صفحه 10 از 14 نخستنخست ... 67891011121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 134

موضوع: آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین

  1. Top | #91

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض








    «ناخود» به جای «خود»!


    مطلب فوق، مطلب حساس و دقیقی است، اگر با حوصله آن را دنبال بفرمایید، به جای آن‌که اطلاعات شما زیاد شود، بصیرت پیدا می‌کنید. آری! نفس انسانی كه مشغول دنیا و كثرت‌هاست، به «خودش» مشغول نیست، به «بی‌خودش» مشغول است. چون همچنان که مستحضرید جنس انسان مجرد است و در ذات خود وحدت دارد. پس اگر به كثرت‌ها مشغول شد به «بی‌خودش» مشغول شده و از «خودش» باز مانده است و دیگر این «خود»، خود واقعی و راستین نیست، خودِ دروغین است. از پنجره خودِ دروغین، همه‌چیز با چهره دروغینشان با ما روبه‌رو هستند و نه با چهره راستینشان.
    وقتی کثرت در صحنه است هر موجودی چیزی هست و چیزها نیست. مثل این سنگ که نه پرتقال است و نه عطر است و نه خیلی چیزهای دیگر. ولی در موجودی که مقامش، مقام وحدت است این‌طور نیست، بلکه کمالات در آن به صورت جامع هست، مثل نور بی‌رنگ که هفت نور به صورت جامع در آن هست. برعکس، در طیف هفت نوری که از منشور عبور می‌کند، بعد از منشور هر نوری فقط خودش است، نور سبز از نور زرد جدا است و نور زرد از نور بنفش جدا است، ولی همة این نورها در نور بی‌رنگِ قبل از منشور هست بدون آن‌که از همدیگر جدا باشند. به‌اصطلاح می‌‌گویند هفت نور در نور بی‌رنگ به صورت جامعیت هست، ولی در طیف هفت نورِ بعد از منشور به صورت مجموعیت و به حالت کثرت هست. حال نفس انسان که مجرد است و فوق عالم کثرت است کمالاتش به صورت جامعیت هست و نه به صورت مجموعیت و به همین جهت ظرفیت آن را دارد که کمالات زیادی را کسب کند بدون آن‌که از وحدتِ خود خارج شود. در همین راستا خداوند می‌فرماید: «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْماءَ كُلَّها»(135) خداوند تمام اسماء الهی را به آدم آموخت و جان آدم توانست همة آن‌ها را یک‌جا بگیرد، بدون آن‌که کسب اسمی او را از کسب اسم دیگری غافل کند، وگرنه همه را نگرفته بود. پس مقام انسانْ مقام جامعیت وكلیّت است. از طرفی متوجه هستید که مقام وحدت و جامعیت از سنخ مقام احدیّت است و هرچه انسان به حضرت اَحد نزدیک شود در واقع بیشتر به حقیقت خود نزدیک شده، و هرچه از حضرت اَحد دور شود و به کثرت‌ها مشغول شود، بیشتر از حقیقت خود دور شده است. به عبارت دیگر وقتی شما خودتان، خودتان هستید كه به حضرت اَحد نظر كنید. پس وقتی كه با خدا آشتی كنید، خودتان با خودتان هستید و نه با «ناخودتان». حالا راه آشتی با خدا چیست؟ همان آشتی با خود است، آن هم خودِ راستین. خودِ راستین شما خودِ واحدی است، و خودِ واحدتان را با وحدت می توانید حفظ كنید نه با كثرت. از طریق ارتباط با اَحد كه وحدت محض است، می توانید «خود» باشید و از زندگی با «نه خود» به جای خود، آزاد شوید. مثل آن شخصی نباشید كه آمده بود بدرقه، ولی چون حواسش به جایگاه خودش در آن حالت نبود، سوار قطار شد و رفت. كار او بسیار خنده‌دار است و شما به او می خندید چون «نه خود» را جای «خود» گرفته بود، یا بگو خودش را در آن لحظه گم كرده بود كه برای چی منتظر قطار است، و در عمل خودش را با خود رفیقش عوضی گرفته بود. حالا مقایسه كن و ببین ملائك چقدر از آدم‌هایی كه «خود» را عوضی گرفته‌اند در تعجب‌اند.
    چه بسیار خودهای دروغینی كه آدم‌ها، آن‌ها را خودِ راستین گرفته اند و اصلاً متوجه نیستند. مثلاً كسی كه مقداری پول به‌دست می آورد و یا حقوق می گیرد، احساس می كند ماشاءالله یك خودی شده است در حالی كه این «نه خود» است، یا یك لباس مُد جدید می پوشد و به اصطلاحْ خودش را خیلی تحویل می گیرد كه ماشاءالله یك خودی پیدا كرده است. یا مثل بچه‌ها وقتی در روز عید نوروز كفش نو می پوشند، به جای این‌كه جاده را نگاه كنند، كفش‌هایشان را نگاه می كنند و خودی احساس می كنند. یعنی «نه خود» را «خود» گرفته اند. البته از بچه ها بیش از این انتظاری نیست ولی بزرگ‌ترها گاهی بچه های عجیب و غریبی هستند كه خودشان را مشغول چیزهای جدا از جانشان كرده اند و احساس خودی می كنند. به اعتبار یك قطعه زمین، یا یك دست لباس، یا یك ماشین مدل جدید، خودشان را خیلی مهم می دانند وبرای خود، اعتباری قائلند. توجه ندارند كه خداوند خواسته است از طریق این امکانات، رزقشان را بدهد تا در بستر انجام وظایف مربوطه، فضای بندگی خداوند و ارتباط با حضرت اَحد را پیشه کنند. انسان در همة امور باید سعی کند خودش باشد، و برای استقرار و حفظ و رشددادن هر چه بیشتر خود و آزادشدن از «ناخود»ها، باید با خدا ارتباط پیدا كرد. گفت:
    من غلام آن‌که نفروشد وجود
    جز به آن سلطان با افضال و جود
    من فدای آن مس همت‌پرست
    کو بغیر کیمیا نارد شکست





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************







  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #92

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض








    ارتباط با اَحَد شرط نجات خود از ناخود


    اگر برسیم به اینكه حالا كه سنخ خودمان از سنخ وحدت است، و پراكندگی‌ها ما را از خودمان باز می ستاند؛ سؤال می كنیم چه وقت خودمان می توانیم خودمان باشیم؟ همان‌طور که عرض شد جواب این است كه وقتی به اَحد برگردیم عملاً به اصل خود برگشته‌ایم. حالا عرض بنده این است که اسم این برگشت به اَحد را «عبادت الهی» گویند. هر عملی كه یگانگی شما را به یگانگی خدا، نزدیك كند، یا بگو یگانگی شما را با ارتباط با خدا حفظ می‌كند، عبادت نامیده می شود.

