دعايم را مستجاب كرد. (1)
هنگامى كه جنجال ابن زبير در مكه بلند شد و احتمال شورشى در كوفه نيز وجود داشت، ابن زياد، عمرو بن حريث(والى خود را در كوفه)خواست و از او درباره صحت و سقم خبر ابن زبير پرسيد و گفت: من از ناحيه ابن زبير بر امير المؤمنين يزيد هراسى ندارم، بلكه«انى اخاف عليه من الترابية شيعة ابى تراب على بن ابى طالب(ع)»، وحشت من از شيعيان على (ع) است.
آيا كسى هست كه اين روزها در كوفه اظهار دوستى نسبتبه او كند؟عمرو بن حريث گفت: به طور قطع كسى نيست كه اظهار دوستى كند، جز آنكه همه با او دشمنى دارند. ابن زياد، مختار را براى نمونه نام برد. پس از آن ابن حريث مختار را زندانى كرد، (2) تا اينكه عبد الله بن عمر به يارى او شتافت.
جريانات بعدى نشان داد كه شمار كسانى كه نسبتبه دوستى على(ع)و فرزندانش وفا دارند، در كوفه فراوان است.
طبعا در آن روزها به طور پنهانى با يكديگر در رابطه و تماس بودند. مشكل شيعيان اكنون در دو جهتبود، يكى از ناحيه امويان و ديگر از سوى اشراف و بسيارى از كوفيان كه در كربلا به جنگ امام حسين(ع)رفته و لزوما موضع ضد شيعى داشتند. اكنون كه گروهى از شيعيان در صدد بودند تا انتقام امام حسين(ع)را بگيرند، لاجرم با خود مردم كوفه نيز درگير بودند، كسانى كه امام حسين(ع)را به شهادت رسانده بودند. (3) با هلاكت يزيد در سال شصت و چهار، شيعيان از سوى سليمان بن صرد خزاعى دعوت شدند.
بسيارى اين دعوت را پذيرفتند، (4) اما از آنجا كه هنوز حاكميت بنىاميه در عراق متزلزل نشده بود، امكان بروز و ظهور براى آنها نبود. آنان در شروع كار خود، به كار تبليغ مشغول شده و مبلغين خود را براى جمع آورى شيعيان و آماده ساختن آنها به اطراف پراكندند. (5)
بتدريج وضع بنى اميه رو به وخامت گذاشت. معاويه دوم فرزند يزيد از خلافت كنارهگيرى كرد و يا به دست ديگران از بين رفت. شام براى آينده حكومت دچار درگيرى و آشفتگى شد، اين درگيرى بين طرفداران عبد الله بن زبير از يك طرف و حاميان مروان بن حكم از طرف ديگر بود. پيامد چنين مسالهاى ضعف حاكميت بنىاميه در عراق بود كه پس از مدتى به برچيده شدن حاكميت آنها انجاميد، تا اينكه عبد الملك در آغاز دهه هفتاد باز عراق را به زير سلطه امويها درآورد.
