و آنگاه دانههای بیشتر را بر سر آن ریخت که خطش زیباتر مینمود!
خانم!
سپاس شما را،
و ستایش فاطمه را،
که دانستمی چه باید نمودن!
بیش از این به مزاحمت نخواهم بود،
اما، یادتان باشد،
فردا،
بایست،
از علی گوئید،
و انکه چرا به خلافت...!
دخترم!
من که باشم،
که توانم، از علی گفت!
علی دست خدا بود،
علی مست خدا بود،
علی را چه بنامم؟
علی را چه بخوانم؟
ندانم، ندانم
[ صفحه 125]
ثنایش نتوانم، نتوانم!
خدا خواست که خود را بنماید،
در، جنت خود را به رخ ما بگشاید،
علی را به همه خلق نشان داد،
علی رهبر مردان صفا بود،
علی آینه پاک خدا بود،
علی مرهم دلهای خراب است،
ره کوی علی راه صواب است،
علی گر چه خدا نیست،
ولیکن ز خدا نیز جدا نیست،
برو سوی علی تا که وفا را بشناسی،
ببر نام علی تا که صفا را بشناسی،
اگر آینه خواهی که ببینی رخ حق را،
علی را بنگر تا که خدا را بشناسی،
چه گویم سخن از او؟
که نگنجد به بیانم!
ندانم که سخن را به چه وادی بکشانم؟!
ندانم، ندانم!
نتوانم نتوانم [34] .
[ صفحه 127]
بنچاق فتنه