    نتیجه عبادت، به خودآمدن است تا خودِ گم‌شده از این طریق، به موطن اصلی خود بر گردد. دین از طریق پیامبر(ص) به عنوان لطف خدا برای بشر آمده است تا از طریق دستوراتی كه می دهد، ما خودِ گمشده مان را كه در میل‌ها و هوس‌ها و وَهْم‌ها پراكنده شده، دریابیم و به خود بیائیم. زیرا به خودآمدن فقط از طریق توجه و نظر به اَحَد تحقق پیدا می كند، که آن هم با عبادت حضرت اَحد ممکن است.
    خداوند می فرماید: «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونَ»(136) ما جنّ و انسان را خلق نکردیم مگر برای عبادت. یعنی فقط برای عبادت آن‌ها را خلق كردیم. حالا عبادت چیست؟ آن راهی که خداوند از طریق پیامبرانش در جلو ما قرار داده است تا بتوانیم به او برگردیم و با نور اَحدیت او یگانگی خود را حفظ کنیم. به عنوان مثال؛ آیا این جلسه یا خواندن کتاب، عبادت است؟ دین می گوید بستگی به نیّت شما دارد. اگر برای قرب به خداست، عبادت است. ولی اگر برای این است كه من این مطالب را بگویم دلم حال بیاید و شما هم بشنوید كه فقط چیزی یاد گرفته باشید، عبادت نیست. چون باز در حالت دُود پراكنده‌بودن خودمان قرار داریم. چه بسیارند كسانی كه قرآن هم می دانند اما پراكنده اند چون به دنبال آن نیستند تا هر چه بیشتر از طریق قرآن، آن بودنِ واحد و شخصیت یگانه خود را به‌دست بیاورند و حفظ کنند،

    در قرآن‌خواندن هم به غیر احد نظر دارند. و چه بسیار مادربزرگ های من و شما بدون آن‌که سوادی داشته باشند، خودشان‌اند و خدا، و به راحتی در حفظ شخصیت یگانة خود موفق‌اند. مسجد می روند، قالی می بافند، لباس می شویند، همسرداری و بچه‌داری می‌کنند، ولی همه این‌ها را با خدا معامله می كنند. به طوری که در بستر همین کارها یگانگی خود را در توجه به یگانه محض، حفظ می كنند و از همین طریق با توجه به یگانه محض، به خود می آیند.

    دانشمند جلیل‌القدر حجة‌الاسلام والمسلمین آقای فاطمی نیا«حفظه‌الله‌تعالی» نقل می كردند؛ یكی از این صوفی‌هایی كه گاهی كارهای عجیب و غریبی می كرد، در یكی از اساتید به اذن خودِ آن استاد، تصرّف كرده بود؛ به این نحو كه این استادِ هشتادساله را به دوران چهارسالگی برده بود. این كار، خیلی عظیم است كه «خود» آدم را یك‌مرتبه از هشتاد سالگی بِكَنَند و ببرند تا جایی که چهارسالگی خود را احساس کند -چون باید او را از قید زمان آزاد کند- به تعبیر قرآن دربارة جادوگران فرعون، این كار سحر عظیم است. این صوفی همین اندازه خوش بود كه می توانست چنین كاری بكند ولی ارتباط با اَحَد را نمی خواست. یعنی یگانگی خود را به یگانه محض وصل نمی كرد. بلكه نظر به غیر داشت، توانِ نفس خود را در جهت جلب نظر غیر به‌كار برده بود، وقتی پس از مدتی این صوفی مرده بود، او را در برزخ می‌بینند که تمام اطراف او را ظلمت فرا گرفته و هیچ نوری ندارد، و آشفته و ژولیده به سر خود می زند و می گوید قیامت كجاست؟! قیامت كجاست؟! یعنی افق روحش نمی تواند قیامت را ببیند. كسی كه خدا ندارد و جهت روح را از کثرت به سوی اَحد نینداخته، در خود گمشده است روحش سیر ندارد، و هیچ چیزی را نمی بیند، خودش را هم نمی بیند. در این دنیا هم كه بود خودش را نمی دید.(137) سیر و حركت و رؤیت روح، راه و رسم خاص خودش را دارد كه باید متوجه آن شد.
    علماء و عرفای بزرگ در نشان‌دادن راهِ عبور از کثرت به سوی اَحد، نمونه‌های عینی خوبی هستند. مطالعه زندگی نامه اهل توحید، راه توحیدی‌شدن را نشان می‌دهد و آدم را توحیدی می كند. از جمله این بزرگان آیت الله انصاری همدانی«(ره)» هستند. ایشان یک انسان موحد بوده و در دنیا فقط خدا را می خواسته و دیگر هیچ. از قول فرزندشان نقل می كنند كه یكی از كسانی كه به ایشان اظهار ارادت می كرد و حتی زحمتی هم كشیده بود، یك روز با یك كتاب بزرگ خدمت ایشان آمد و گفت می خواهم به شما دو علم یاد بدهم، یكی «طی الارض» و دیگری «جَفْر». علم جفر علمی است كه شما می توانید از طریق آن، آینده تان را پیش بینی كنید. ایشان گفته بودند: من به این‌ها احتیاجی ندارم و نمی خواهم. او گفته بود: آقا، من در رابطه با این‌ها بسیار زحمت كشیده ام و حالا می خواهم به شما یاد بدهم. ایشان باز گفته بودند: من نمی خواهم.

    او پرسیده بود چرا نمی خواهید؟ ایشان گفته بودند كسی كه خدا را دارد این علوم را می خواهد چكار من از طریق توحید به بهتر از این‌ها دست می‌یابم.(138) البته فرق است بین كسی كه به دنبال به‌دست آوردن طی الارض است با بزرگانی كه طی الارض برای آن‌ها پیش می آید بدون آن‌که خودشان به دنبال آن باشند. خداوند گاهی به مردان الهی بر اساس مصلحتی، بدون این‌كه خودشان بخواهند، بطور ناخودآگاه این فیض را می دهد. مردان الهی خواست خود را منطبق با خواست خدا می كنند، خدا خواسته است كه انسان با پاهایش و یا با استفاده از ابزارها در روی زمین جابجا شود، حالا انسانِ الهی چون خدا را می خواهد خواست خدا را جایگزین خواست خود می كند تا خدا طلب شده باشد. به قول یكی از عرفاء گفته بود من كرامت می خواهم چكار؟ من كریم دارم. كسی كه «كریم» دارد، كرامت نمی خواهد، باید مثل آیت‌الله انصاری همدانی فقط طالب خدا بود هرچه بادا، باد.
    به گفتة خواجه عبدالله انصاری در مناجات نامه:

    آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
    فرزند و عیال و خانمان را چه کند
    دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
    دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
    الهی به تو آشنا شدم، از خلق جدا شدم و در هر دو جهان شیدا شدم، نهان بودم، پیدا شدم.(139)
    زیرا؛
    هر كه در خانه اش صنم دارد
    گر نیاید برون چه غم دارد؟
    آیت‌الله انصاری«(ره)» حتی یك قدم از خانه انس با خدا پا را بیرون نمی گذارد، چون با اَحد به‌سر می برد، می بیند چقدر سرمایه خوبی در خودش پیدا شده، یعنی در واقع خود واقعی اش به‌دستش آمده است. گفت:
    آن‌کس که تو را بیند و خندان نشود
    وز حیرت تو گشاده دندان نشود
    چندان که بود هزار چندان نشود
    جز کاهگل و کلوخ رندان نشود





