راه اثبات علم1.نقل .روايات متواترى كه در جوامع حديث شيعه مانند كتاب كافى و بصائر و كتب صدوق و كتاب بحار و غير آنها ضبط شده اين گونه علم را ثابت مى كند.
به موجب اين روايات كه به حد و حصر نمى آيد امام(عليه السلام) از راه موهبت الهى نه از راه اكتساب ، به همه چيز واقف و از همه چيز آگاه است وهر چه را بخواهد به اذن خدا; به كمترين توجهى مى داند.
البته در قرآن كريم آياتى داريم كه علم غيب را مخصوص ذات خداى متعال و منحصر به ساحت مقدس او قرار مى دهد ولى استثنايى كه در آيه كريمه (عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول)(166) وجود دارد نشان مى دهد كه اختصاص علم غيب به خداى متعال به اين معنى است كه غيب را مستقلاً و از پيش خود (بالذات) كسى جز خداى نداند ولى ممكن است پيغمبران پسنديده به تعليم خدايى بدانند و ممكن است پسنديدگان ديگر نيز به تعليم پيغمبران آن را به دست آورند چنان كه در بسيارى از اين روايات وارد است كه پيغمبر و نيز هر امامى در آخرين لحظات زندگى خود علم امامت را به امام پس از خود مى سپارد.
2. عقل. امام (عليه السلام) به حسب مقام نورانيت خود كامل ترين انسان عهد خويش و مظهر تام اسماء و صفات خدايى است و بالفعل به همه چيز عالم و به هر واقعه شخصى آشنا است و به حسب وجود عنصرى خود به هر سوى توجه كند براى وى حقايق روشن مى شود. اين مطالب با برهان عقلى در جاى خود درباره انسان كالم ثابت شده است.
(ما تقرير اين براهين را نظر به اين كه بر يك سلسله مسائل عقلى پيچيده متوقف و سطح آنها از سطح اين مقاله بالاتر است به محل مخصوص آنها احاله مى دهيم).
اين علم تأثيرى در عمل و ارتباطى با تكليف نداردنكته اى كه بايد به سوى آن توجه كرد اين است كه اين گونه علم موهبتى، به موجب ادله عقلى و نقلى كه آن را اثبات مى كند، قابل هيچ گونه تخلف نيست و تغيير نمى پذيرد و سر مويى به خطا نمى رود و آگاهى از چيزى است كه در لوح محفوظ ثبت شده و آنچه قضاى حتمى خداوندى به آن تعلق گرفته است.
ولازمه اين مطلب اين است كه هيچ گونه تكليفى به متعلق اين گونه علم (از آن جهت كه متعلق اين گونه علم است وحتمى الوقوع مى باشد) تعلق نگيرد و همچنين نمى توان در مورد آن از بشر چيزى را مطالبه كرد زيرا تكليف همواره از راه امكان به فعل تعلق مى گيرد و از راه اين كه فعل و ترك هر دو در اختيار مكلف اند; فعل يا ترك خواسته مى شود و امّا در صورت ضرورى الوقوع ومتعلق قضاء حتمى بودن آن، محال است مورد تكليف قرار گيرد.
پس صحيح است خدا به بنده خود بفرمايد فلان كارى را كه فعل و ترك آن براى تو ممكن است و در اختيار تست بكن ولى محال است بفرمايد فلان كارى را كه به موجب مشيت تكوينى و قضاى حتمى من، البته تحقق خواهد يافت و برو برگرد ندارد، بكن يا مكن! زيرا چنين امر و نهيى لغو و بى اثر مى باشد.
و همچنين انسان مى تواند امرى را كه امكان شدن و نشدن دارد، اراده كرده براى خود مقصد و هدف قرار دهد و براى تحقق آن به تلاش و كوشش بپردازد ولى هرگز نمى تواند امرى را كه به طور يقين (بى تغير و تخلف) و به طور قضاء حتمى، شدنى است اراده كند و آن را مقصد خود قرار داده و تعقيب كند زيرا اراده و عدم اراده و قصد و عدم قصدِ انسان، در امرى كه به هر حال شدنى است كمترين تأثيرى ندارد.
مثلاً اگر كسى علم پيدا كند كه اگر سر ساعت فلان از روز فلان در نقطه معينى از فلان خيابان بگذرد، حتماً بر اثر تصادف، كشته خواهد شد (علمى است مشروط و مقيد) البته تا مى تواند در وقت مفروض در نقطه مفروض حاضر نمى شود و از اين راه جان خود را حفظ مى كند و روشن است كه نرفتن او به نقطه خطر اثر علم است.
و اگر علم پيدا كند كه در سر ساعت فلان از روز فلان در فلان نقطه از فلان خيابان شهر حتماً زير ماشين خواهد رفت و اين علم هيچ گونه تخلف ندارد و هيچ تلاشى جلو اين خطر را نمى تواند بگيرد(علم به قضاء حتمى) بديهى است كه اين شخص با وجود علم به خطر براى رفع خطر دست به هيچ تلاشى نخواهد زد، زيرا مى داند كه سودى ندارد و فايده اى نخواهد بخشيد و اين همان است كه گفته شد «علم به قضاء حتمى تأثيرى در زندگى عملى انسان ندارد و تكليف آور نيست». اين شخص با وجود علم به خطر به زندگى عادى خود ادامه مى دهد اگر چه منتهى به خطر خواهد شد و مشمول آيه كريمه (لا تُلْقُوا بِأَيديكُمْ إِلى التَهْلُكَة)نيست زيرا در تهلكه واقع شده نه اين كه خود را به تهلكه انداخته بر خلاف شخص مفروض اولى كه مكلف است تا مى تواند براى نجات از خطر چاره اى بينديشد و خود را به تهلكه نيندازد.



نقل قول
