صفحه 13 از 13 نخستنخست ... 3910111213
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 121 , از مجموع 121

موضوع: سه دقیقه در قیامت

  1. Top | #121

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    پنج سال بدون حساب و كتاب؟!

    1. كارهاي خوب، گناهان را پاك ميكند.(قرآن کريم. سوره هود آيه 114)
    گفتم: اين دستور آقا به چه علت بود؟
    همان لحظه به من ماجرا را نشان دادند. در دهه هشتاد و بعد از نابودي صدام، بنده چندين بار توفيق يافتم كه به سفر كربلا بروم. در يكي از اين سفرها، يك پيرمرد كر ولال در كاروان ما بود.
    مدير كاروان به من گفت: ميتواني اين پيرمرد را مراقبت كني و همراه او باشي؟ من هم مثل خيليهاي د گر دوست داشتم تنها به حرم
    بروم و با مولاي خودم خلوت داشته باشم، اما با اكراه قبول كردم. كار از آنچه فكر ميكردم سختتر بود. اين پيرمرد هوش و حواس درست و حسابي نداشت. او را بايد كاملا مراقبت ميكردم.
    اگر لحظهاي او را رها ميكردم گم ميشد.
    خلاصه تمام سفر كربلاي من تحت الشعاع حضور اين پيرمرد شد. اين پيرمرد هر روز با من به حرم ميآمد و برميگشت. حضور قلب
    من كم شده بود. چون بايد مراقب اين پيرمرد ميبودم.
    روز آخر قصد خريد يك لباس داشت. فروشنده وقتي فهميد كه او متوجه نميشود، قيمت را چند برابر گفت.
    من جلو آمدم و گفتم: چي داري ميگي؟ اين آقا زائر مولاست. چرا اينطوري قيمت ميدي؟ اين لباس قيمتش خيلي كمتره.
    خلاصه اينكه من لباس را خيلي ارزانتر براي ين پيرمرد خريدم. با
    هم از مغازه بيرون آمديم. من عصباني و پيرمرد خوشحال بود.
    با خودم گفتم: عجب دردسري براي ما درست شد. اين دفعه كربلا اصلا به ما حال نداد. يكباره ديدم پيرمرد ايستاد. رو به حرم كرد و با انگشت دست، مرا به آقا نشان داد و با همان زبان بيزباني
    براي من دعا كرد. جوان پشت ميز گفت: به دعاي اين پيرمرد، آقا امام
    حسين 7شفاعت كردند و گناهان پنج سال تورا بخشيدند.
    بايد در آن شرايط قرار ميگرفتيد تا بفهميد چقدر از اين اتفاق خوشحال شدم. صدها برگه در كتاب اعمال من جلو رفت. اعمال خوب اين سا لها همگي ثبت شد و گناهانش محو شده بود.
    آزار مؤمن
    در دوران جواني در پايگاه بسيج شهرستان فعاليت داشتم. روزها و شبها بادوستانمان با هم بوديم. شبهاي جمعه همگي در پايگاه
    بسيج دور هم جمع بوديم و بعد از جلسه قرآن، فعاليت نظامي و گشت و بازرسي و... داشتيم. در پشت محل پايگاه بسيج، قبرستان شهر ما قرار داشت. ما هم بعضي وقتها، دوستان خودمان را اذيت ميكرد م! البته
    تاوان تمام اين اذيتها را در آنجا دادم.
    برخي شبهاي جمعه تا صبح در پايگاه حضور داشتيم. يك شب زمستاني ، برف سنگيني آمده بود. يكي از رفقا گفت: كسي جرئت
    داره الان تا انتهاي قبرستان برود؟! گفتم: اينكه كار مهمي نيست. من الان ميروم. او هم به من گفت: بايد يك لباس سفيد بپوشي!
    من سرتا پا سفيدپوش شدم و حركت كردم. خسخس صداي پاي من بر روي برف، از دور هم شنيده ميشد. من به سمت انتهاي