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  4. Top | #93

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض








    خودی كه باید باشد


    ما باید اولاً؛ دستگاه نظری و عقیدتی و ثانیاً؛ دستگاه عملی به خود آمدن را در زندگی خود بیابیم و آن را در زندگی خود پیاده كنیم. آن دستگاه هم باید دستگاه آشتی با خدا باشد. اگر طبق این دستگاه عمل كردیم إن‌شاءالله خود را به‌دست می آوریم. ما عموماً «بی‌خود» شده ایم و خودمان برای خودمان گمشده است، در نتیجه «ناخود» و «بی‌خود» شده ایم. چیز دیگر و كس دیگری را «خود» گرفته ایم. و به همین جهت هم از دست خودِ دروغینی که به جای خودِ راستین گرفته‌ایم، خسته ایم و دل به غیر بسته ایم، که متأسفانه آن غیر هم خودِ راستین‌مان نیست. در بحث‌های گذشته عرض شد آن وقتی خود واقعی‌مان را می‌یابیم که بفهمیم چه خودهایی، خود واقعی‌مان نیستند. حواس خودت را جمع كن خیلی از خودهای دروغین ادعا دارند ما «خودت» هستیم، نباید فریب این‌ها را بخوری. شما تا متوجه تصورهای وَهمی از خودِ دروغین خود نشوید مطمئن باشید هر چقدر تلاش کنید بیشتر از مقصد دور می‌شوید. مولوی در رابطه با فاصله‌گرفتن از خودهای وَهمی می‌گوید:
    در زمین دیگران خانه مکن
    کار خود کن کار بیگانه مکن
    کیست بیگانه، تن خاکی تو
    کز برای اوست غمناکی تو
    وقتی خودهای دروغین را در چهره‌های مختلف شناختی و با فاصله‌گرفتن از آن‌ها، خود حقیقی را یافتی، دریچه های حقیقت به رویتان گشوده می شود و خود را عین ارتباط با خدا می‌یابی. خوشا به حال آنان كه با رفع حجاب‌های مَن‌های دروغین، به این مقام رسیدند كه می توانند با تمام باور بگویند: «خدایا من فقط هستم»، آن هستی ای كه تو داده ای و همواره متصل به حقیقتِ هستی تو است. معنای این حرف را خود خداوند با لطف خودش باید به ما بفهماند .
    در بحث‌های گذشته روشن شد؛ این «مَن» كه فقط هستم، نه مرد است و نه زن. مرد بودن و زن بودن نسبت است، یعنی مَن نسبت به آن زن، مرد هستم، و او نسبت به من ، زن است. یعنی شکل و ترکیب گوشت‌های بدن من با گوشت‌های بدن او تفاوت دارد، و بدن گوشتی هم كه ربطی به حقیقت من ندارد. نسبت‌ها كه حقیقت ندارند. مثلاً می گویند این ماشین مدل 86 است چون سپرش از این طرف خم شده است و آن ماشین مدل 87 است چون سپرش به شكل دیگری خم شده است. و لذا این ماشین مهم‌تر از آن ماشین است و بعد پُز می دهند كه پس من مهم‌تر هستم چون ماشین من مدل 87 است. حالا سؤال این است كه این مهم‌تربودن را از كجای یك تكه آهن پیدا كردی؟ مگر چه فرقی می كند كه این تكه آهن از این طرف كج شود یا ازآن طرف؟ ممكن است بگویند چون چراغ‌های این یكی شكل دیگری است پس ماشین مدل 87 مهم‌تر است. حالا اگر چراغ‌های ماشین مدل 87 در سال 85 ساخته شده بود، كدام مهم‌تر بود؟ مسائلی مثل مدل ماشین و سایر مدّها همه و همه مسئله نسبت‌ها است. اگر انسان متوجه این نسبت‌ها نشود و این‌ها را حقیقت بپندارد، «غیر خود» را به جای «خود» نشانده و از «خود» غافل شده است. مثلاً بالا‌بودنِ سقف و پایین‌بودن کف این اطاق، یك نسبت است. این سقف، نسبت به شما بالا است ولی اگر رفتید روی سقف ایستادید، همان سقف نسبت به شما پایین است. لذا این سقف فعلاً نمی تواند قیافه بگیرد و بگوید من بالا هستم، یا بگوید من پائین هستم، فقط می تواند بگوید من یك نوع وجود هستم و بالا و پائین‌بودن، «نسبت» است و نسبت‌ها به خودی خود حقیقت ندارند.
    این را بدانید تنها رابطه حقیقی كه هست، رابطه من است و خدا، كه او ربّ من است و من عبد او، و بقیه چیزهایی که در رابطه با من هست، همه نسبت‌اند و حقیقت و اصالت ندارد، هرچند بعضی از نسبت‌ها مفیدند و بعضی مضرّ، ولی اگر آن‌ها را حقیقت گرفتید همه آن‌ها مضرّ می شود. مثل وقتی است كه بازی را به عنوان بازی بنگریم با وقتی بازی را به عنوان كار جدی بنگریم، در حالت دوم دیگر بازی از بازی‌بودن هم می افتد. شما باید كم‌كم به این‌جا برسید كه فقط هستید، بقیه اش نسبت است. و بعد که متوجه شدید فقط هستید، متوجه خواهید شد «هستِ» شما لطف خداست. یعنی این «هست» را خداوند به شما داده است و حقیقتش همان عین ربط به حق است.(140) و برای نجات از نسبت‌های وَهمی باید از طریق بندگی خدا هست خود را همواره متصل به خدا نگهداشت.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. Top | #94

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    هم خود بودن، هم خود شدن

    اگر مباحثی را که در جلسات گذشته به لطف خدا طرح شد با دقت در جان و روان خود دنبال بفرمایید و برسید به این‌كه خداوند، هستی شما را به شما داده است و معنی بودنتان چیزی جز این نیست، آن وقت درس بعدی شروع می شود كه حالا از مسیر همین «بودنتان» کمال خود را دنبال کنید و «بشوید» آنچه باید بشوید. هركس بخواهد خودش را در حقیقتِ خود بازیابد، باید بعد از این‌كه خود را یافت آن را در مسیر تکاملی مخصوص به خودش قرار دهد تا «خودِ خودش» بشود، نه این‌كه «خودِ دیگران» بشود. چرا كه دیگران نسبت به او بیگانه اند و این نکتة ظریفی است که انسان از طریق خودش صعودش را شروع کند. این همان مطلبی است که می‌گویند: «در زمین دیگران خانه مکن».
    باید هم «خود بود» و هم « خود شد» و از دریچه «خود» به كمال رسید. «خودِ» من غیر از «خودِ» شماست و لذا سیرِ خودِ من به سوی كمال، غیراز سیرِ خود شماست به سوی کمال مربوط به شما. چون استعدادهای من غیر از استعدادهای شماست، من باید استعدادهای خود را كامل كنم، شما هم باید استعدادهای خودتان را كامل كنید. در همین رابطه فرموده‌اند: «الطّرق إلَی اللهِ بِعَددِ اَنْفاسِ الْخلائق»(141) راه‌های رسیدن به خدا به تعداد افراد است. پس من برای رسیدن به خدا نباید آرزوی داشتن هوش شما را داشته باشم، بلکه باید در استعدادهای خود كامل شوم و همانی را که دارم رشد دهم، وگرنه از خود به ناخود رفته‌ام. گفت:
    چشم خود بگذاشت چشم او گزید
    هوش خود بگذاشت قول او شنید
    چشم چون نرگس فرو بندی که چی؟
    که عصایم کش که کورم ای اخی؟
    هركس از دریچه خود و با صعود خود از همان دریچه، به جائی می رسد، آرزوهای دنیائی و نظر به آنچه در دست بقیه است، مانع «سیر در خود» است. به همین جهت رسول خدا(ص) می‌فرمایند: «عَلیکَ بِالْیأسِ مِمّا فِی اَیدی النّاسِ فَإنَّهُ الْغِنی الْحاظر»(142) بر تو است که به آنچه در دست بقیه مردم است نظر نداشته باشی که این بی‌نیازی واقعی است. نظر به آنچه مربوط به دیگران است، باعث رهاكردن خود در وَهْم و خیال، و عامل بیگانه‌شدن از خود می گردد.
    حال اگر بخواهید «خود باشید» و «خود شوید» و به عبارت دیگر در خودتان سیر كنید، لازم است به این نكته دقت شود كه «خودتان» فقط از خدا هستید و اصل و مقصد شما خدا است. پس باید به خدا که اصل شما است نزدیك باشید تا به کمال واقعی خودتان نزدیک شوید، و در صورتی كه به غیر خدا نظر داشته باشید و بخواهید به آن نزدیك شوید «غیر خودتان» می شوید.











