سردار شهید محمّد آرمان ، به روایت همسر
هنوز مدت زیادی از ازدواجمان نگذشته بود که به شدت مجروح شد و به پشت جبهه برگشت. پدرم میگوید: ساعت دو شب بود که دیدم یک نفر در منزل را میکوبد.
وقتی در را باز کردم، دیدم یک لند کروز سپاه جلوی در ایستاده است. محمّد جلوی ماشین نشسته بود. با دلهره گفتم: چی شده؟!
راننده گفت: چیزی نیست! محمّد ترکش خورده است! پدرم و راننده کمک کردند و او را آوردند خانه.
در آن حال، دایم زیر لب صلوات میفرستاد و ذکر میخواند. روحیهی قوی و شجاعانهای داشت.
یکی، دو روز بعد، یکی از زنهای فامیل برای ملاقات محمّد آمده بود. او با دیدن سر و صورت باند پیچی شدهی محمّد، دلش به شدت گرفت و موقعی که میخواست پیشانی محمّد را ببوسد
اشکهایش روی صورت محمّد ریخت. محمّد بیدار شد و گفت: سلام بیبی! پیرزن در حالی که میگریست گفت: کاکا! تو خیلی زخمی هستی! جای سالم برای خودت نگذاشتی.
محمّد خندهای کرد و گفت: بیبی جان؛ مرا میبایست توی پلاستیک میآوردند- یعنی شهید میشدم- حالا هم که خودم آمدهام، ناراحت هستی؟! پیرزن، دوباره پیشانیاش را بوسید و گفت: بیا و مدتی از جبهه دست بکش تا حالت کاملاً خوب شود.
محمّد گفت: محال است بیبی. تا به آرزویم نرسم، جبهه را ترک نمیکنم.
یکی دیگر از بستگان هم که به ملاقات او آمده بودند، اظهار ناراحتی میکرد و اشک میریخت. محمّد برای آنکه او را از آن حالت خارج کند، با شوخی گفت:
حالا ناراحت نباش. وقتی شهید شدم میگویم که یک قالی نفیس به تو بدهند که اینقدر آه و زاری نکنی!
آن روزها دایم میخندید. او به ترکشهایی که بدنش را سوراخ سوراخ کرده بودند، میخندید، او ترکشها را به مسخره گرفته بود.
.