    قبرستان رفتم! اواخر قبرستان كه رسيدم، صوت قرآن شخصي را از دور شنيدم! يك پيرمرد روحاني كه از سادات بود، شبهاي جمعه تا
    سحر، در انتهاي قبرستان و در داخل يك قبر مشغول تهجد و قرائت قرآن ميشد. فهميدم كه رفقا ميخواستند با اين كار، با سيد شوخي
    كنند. ميخواستم برگردم اما باخودم گفتم: اگر الان برگردم، رفقاي
    من فکر ميکنند ترسيدهام. براي همين تا انتهاي قبرستان رفتم.
    هرچه صداي پاي من نزديكتر ميشد، صدايقرائت قرآن سيد هم بلندتر ميشد! از لحن او فهميدم كه ترسيده ولي به مسير ادامه دادم. تا اينكه به بالاي قبري رسيدم كه او در داخل آن مشغول عبادت بود. يكباره تا مرا ديد فريادي زد و حسابي ترسيد. من هم كه ترسيده بودم
    پا به فرار گذاشتم.
    پيرمرد سيد، رد پاي مرا در داخل برف گرفت و دنبال من آمد. وقتي وارد پايگاه شد، حسابي عصباني بود.
    ابتدا كتمان كردم، اما بعد، از او معذرتخواهي كردم. او با ناراحتي بيرون رفت. حالا چندين سال بعد از اين ماجرا، در نامه عملم حكايت آن شب را ديدم.
    نميدانيد چه حالي بود ، وقتي گناه يا اشتباهي را در نامه عملم ميديدم، خصوصاوقتي كسي را اذيت كرده بودم، از درون عذاب
    ميكشيدم. گويي خودم به جاي آنطرف اذيت ميشدم.
    از طرفي در اين مواقع، باد سوزان از سمت چپ وزيدن ميگرفت، طوري كه نيمي از بدنم از حرارت آن داغ ميشد!
    وقتي چنين اعمالي را مشاهده ميكردم، به گونهاي آتش را در نزديكي خودم ميديدم كه چشمانم ديگر تحمل نداشت.
    همان موقع ديدم كه آن پيرمرد سيد، كه چند سال قبل مرحوم شده بود، از راه آمد و كنار جوان پشت ميز قرار گرفت.
    سيد به آن جوان گفت: من از اين مرد نميگذرم. او مرا اذيت كرد. او مرا ترساند.
    من هم گفتم: به خدا من نميدانستم كه سيد داخل قبر عبادت ميكند. جوان رو به من گفت: اما وقتي نزديك شدي فهميدي كه مشغول قرآن خواندن است. چرا همان موقع برنگشتي؟ ديگه حرفي براي گفتن نداشتم. خلاصه پس از التماسهاي من، ثواب دو سال
    عبادتهاي مرا برداشتند و در نامه عمل او قرار دادند تا راضي شود.
    دو سال نمازي كه بيشتر به جماعت بود. دو سال عبادت را دادم به خاطر اذيت و آزار يك مؤمن!1
    ٭٭٭
    در لابهلاي صفحات اعمال خودم به يك ماجراي ديگر از آزار
    مؤمنين برخوردم. شخصي از دوستانم بود كه خيلي با هم شوخي ميكرديم و همديگر را سركار ميگذاشتيم. يكبار در يك جمع
    رسمي با او شوخي كردم و خيلي بد او را ضايع كردم.
    خودم هم فهميدم كار بدي كردم، براي همين سريع از او معذرتخواهي كردم. او هم چيزي نگفت. گذشت تا روز آخر كه
    ميخواستم برا عمل جراحي به بيمارستان بروم.
    دوباره به همان دوست دوران جواني زنگ زدم و گفتم: فلاني، من خيلي به تو بد كردم. يكبار جلوي جمع، تو را ضايع كردم. خواهش ميكنم مرا حلال كن. من شايد از اين بيمارستان برنگردم.
    بعد در مورد عمل جراحي گفتم و دوباره به او التماس كردم تا اينكه گفت: حلال كردم، انشاءالله كه سالم و خوب برگردي.
    آن روز در نامه عملم، همان ماجرا را ديدم. جوان پشت ميز گفت: اين دوست شما همين ديشب از شما راضي شد. اگر رضايت او را نميگرفت بايد تمام اعمال خوب خودت را ميدادي تا رضايتش را