    امضاء
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  6. Top | #95

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    چگونگی ظهور خداوند


    عرض شد كه خدا در همه هستی حضور دارد، اما باید متوجه بود كه «حضور» خدا با «ظهور» او متفاوت است. حضور خدا در همه هستی كامل است - مثل «من» در «تن» كه همه جای «بدن» به صورت کامل و تمام حاضر است- اما ظهور خدا به تجلی اسماء و صفات اوست که به صورت مخلوقات ظاهر می‌گردد و این نكته بسیار مهمی است. و اگر کسی متوجه تفاوت «حضور» خداوند با «ظهور» او نشود در سیر به سوی وحدت و اُنس با خدا با مشکل روبه‌رو می‌شود.
    «منِ» انسان در «تن» او حضور کامل و تمام دارد، اما در چشم او با قوه‌ی بینایی و در گوش او با قوه‌ی شنوایی «ظهور» می‌كند و لذا درست است که شما می‌گوئید من دیدم و یا من شنیدم، امّا این دیدن و شنیدن با ظهور قوه‌ی بینایی و شنوایی نفس شما صورت گرفت و نه با خودِ نفس. خداوند در همه هستی «حضور» مطلق دارد اما با مخلوقات خودش از طریق تجلی اسماء و صفات الهی، «ظهور» می‌كند، به طوری که هر مخلوقی جلوه‌ای از ظهور اسمی از اسماء خداوند است. اگر خداوند در عالم ملكوت ظهور كند، عالم ملكوت پدید می‌آید، و اگر در عالم ماده ظهور كند همین دنیا پدید می‌آید، اما حضور خدا به خود اوست، و به خودی خود در همه‌ی هستی حاضر است، ولی ظهورش به اسماء و صفات اوست. مثل منِ انسان که حضورش در بدن به خودش است ولی ظهورش به قوای اوست. مثل منِ انسان که در اعضاء ظاهر می‌شود.
    اگر «قلب» انسان، دارای ملکه‌ی انصراف از غیر خدا شود هر ظهوری و هر مخلوقی او را متوجه حضور حق می‌كند. و دیگر در مخلوقات متوقف نمی‌شود. بلكه در هر حال متوجه حضور حق می‌گردد و از طریق این ظهور به حضور مطلق او منتقل می‌گردد و معنی حضور «قلب» هم همین است. گفت:
    به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
    به دریا بنگرم دریا ته وینم
    به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
    نشان از قامت رعنا ته وینم
    این عشق به عالم به جهت آن نیست که می‌داند همة عالم از خدا است، به جهت آن است که در همة عالم جلوات و اسماء الهی را می‌بیند و نیز فرمود:
    چند گاهش گام آهو در خور است
    بعد از آن خود نافِ آهو رهبرست
    چون‌که شکر گام کرد و ره بُرید
    لاجرم زان گام در کامی رسید
    اگر انسان، رفیقش را بسیار دوست داشته باشد و رفیق او یك ساختمانی را ساخته باشد، هر گاه كه به آن ساختمان می‌رسد به یاد رفیقش می‌افتد. انسان هم اگر از غیر خدا منصرف شود، هر گاه با ظهورات حق روبه‌رو می‌شود متوجه حضور حق می‌گردد. اصلاً ظهور دیگری نمی‌بیند و فقط حضور حق را درك می‌كند! و عرفا از آن كسانی هستند كه از جلوه حق، حق را می‌بینند، تا جایی كه جلوه را در حق می‌بینند، نه حق را در جلوه؛ زیرا همچنان كه عرض شد خداوند از مخلوقاتش در همان صحنه‌ای که مخلوق حاضر است، حاضرتر است، و چشم بینا، کسی را که حاضرتر است می‌بیند. قرآن در این رابطه می‌فرماید: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنكُمْ وَلَكِن لَّا تُبْصِرُونَ»(122) ما به آن فردی که در حال احتضار است از شما نزدیک‌تریم اما شما نمی‌بینید. و یا می‌فرماید: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»(123) ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم.
    كسی كه می‌خواهد به مقامی برسد که در آن مقام، عالم کثرت را آینه‌ی نمایش جمال حق ببیند ابتدا باید «عقل» خود را نسبت به حضور و ظهور خداوند مطمئن کند و سپس با انصراف از عالم کثرت، قلب را متوجه حق نماید. در ابتدا باید كاملاً از نظر عقلی و برهانی به وجود و نقش فعّال حق و حقیقت در عالم مطمئن شود و سپس با تزکیه و اصلاح نفس و فاصله گرفتن از بازی‌های خیال، تمام سعی خود را بكند تا به حق نزدیك گردد، به‌خصوص در دوره جوانی باید تصمیمی جدی بگیرد كه به دنبال حق باشد و بخواهد با توجه به ظهورات اسماء الهی به حضور حق برسد. ابتدا باید آن جوان عزیز خوب فكر كند. خوب مطالعه كند و خوب خلوتِ عبادت داشته باشد. كسی كه نتواند با خودش خلوت كند و از طریق خود به سوی حق نظر کند، نمی‌تواند به جایی برسد. معمولاً آن‌هایی كه خودشان را به غیر خدا، مشغول كرده‌اند از تنها بودن وحشت دارند و نمی‌توانند آن را تحمل كنند. گفت:
    ساعتی خالی بمانی تو ز خلق
    در غم و اندیشه مانی تا به حلق
    انسان باید پس از اطمینان عقل به حضور خدا و توجه به تجلی اسماء و صفات الهی در عالم، كم‌كم از غیر خدا انصراف پیدا كند و با «خود»ش باشد، آن هم با خودی که نظر به حق دارد. البته به حكم وظیفه باید با دیگران هم ارتباط برقرار كند اما باید مراقب باشد كه این ارتباط همانند ارتباطی باشد كه انبیاء(ع)با مردم برقرار می‌كردند. امیرالمؤمنین(ع) در جبهه جنگ خطاب به كفار می‌گویند: اگر ذوق شهادت نبود هرگز نمی‌خواستم شما را نگاه كنم! در راستای خلوت با خدا، پیامبر(ص) چندین سال در غار حراء با خدا بودند و بس، و به آن نتیجه‌های فوق‌العاده رسیدند.
    پس كسی كه می‌خواهد خدا را بیابد باید سعی كند كه غیر خدا او را نرباید! و در تمام مراحل زندگی تنها دغدغه او جلب نظر و رضایت خدا باشد، نه جلب نظر این و آن!
    در پایان جهت روشن شدن برکات بحث خودشناسی و این که حضور نفس در بدن به جهت مجردبودن آن، حضوری کامل و تمام است و بدن مانع حضور نفس در بدن نیست، و این که هر موجود مجردی به اندازه درجة تجردش حضور کامل و تمام دارد، لازم است تفاوت حضور حق در هستی را با حضور امام زمان(عج) در هستی روشن کنیم. آری امام زمان(عج) به‌عنوان واسطه‌ی فیضِ عالم که فوق ملائکه می‌باشند، در همه عالمِ هستی حاضرند، اما فرق حضور امام(ع) با حضور خدا در این‌جاست كه خدا به خدایی خود حاضر است ولی امام(عج) علاوه بر این که مخلوقی هستند که مجردند، به عنوان «انسان كامل» در عالم حاضرند، و از طرف خداوند در راستای به کمال رسیدن انسانیتِ انسان‌ها، به آن‌ها مدد می‌كنند. و لذا هر انسانی كه طالب انسانیت است باید دست به دامن امام زمان(عج) که عین‌ا‌لإنسان می‌باشند بزند.
    مَثَل امام زمان(عج) در هستی، مَثَل «من» انسان است در «تن» انسان. که البته جا دارد برای پیگیری این موضوع به مباحثی که در این رابطه مطرح شده است رجوع فرمائید.(124)
    إن‌شاءالله خداوند با لطف و كرم خود به ما كمك كند تا بتوانیم از طریق توجه «قلبی» به او، متوجه حضور همه جانبة او شویم و از اشراقات الطاف او كه از دریچة وجود مقدس انسان كامل(عج) بر انسان‌ها تجلی می‌کند، محروم نگردیم.
    «والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»



    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. Top | #96

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    جلسه نهم - نفس و پراكندگی آن

    بسم الله الرّحمن الرّحیم

    معنی خودْ گم‌کردن


    از جمله مسائلی كه در متون دینی آمده است و اگر خودمان هم بیندیشیم می توانیم آن را تصدیق كنیم، این است كه انسان بعضی مواقع خودش را فراموش و گم می كند.(125) حال سؤال این است که اگر انسان خودش را گم و فراموش كرد چه می شود، و چگونه انسان خود را گم می كند؟ مسئله‌ای كه باید خیلی خوب برای هرکس روشن شود چگونگی گم‌شدن انسان در خودش است. مثلاً اگر كسی خیالاتی شد و خودش را در خیالات رها كرد و در وَهمیّات و در ناكجاآبادها، پخش و پراكنده نمود، به طوری كه دیگر خود ثابتی از او باقی نماند، عملاً خود را گم کرده است. این آدم هرچه تلاش كند تا خود را نظاره كند چیزهای دیگری را جای خود می‌نگرد چون خودِ خود را در وَهمیات و خیالاتِ پراكنده گم كرده است.
    به عنوان مثال اگر شما بخواهید در یك بیابان پر از ریگ، به همه ریگ‌ها توجه كنید و برآنها متمركز شوید، به هر ریگی كه نگاه كنید، ریگ‌های دیگری هم هست كه باید به آن‌ها توجه كنید. بنابراین اگر بخواهید ذهنتان را به همه ریگ‌ها مشغول كنید، یك ذهن غیر متمركز خواهید داشت، به دلیل این‌كه موضوعی كه به آن نظر می كنید یك موضوع پراكنده است. ریگ‌های پراکندة بیابان، یك چیز یگانه نیست، بلكه چیزهاست، و لذا نمی تواند به روح شما تمركز دهد. البته یك وقت به رنگ مشترك بین ریگ‌ها توجه می كنید كه در واقع به ریگ‌ها توجه نكرده اید و رنگ مشترك آن‌ها، واقعیت قابل تمركزی است ولی در صورت توجه به كثرت و تعدّدِ ریگ‌ها، شما نمی توانید هیچ تمركزی داشته باشید. همین كه می خواهید به این ریگ توجه كنید می بینید آن یكی هم هست، وقتی به آن یكی خواستید نظر كنید و دل بسپارید می بینید دیگری هم هست و همین‌طور...، در نتیجه شما غیر متمركز می شوید.
    حال اگر كسی خواست نظر خود را به موجودات کثیر دنیا بیندازد، قلب و روان او غیرمتمركز خواهد شد، به چنین فردی می‌گوییم انسانی که پخش و پراكنده شده -چون خودش را در پراكنده‌ها پخش و پراكنده کرده است- نمی تواند به خود آید، چون خودی برایش نمانده كه بخواهد به آن رجوع کند، همة این اشکال‌ها به جهت آن است که چیزِ مورد نظرش، چیزِ پراكنده ای است و لذا موجودیت واقعی و حقیقی خود را به عنوان یک منِ واحد، نمی‌یابد. این حالت که نمی‌داند خود را چه بداند و خود او چیست، معنای گم‌كردن خود است که به اصطلاح گفته می‌شود طرف خویشتن خویش را نمی تواند باز یابد، حتی نمی‌داند بالاخره خود را همان حقوق دریافتی‌اش بداند، یا زور بازویش و یا آخرین لباسش که خریده است! با روبه‌روشدن با هر صحنه‌ای خود را آن می‌داند. همة این‌ها به جهت آن است که وقتی انسان مقصد و قبله جانش صرف موجودات پراكنده شد، در همان‌ها پراکنده می‌شود و لذا نمی تواند به خود آید تا با خود به‌سر برد و با خودش در عالمِ پراکنده سیر کند. حال انسانی كه توان به خودآمدن ندارد و خودش را در قبله‌های پراکنده گم كرد، همین حالتِ «به خود نیامدن» و در پراکنده‌ها، پراکنده‌بودن، سرمایه اش می‌شود. این آدم دیگر هیچ چیز را نمی تواند درست ببیند چون خود واقعی‌اش را که باید از منظر آن، بقیة عالم را بنگرد، از دست داده است. گفت:
    نیستش درد فراغ و وصل هیچ
    بند فرع است و نجوید اصل هیچ
    احمق است و مرده ما و منی
    کز غم فرعش مجال وصل نی
    انسان گمشده، انسان معكوس!
    از آن‌جا كه انسان همه چیز را از زاویه خودش می بیند؛ اگر زاویة نگاهش خودخواهانه باشد همه چیز را از همان زاویة خودخواهانه‌اش می بیند. به عنوان مثال در دوران كودكی وقتی می خواهد با كسی رفیق شود حساب می كند اگر با همدیگر دعوایشان شد آیا می تواند او را کتک بزند یا نه، در صورتی با او رفیق می شود كه زورش به او برسد، چنین آدمی حتی رفاقتش با دیگران از زاویه كبر و خودخواهی شروع می شود. این صفت شاید برای دوران كودكی بد محسوب نشود و محسوس هم نباشد اما در هر حال صفت خوبی نیست. اگر كسی بخواهد به چنین انسانی کمک کند، باید زاویة دید او را اصلاح کند تا در انتخاب‌هایش از زاویة دید دیگری عمل نماید. به هر حال هر انسانی از زاویه دید خودش نه‌تنها دوستش را بلکه همه‌چیزش را انتخاب می كند. حالا سؤال این است که از زاویة دید كدام خود؟ «خودِ متكبّر» یا «خودِ متعالی»؟ اگر خود من نسبت به گذشته‌ام عوض شود، ملاكی كه بر اساس آن خودْ دوستانم را انتخاب می كردم، عوض می شود. اگر خود من، خودی باشد که علم‌جویی را بُعدی از خود می‌داند، دوستانی را در راستای همین خود انتخاب می‌کنم، و همین طور اگر خود من، خود متكبر باشد باز انتخاب‌های من بر همان اساس است.
    آری! هركس به هرچه نگاه كند از زاویه خود نگاه می كند. حالا یا خودش یك خود دروغین و وَهْمی است که نتیجتاً به هرچیزی از جنبة دروغین آن چیز نگاه می‌کند، و لذا به‌جای آن‌که دنیا را محل گذر به سوی قیامت ببیند، به عنوان مقصد و هدف می‌بیند، و یا بر عکس؛ خودش یک خود راستین و آزادشده از اهداف پراکنده است، در نتیجه همه‌‌چیز را از زاویة خودِ راستین می‌بیند، یعنی جنبة راستین عالم را می بیند، نه جنبه های دروغین و وَهمی عالم را و چنین آدمی از جنبه‌های «شرَّ ما خَلَقَ» رها شده است.(126) مثلاً می‌شود به یك پرتقال از زاویه‌های مختلف نگاه کرد. یك وقت كسی به میوه‌فروش می گوید پرتقالی می خواهم كه مهمان‌ها بگویند پرتقال خوبی است، برای خودش فرقی نمی كند که پرتقال خوب باشد یا بد باشد، خوب و بدبودن پرتقال بر اساس نظر مهمان‌ها برایش مطرح است. این نگاه، نگاهی است كه در حقیقت به خودِ پرتقال نگاه نمی كند و سعی نمی‌کند با خودِ پرتقال روبه‌رو شود، بلكه به جنبه غیر واقعی پرتقال -که همان نظر میهمانان است- می نگرد. نگاه دیگر به پرتقال‌ها این است كه آیا این پرتقال آب دار و خوشمزه است، یا بی‌آب و بد مزّه؟ حالا خودتان مقایسه كنید كدام یك از این دو نگاه، نگاه به پرتقال از زاویه دروغ آن است و كدام نگاه، نگاه به پرتقال از زاویة راستین آن است؟ كدام نگاه جنبه واقعی موضوع را می بیند و كدام نگاه جنبه غیر واقعی آن را؟ یا مثلاً؛ كسی لباسی را می پوشد كه هم تمیز و مرتّب باشد و هم در زمستان، او را گرم كند، اما اگر کسی بگوید این لباس فقط گرم باشد كافی است، حالا اگر كثیف و نامرتب هم بود اشكالی ندارد. و یا برعکس؛ کسی بگوید: همین‌كه این لباس زیبا و مرتب است برای من كافی است، حالا در سرما هم كمكم نكرد اشكالی ندارد. در این مثال، سه نوع نگاه به لباس داریم. نگاه سوم، نگاه آدم خیالاتی و تجمّلی است كه اصلاً كاری به واقعیت ندارد. نگاه دوم، نگاه آدم بدسلیقه است كه وارستگی و آراستگی روحی ندارد و لذا پس از مدتی نه‌تنها از لباسش خسته می شود بلکه از زندگی هم خسته می‌شود، چون او توجه ندارد كه لباس تمیز و مرتّب علاوه بر آن‌که موجب پوشش بدن است، غذای روح هم هست. و اما نگاه اول نگاهی است كه از زاویه‌ای صحیح با موضوعِ لباس برخورد می كند چون به جهت گم‌نکردن خود در اهداف پراکنده، زوایای نگاهش به موضوعات صحیح و راستین است.
    آنچه عرض کردم مثال بود و ممکن است قابل مناقشه هم باشد، اما حرف اصلی ما یك كلمه بیشتر نیست و آن این‌كه اگر انسان خود را گم كرد، هیچ چیز را درست نمی بیند و آن وجهی از مخلوقات را می بیند که در اصل، «چیز» نیستند، بلكه جنبة «نه‌چیزِ» مخلوقات است. لباسی كه فقط برای پُز است، حقیقت لباس نیست. قدیمی ها ضرب‌المثل خوبی می زدند می گفتند: «آفتابه و لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی». یعنی گاهی اصل موضوع گم می شود. آفتابه و لگن برای این بود كه وقتی میهمان شام یا ناهار خورد آن ها را بیاورند تا دست‌هایش را بشوید، حالا هنوز غذا نخورده، هفت دست آفتابه و لگن بیاورند و دائم به میهمان بگویند دست‌هایتان را بشویید. یعنی موضوع اصلی گم شده و موضوع فرعی جایگزین آن شده است.



    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  8. Top | #97

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    گمشدة ما چیست؟

    حضرت علی (ع) می فرماید: «عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ اَضَلَّ نَفْسَهُ فَلا یَطْلُبُها»(127) در شگفتم از كسی كه با تلاش فراوان گمشده اش را می جوید در حالی كه خود را گم كرده و در جستجوی آن نیست.
    عجیب است كه انسان چیزی را گم می كند و در همه جا به دنبال آن می گردد، ولی خودش را كه گم می كند و اصلاً دنبال خودش نمی گردد. شاید هنوز برای عزیزان درست روشن نشده است كه انسان چگونه خودش را گم می كند، مگر می شود كسی خودش را گم كند؟ اگر نظرتان باشد در اول همین سلسله بحث‌ها داستانی را عرض کردم که دو نفر در شهری به ایستگاه قطار رفتند برای این‌كه بلیطی تهیه كنند، رفتند بلیطی خریدند، كمی صبر كردند دیدند قطار نیامد و كمی طول كشید، گفتند می رویم داخل كافه می نشینیم و یك چائی می خوریم تا قطار بیاید. وقتی مشغول حرف زدن شدند ناگهان یكی از آن دو به دیگری گفت: برویم ببینیم قطار نرفته باشد؟! وقتی رفتند و در مورد قطاری که باید سوار می‌شدند سئوال كردند، به آن‌ها گفته شد كه قطار شما نیم ساعت است كه رفته است. پرسیدند حالا چكار كنیم؟ گفتند اینجا هر ساعت یك قطار می آید. دوباره بلیطی خریدند، یك مقدار كه ایستادند خسته شدند، گفتند می رویم دم در كافه می نشینیم تا قطار بیاید. نشستند و شروع به حرف زدن كردند. دوباره وقتی آمدند دیدند قطار ربع ساعت است كه رفته است. پرسیدند حالا چكار كنیم؟ گفتند قطار بعدی سه ربع ساعت دیگر می آید. دوباره بلیط خریدند، و حالا باید بیشتر از قبل یعنی سه ربع ساعت بایستند. كمی ایستادند و خسته شدند و گفتند این دفعه می رویم دم در كافه می نشینیم و خیلی حواسمان را جمع می‌کنیم که سر وقت بیاییم در ایستگاه، دوباره سرشان به حرف زدن گرم شد كه یكدفعه یكی از آن‌ها گفت انگار الان وقت حركت قطار است، دویدند به طرف ایستگاه پرسیدند كدام قطار را باید سوار شویم؟ گفته شد: آن سیاهی كه آن دور دارد می رود قطار شماست كه رفت، باز مسئله تكرار شد، دوباره بلیط خریدند، باز مدتی در ایستگاه معطّل شدند، خسته شدند، به كافه رفتند، بیشتر مواظب بودند كه وقت نگذرد، بالاخره سرگرم صحبت شدند، یك‌مرتبه به هوش آمدند، دویدند به طرف ایستگاه گفتند قطار ما كو؟ به آنها گفته شد: این قطاری كه دارد می رود قطار شماست. یكی از آن‌ها پرید و میله های عقب قطار را گرفت و سوار شد و رفت. آن یكی كه جا مانده بود در حالی كه ساك‌هایش در دستش بود شروع به خندیدن كرد، در حدی كه از خنده نمی توانست خود را كنترل كند. پرسیدند چه شده است؟! گفت من مسافرم و دوستم به بدرقه من آمده بود، حالا او با قطار رفت و من اینجا هستم. این مثال را به طور مختصر دوباره تکرار کردم، چون می‌خواستم عرض کنم چطور بعضی مواقع موضوع اصلی گم می‌شود. او بدرقه كننده بود و این مسافر به سوی مقصدی که در نظر داشت. حالا او با قطار كجا می رود؟! موضوع گم شد. یعنی اصلاً یادش رفت كه بدرقه كننده است، جای خودش را گم کرد.
    آدم‌ها خیلی گم می شوند و ملاحظه کردید چقدر خنده دار است كه آدم خودش را گم كند، ولی چون در زندگی ما گم‌کردنِ خود عادی شده دیگر خنده دار نمی‌نماید. خیلی عجیب است كه آدم یك مرتبه یادش می رود چه كسی است. باید یك بیدارباشی به خودمان بدهیم تازه وقتی إن‌شاءالله بیدار شدیم می‌بینیم اکثر آدم‌ها خودشان را گم كرده اند و به زبان حال هر کدام می گویند: «ای عجبا من چه منم؟!» دلیلش هم این است كه مگر چند درصد آدم‌ها نشستند و فكر كردند خودشان كیستند؟ چون با این سؤال به طور جدّی برخورد نمی‌کنند، اكثراً خود را گم كرده اند و اصلاً فكر نكرده‌اند كه خود را گم کرده‌اند، زیرا گم‌کردن خود را هم گم کرده‌اند. و واقعاً این یك مشكل اساسی در دوران جدید است.
    خودْ گم‌كردن انواع و اقسام دارد. به این مثال باز عنایت فرمایید تا معنی خودگم‌کردن خوب روشن شود. می گویند: «شخصی خرش را گم كرده بود. آمد و به رفیقش گفت: بیا به كمك هم بگردیم خر را پیدا كنیم. شروع كردند از این كوچه، به آن كوچه، از این باغ، به آن باغ، تا عصر آن روز همچنان می گشتند تا نهایتاً خر را پیدا كردند. وقتی در حال برگشتن به سوی خانه شان بودند، صاحب خر به رفیقش گفت افسار خر را بگیر تا من یك سری هم به این كوچه بزنم. رفیقش گفت: برای چی؟!! گفت: «می خواهم ببینم خرم داخل این كوچه نیست؟» رفیقش گفت: «مگر خرت را پیدا نكردی؟!» گفت: «حالا احتیاطاً یك سری می زنم!». درست است او خرش را پیدا كرده است ولی یادش رفته چرا صبح تا حالا می گشته، معنی گشتن صبح تا حالا را برای خودش فراموش كرده است. رفیقش به او گفت: «ای آدم بنا بود بروی خرت را پیدا كنی، نه این‌كه «خرپیداكردن» شخصیت تو بشود. بنا بود خر خودت را كه پیدا كردی، دیگر خر خود را داشته باشی، نه این‌كه «دنبالِ خرگشتن را یک زندگی به حساب آوری». این یک معنی روشنِ خودگم‌کردن است و عین غفلت از مقصد و هدف اصلی که باید دنبال شود



    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. Top | #98

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    معنی بی‌هویتی


    نتیجة بحث این‌ شد كه ای انسان‌! وقتی فهمیدی خود را در روزمرّگی‌ها گم کرده‌ای و در نتیجه بی«خود» شده ای، بگرد و «خودِ» حقیقی خود را پیدا كن، وقتی خود حقیقی‌ات را یافتی آن را سکوی حرکت و پرواز خود قرار بده. نه این‌كه به اسم «خودپیداكردن» و با ادای خودپیداکردن «خودپیداکردن» را سرمایة زندگی کنی و همین‌طور خود را بازی دهی، وگرنه با این‌كه خود را یافته ای، چون زندگی را براساس شرایط جدید شروع نمی‌کنی، هنوز بی«خود» هستی، چون هنوز به «خودِ حقیقی» نظر نداری. به جای این‌كه خرش را پیدا كند و برود زندگی خود را ادامه دهد، خرپیداكردن زندگی‌اش می‌شود. یعنی معنی خودش فراموشش شده و خود را گم كرده و در این نوع زندگی سرگردان، و با ادای پیداکردن خود، زندگی را تمام می‌کند.
    به گفتة مولوی؛ سلیمانِ جان به بلقیسِ گم‌شده در تخت و بارگاه، خطاب می‌کند:
    ملک را بگذار بلقیس، از نخست
    چون مرا یابی همه ملک آن توست
    خود بدانی چون برِ من آمدی
    که تو بی‌ من نقش گرمابه بدی
    چون انسان بدون ارتباط با فطرت الهی که پیامبران، تجلی بیرونی آن هستند، مثل تصویرهای کشیده‌شده بر دیوارهای گرمابه‌ها، هیچ هویتی ندارد.
    ای تو در پیکار خود را باخته
    دیگران را تو ز خود نشناخته
    وقتی انسان از خود بی‌خود شد و از اصالت شخصیت در آمد، زندگی و راه و رسم هرکس را مقصد خود می‌داند.
    تو به هر صورت كه آیی بیستی
    كه منم این، و الله آن تو نیستی
    چون در اولین موقعیت جدید باز خودِ دیگری را برای خود انتخاب می‌کنی، نشانه‌اش هم این‌که از تنهایی‌ها که بهترین شرایط ارتباط انسان با خودش است، سخت فرار می‌کنی.
    یك زمان تنها بمانی تو ز خلق
    در غم و اندیشه مانی تا به حلق
    علاوه بر آن، هیچ‌گونه شخصیت واحدی نداری.
    مرغ خویشی، صید خویشی، دام خویش
    صدر خویشی، فرش خویشی، بام خویش
    تو در چنین شرایطی همواره در خیالات خود به‌سر می‌بری، یک زمان خود را مرغی می‌پنداری که می‌خواهند شکارش کنند، در حالی که شکارکننده نیز ساختة ذهن تو است، و یک زمان خود را در دام می‌پنداری و یک زمان خود را از همه برتر می‌بینی و هزاران هزار خیال واهی که همه نتیجة غافل‌شدن از خود حقیقی است.
    راه حل آن است که خود حقیقی را که همان فطرت متصل به حق است، بیابی و متوجه باشی که جانت می‌تواند در دریای حقایق سیر کند.
    گر تو آدم زاده ای چون او نشین
    جمله ذرات را در خود ببین
    چیست اندر خم كه اندر نهر نیست
    چیست اندر خانه كاندر شهر نیست
    این جهان خم است و دل چون جوی آب
    این جهان حجره ست و دل شهر عجاب
    جسم ما رو پوش ما شد در جهان
    ما چو دریا زیر این کُه در نهان
    كه، كه باشد كو بپوشد روی آب
    طین كه باشد كو بپوشد آفتاب
    گفتیم كه «خودگم‌كردن» اقسامی دارد، آدم‌ها گاهی با تصور دیگران به جای خود، خود را گم كرده و متوجه نیستند، و یا گاهی متوجه خودْ گم‌كردنِ خود شده اند ولی راهِ پیداکردن و رسیدن به خود حقیقی را گم كرده اند، و یا گاهی راه‌یافتنِ خود را می یابند، ولی به جای عبور از راه، مشغول راه می شوند و از مقصد باز می مانند در حالی‌که: «سوارْ چون‌که به منزل رسد پیاده شود» ولی اگر منزل گم شود، دائماً روی اسب سوار است و می تازد و مقصدش تاختن می شود.


    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  10. Top | #99

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    تنها یك راه !


    انسان فقط از دریچه «خودش» می تواند همه حقیقت را ببیند. در همین رابطه امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند:
    «لَا تَجْهَلْ نَفْسَكَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَیْ ءٍ»(128)
    به خود جاهل مباش زیرا که جهل به خود جهل به همه‌چیز است.
    وقتی معلوم شد نشناختن درست خود برابر است با نشناختن همه‌‌چیز، حالا اگر انسان برای خودش، یک خودِ دروغینی باشد، در این صورت بدون آن‌که خود بداند به همه‌چیز جاهل است و همه‌چیز را دروغین می بیند، و اگر خودش را درست بشناسد، همه چیز را راست می بیند. انسانی كه خود را گم کرد، خودش برای خودش دروغ می شود، لذا از پنجرة بسته وجود خود هیچ‌چیزِ بیرون خود را درست نمی بیند.
    امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: «عَجِبْتُ لِمَنْ یَجْهَلُ نَفْسَهُ كَیْفَ یَعْرِفُ رَبَّهُ»(129) در تعجبم از کسی که به خود جاهل است چگونه می‌تواند پروردگار خود را بشناسد. و نیز می‌فرمایند: «اَعظمُ الْجهلِ جَهْلُ الانْسانِ اَمْرَ نَفْسِه».(130) بالاترین جهل و نادانی، جهل انسان به خودش است. در مقدمه عرض شد؛ «اگر خودت را درست ببینی از پنجره «خودت» می توانی ملكوت را ببینی» و دیدن ملكوت یعنی دیدن حقیقت و جنبة باطنی هرچیز. بنابراین تنها راهِ یافتنِ حقیقت، یافتن «خود» است و به همین علت هم راه بسیار دقیقی است، چون باید انسان بتواند با جنبة مجرد خود روبه‌رو شود، جنبه‌ای که فوق اسم و رسم و جنس است. گفت:
    وه! چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
    کی بدانم مرا چنان که منم
    در اوج بی‌رنگی و بی‌نشانی، خودِ ما فقط خود ما هستیم، نه چیز دیگر. حالا اگر خودمان را نبینیم، چیز دیگری را به جای خودمان، خودمان تصور می‌کنیم، ولی اگر بتوانیم خودمان را درست ببینیم مسلّم چیز دیگر را جای خودمان نمی‌بینیم و لذا می‌توانیم با خودمان مرتبط باشیم و از خودْ پنجره‌ای به سوی عالم معنی و معنویت بگشاییم. زیرا که امام علی(ع) فرموده‌اند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَه جاهَدَها وَ مَنْ جَهِلَ نَفْسَها اَهْمَلَها»(131) هرکس خود را شناخت آن را به تلاش می‌گیرد تا به سوی نورانیت بکشاند و هرکس به خود جاهل بود، خود را رها می‌کند تا در پستی‌ها غرق شود. از جلسه چهارم تا هشتم این سلسله بحث‌ها سعی در بیان همین نكته بود. و دقت و تأمل بسیاری لازم است تا برای ما روشن شود باید خود را دید، و این‌که متوجه شوی خودت، فقط هستی. اگر بعد از تأمل در بحث‌های گذشته باز سؤال كردی من چیستم؟ تأمل در بحث‌های گذشته را دوباره شروع كن. اگر من بگویم خودت فقط هستی و شما در ذهنتان این سؤال آمد كه چه هستم، باز این سؤال نشان می دهد كه هنوز درس را متوجه نشده اید چون به جای نظر به هستی، باز به دنبال چیستی می‌گردی.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. Top | #100

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    آنچه در شخصیت انسان پایدار است


    خودت فقط هستی و اصلاً چیستی نداری. یعنی اگر خودت را درست ببینی، می بینی تو فقط هستی، بدنت و شغل و مدرک و اطلاعاتت، خودت نیستند. بدون بدن هم باز خودت، خودت هستی. شما در خواب، بدنتان را ندارید ولی خودتان هستید، پس بی بدن هم هستید. شما نه زن هستید و نه مرد، زن و مرد بودن مربوط به بدن است، ربطی به هستی شما ندارد، شما فقط هستید. خودتان ماوراء علوم تجربی که کسب کرده‌اید و فن و شغلتان، خودتان هستید. شاید تجربه کرده‌اید وقتی در یك حادثه خطرناك هول می شوید بسیاری از علوم و اطلاعات و فنون از یادتان می رود در حالی که باز در آن حال، خودتان، خودتان هستید. در قرآن آمده است كه دوران پیری را برایتان گذاشتیم تا بفهمید این علومِ شما مال این دنیاست. شاید دیده اید كسانی كه عمرشان طولانی می شود، گاهی اسم خودشان را هم فراموش می كنند. انسان به هنگام مرگ تمام چیزهایی را كه یاد گرفته بود از یاد می‌برد. یک فیزیكدان، موقع مرگ تمام آنچه را خوانده است فراموش می كند. آنچه می ماند فقط عقاید انسان است، چه عقاید موحّدانه و چه عقاید مشركانه. عقیده یعنی چیزی كه به قلب انسان گره می خورد، و برای این‌كه حقایق دینی عقیدة ما شود باید از طریق قلب بتوان به آن‌حقایق رسید و سپس با تکرار دستورات دین، که بر اساس آن باور قلبی است، توجه به آن حقایق را جزء شخصیت خود نمود. علم با ذهن مرتبط است و عقیده با قلب ارتباط دارد، و لذا كسی كه هول می شود علمش را از یاد می برد ولی دینش اگر قلبی شده باشد از یادش نمی رود، اتفاقاً دینش بیشتر به یادش می ماند و در همان لحظه بیشتر می گوید: خدا، خدا. چون انسان وقتی عوامل غفلت از خود، از جمله بدن را در پیش خود ندارد، عقیده‌اش بیشتر ظاهر می شود. خلاصه آنچه از یاد شما می‌رود و شما از آن جدا می شوید، از جمله علوم و فنون و مهارت‌ها، شما نیستید، شما آن روحیه و خصوصیاتی هستید که با شخصیت شما گره خورده و جزء عقیدة شما شده است، حال چه آن عقیده الهی و توحیدی باشد و چه مشرکانه و ظلمانی.
    آری! عرض شد که دوران پیری نمونة خوبی است و روشن می كند چه چیزهایی مال ما نبوده است. قرآن می فرماید:
    «وَ مِنْكُم مَنْ یُرَدُّ اِلی اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَیْلا یَعْلَمُ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیئاً»(132)
    از شما عده‌ای در حالی که عمرشان طولانی است در بین شما می‌مانند، تا هیچ چیز از علم‌هایی را كه داشتند در آن حال ندانند و همه از یادشان برود.
    چون این علوم اطلاع از فنون و ابزارهایی بود که در زندگی از آن‌ها استفاده می‌کردند و لذا آن اطلاعات عارض بر جانشان بود و مثل عقاید از عمق جانشان نبود.
    در بحث آشتی با خدا اگر این موضوع روشن شود كه خودمان فقط خودمان هستیم، دری از باغ معرفت در جانمان باز می شود و إن‌شاءالله می‌توانیم دائم خـودمان كتـاب خود‌مان را -که همان جانمان باشد- ورق بزنیم.(133





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 10 از 14 نخستنخست ... 67891011121314 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi