به داستان زیر توجه کنید:
آقای ملکی در حالی که بسیار خشمگین بود به اسباب بازی های دخترش ساناز که در اتاق پخش شده بود، خیره شد. او چندین بار از دخترش خواسته بود اتاق را مرتب کند، ولی اتاق همچنان به هم ریخته بود. با توجه به اینکه موضوع مرتب کردن اتاق به یک مشکل حل نشدنی تبدیل شده بود و ساناز نمی خواست اتاق را مرتب کند، آقای ملکی تصمیم گرفت به این مشکل خاتمه دهد. او اسباب بازی های دخترش را جمع کرد و به او گفت: «اسباب بازی هایت را بیرون می ریزم، از این پس هم حق نداری بازی کنی».
خانم سالاری با راه حل همسرش مخالف بود. ازاین رو، با یکدیگر صحبت کردند و در مورد گشودن گره مشکل ساناز و ترغیب او به مشارکت در تمیز کردن خانه به توافق رسیدند. آنها متوجه شدند که دستور دادن به ساناز بی فایده است؛ زیرا او نمی داند چه باید بکند و از کجا آغاز کند. گریه کردن او نیز به همین دلیل بود. والدین ساناز به یکی از کتاب های «راهنمای برخورد با کودکان» مراجعه کردند. براساس توصیه این کتاب، همه اسباب بازی ها باید جمع آوری شوند و تا زمانی که قفسه یا مکانی برای آنها تعیین نشده است، در اختیار کودک قرار نگیرد. والدین ساناز اسباب بازی های او را در کیسه ای قرار دادند و به او گفتند: در مقابل هر روزی که اتاق را تمیز کنی، یکی از اسباب بازی هایت را در اختیارت می گذاریم و بدین ترتیب خواسته خود را برای فرزندشان به طور دقیق مشخص و برای آن پاداش تعیین کردند. ساناز هنگامی همه اسباب بازی هایش را به دست آورد که تمیز کردن اتاق و نگهداری اسباب بازی ها را آموخته بود.



نقل قول