    كسب كني، مگر شوخي است، آبروي يك انسان مؤمن را بردي.2
    1. امام صادق 7 فرمودند: حرمت مؤمن حتي از كعبه بالاتر است. مصاحبه با
    راوي اين کتاب، بارها به خاطر گريههاي ا شان قطع شد. يادآوري اين خاطرات برايش بسيار سخت بود.
    2. بعدها مطلبي از رسول گرامي اسلام 9 ديدم كه تأثيرگذار بود. روزي آن
    حضرت به کعبه نگاه کردند و فرمودند:
    » اي کعبه! خوشا به حال تو، خداوند چقدر تو را بزرگ و حرمتت را گرامي
    داشته! به خدا قسم حرمت مؤمن از تو بيشتر است، زيرا خداوند تنها يک چيز را از تو حرام کرده، ولي از مؤمن سه چيز را حرام کرده: مال، جان و آبرو، تا کسي
    به او گمان بد نبرد« روضئ الواعظين، ج2، ص293
    حسينيه
    مي خواستم بنشينم و همانجا زار زار گريه كنم. براي يك شوخي بيمورد دو سال عبادتهايم را دادم. براي يك غيبت بيمورد، بهترين اعمال من محو ميشد. چقدر حساب خدا دقيق است. چقدر كارهاي
    ناشايست را به حساب شوخي انجام داديم و حالا بايد افسوس بخوريم. در اين زمان، جوان پشت ميز گفت: شخصي اينجاست كه چهار ساله منتظر شماست! اين شخص اعمال خوبي داشته و بايد به بهشت برزخي
    برود، اما معطل شماست. با تعجب گفتم: از چه كسي حرف ميزنيد؟ يكي از پيرمردهاي امناي مسجدمان را ديدم كه در مقابلم و در كنار همان جوان ايستاده. خيلي ابراز ارادت كرد و گفت: كجايي؟ چند ساله منتظرت هستم. بعد از كمي صحبت، اين پيرمرد ادامه داد: زماني كه شما در مسجد و بسيج، مشغول فعاليت فرهنگي بوديد،
    تهمتي را در جمع به شما زدم. براي همين آمدهام كه حلالم كنيد. آن صحنه برايم يادآوري شد. من مشغول فعاليت در مسجد بودم. كارهاي فرهنگي بسيج و... اين پيرمرد و چند نفر ديگر در گوشهاي
    نشسته بود. بعد پشت سر من حرفي زد كه واقعيت نداشت.
    او به من تهمت بدي زد. او نيت ما را زير سؤال برد. عجيبتر اينكه، زماني اين تهمت را به من زد كه من ابتداي حضورم در بسيج بود و نوجوان بودم!!
    آدم خوبي بود. اما من نامه اعمالم خيلي خالي شده بود. به جوان پشت ميز گفتم: درسته ايشان آدم خوبي است، اما من همينطوري نميگذرم. دست من خالي است. هر چه ميتواني از او بگير.1
    جوان هم رو به من كرد و گفت: اين بنده خدا يك وقف انجام داده كه خيلي بابركت بوده و ثواب زيادي برايش ميآيد.
    او يك حسينيه را در شهرستان شما، خالصانه براي رضاي خدا ساخته كه مردم از آنجا استفاده ميكنند. اگر بخواهي ثواب كل حسينيهاش را از او ميگيرم و در نامه عمل شما ميگذارم تا او را
    ببخشي.
    با خودم گفتم: »ثواب ساخت يك حسينيه بهخاطر يك تهمت؟! خيلي خوبه.« بنده خدا اين پيرمرد، خيلي ناراحت و افسرده شد، اما چارهاي نداشت. ثواب يك وقف بزرگ را به خاطر يك تهمت داد
    و رفت به سمت بهشت برزخي. براي تهمت به يك نوجوان، يك
    حسينيه را كه بااخلاص وقف كرده بود، داد و رفت!



    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

صفحه 13 از 13 نخستنخست ... 3910111213

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi