– محبوب، چه قدر رنگت زرد شده! پژمرده شده ای!
با این تصور که چون ساس ها بدنش را تکه پاره کرده اند از پسرخاله دلگیر است و با من همدردی خواهد کرد، درد دلم باز شد، زدم زیر گریه و گفتم:
– از دست رحیم.
– رحیم؟ مگر چه کار کرده؟
هق هق کنان گفتم:
– چه کار کرده؟ شب ها می رفت سراغ کوکب.
گفتم و پشیمان شدم. مادرشوهرم چشم ها را دراند:
– وا، چه حرف ها! حالا دیگر برای ما رنگ در می آوری؟
– رنگ نیست خانم. چه رنگی؟ ننگ است.
با خونسردی گفت:
– نه جانم. خیال کرده ای. نه رحیم این کاره است، نه کوکب.
– خودم دیدم خانم. من که بچه نیستم. شب ها تا صبح بیدار بودم.
– خوب، اگر راست می گویی می خواستی بروی یقه اش را بگیری و از بغل او بکشی بیرون. چرا نرفتی؟ می خواستی بروی آبروی هر دو را بریزی.
راست می گفت. چرا نرفتم؟ چون ممکن نبود. فکر آن هم برای من ثقیل بود. هرگز نمی توانستم. قادر نبودم چنین کاری بکنم.
– می ترسیدم پدر کوکب بیاید و خون به پا شود.
– نه جانم. می ترسیدی مجبور بشود او را عقد کند.
– عقدش کند؟ این آشغال را؟ مگر من مرده باشم که او را عقد کند.
اعتراض می کردم و از دست خودم در عذاب بودم. برای چیزی می جنگیدم که دیگر برایم ارزشی نداشت و با این همه دلم می خواست پیروز شوم.
– چرا نباید عقدش کند؟ چرا ناراحت می شوی؟ مگر او ناراحت شد که تو آمدی نامزدش را از چنگش در آوردی؟ مگر تو رحیم را قر نزدی؟
– من قر نزدم. خودش او را نمی خواست. حالا که از من سیر شده، دنبال قر و اطوار این زنیکه افتاده.
خودم از کلمات سبکی که از دهانم خارج می شد، از سر و کله زدن با این زن، از خودم تعجب می کردم. می دیدم که قدم به قدم در مرداب فرو می روم و باز نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم. با خنده گفت:
– چه طور قر و اطوار برای تو خوب بود، برای کوکب بد است؟ خب، همه چیز خوب را می خواهند. پسرم خوشگل است. خوش بر و رو است. زن ها و دخترها ولش نمی کنند. تقصیر او چیست؟ چه طور برای تو خوب بود، برای کوکب اخ است؟ هرکس پول ندارد، دل هم ندارد؟
از جا بلند شدم:
– تا من باشم دیگر برای شما درد دل نکنم. من همین امروز تکلیفم را با رحیم روشن می کنم.
مثل شیر غران در اتاق تالار بالا و پایین می رفتم. مادرش در حیاط می رفت و می آمد و غرغر می کرد. پسرم ولو بود. گاهی دنبال مادربزرگش می دوید و گاه به سراغ من می آمد. از رفتار ما سر در نمی آورد. در باز شد و رحیم وارد شد و خطاب به مادرش گفت:
– رفتند. حالا خیال راحت شد؟
مادرش گفت:
– چرا خیال من راحت بشود؟ خیال خانمت راحت تر شد. بیا ببین از صبح تا به حال چه قشقرقی راه انداخته!
رحیم گفت:
– غلط می کند.
خشمناک پله ها را دو تا یکی طی کرد و بالا آمد. هوا لطیف و بهاری بود. بوی بهار می آمد. در اتاق را به هم زد و وارد شد.
رو به روی من ایستاد و گفت:
– آخر بگو ببینم حرف حساب تو چیست؟
پرسیدم:
– راستی راستی نمی دانی چیست؟ خجالت نمی کشی؟
– چه کار کرده ام که خجالت بکشم؟ آدم کشته ام؟
– خیال کردی من احمق هستم؟ نفهمیدم شب ها کجا می رفتی؟
حتی رغبت نمی کردم اسم او را بر زبان بیاورم. انتظار داشتم رحیم حاشا کند. ثابت کند که اشتباه کرده ام. ولی او با خونسردی گفت:
– خوب، رفتم که رفتم. خوب کردم که رفتم. حالا چه می گویی؟
با چشمانی که می خواست از حدقه بیرون بزند، به او نگاه کردم و فریاد زدم:
– رفتی که رفتی؟ حیا نمی کنی؟ زنت را گذاشته ای رفته ای معلوم نیست کجا! تازه گردن کلفتی هم می کنی؟ به تو نگفت برو گمشو؟
– نه که نگفت. خاطرم را می خواهد.
پشت به او کردم و ادایش را درآوردم:
– خاطرم را می خواهد. بس کن رحیم، شرم نمی کنی؟ این زن خجالت نکشید؟ حیا نکرد؟
– مگر تو خجالت می کشیدی؟ تو هم که مثل او بودی!
– مگر چه کار کردم؟ به اتاقت آمدم؟
– آب گیر نیاوردی، وگرنه شناگر ماهری بودی.
تیر به هدف خورد. آه از نهادم برآمد. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. گفتم:
– راست می گویی. لیاقت زن پست فطرتی مثل من شوهری مثل توست.
صدایش به فریاد بلند شد:
– زبانت دراز شده؟ هار شده ای؟ چی شده؟ چه از جانم می خواهی؟
چشمانش دریده، مثل حیوان نری بود که ماده اش را از او جدا کرده باشند.
آه که چه قدر از جزء جزء بدن او و از آن دست های زمخت و بدقواره نفرت داشتم. آیا این همان رحیم بود؟ گفتم:
– هیچ. از جانت هیچ نمی خواهم. برو هر غلطی می خواهی بکن. دیگر نمی خواهم حتی ریختت را هم ببینم.
مادرش سر رسید:
– پس می خواهی ریختش را نبینی؟ زیر سرت بلند شده؟
رو به رحیم کرد.
– اگر دو تا بچه دیگر توی دامنش گذاشته بودی، این طور زبان در نمی آورد. زن اگر اسیر بچه نباشد، هوایی می شود. اگر هر روز مجبور باشد کهنه عوض کند و کثافت بشوید، دیگر فرصت نمی کند هزار ننگ به کس و کار شوهرش ببندد و شوهرش را حاضر و غایب کند.
با حرص به حیاط رفت تا پسرم را آرام کند. از پنجره گفتم:
– خانم، شما دخالت نکنید. احترام خودتان را حفظ کنید.
باد بهار با لبه دامنش و گوشه های چارقدش بازی می کرد. من بهار را احساس نمی کردم. بوی پیچ امین الدله را احساس نمی کردم. لطافت این فصل و شکوه طبیعت را نمی دیدم. به سوی پنجره چرخید و گفت:
– تو احترامی هم باقی گذاشته ای؟ من که می دانم دلت از کجا پر است. می دانم چرا بهانه می گیری. می خواهی رحیم برود توی نظام. دلت برای او نسوخته. فقط می خواهی او لباس نظامی بپوشد. چکمه به پا کند. شمشیر ببندد و صاحب منصب شود تا تو هم بتوانی پیراهن کرپ بپوشی و به این و آن فخر بپوشی. نترس، پیراهن کرپ داشین را که دوخته ای. صاحب منصبش را هم پیدا می کنی. آن قدرها هم بی دست و پا نیستی.
دست ها را با استیصال بلند کردم و گفتم:
– وای، خدایا.
ازهر طرف در محاصره افتاده بودم. حالا گناهکار هم شده بودم. رحیم مثل خرس تیر خورده از جا کنده شد.
– کو؟ کجاست این پیراهن.
فریاد زدم:
– نکن رحیم. به پیراهنم چه کار داری؟
پیراهنم را خیلی دوست داشتم. آن را پشت پرده به میخی آویخته بودم و رویش چادرنماز کهنه ای کشیده بودم که کثیف نشود.
با چند قدم بلند به اتاق خواب رفت. نتوانستم به او برسم. پرده را کنار زد و پیراهن را برداشت. یقه آن را با دو دست کشید تا پاره کند. زورش نرسید. مثل حیوانی با دندان به جان پیراهن افتاد و بعد با دو دست از دو طرف آن را کشید و پاره کرد و از پنجره توی حیاط انداخت و گفت:
– بیا، این هم پیراهن کرپ داشین. صاحب منصبی مرا هم خواب ببینی





نقل قول
