گفتم (کاپتا) علاوه بر اینکه من طلب تو را تادیه کردم به جبران اینکه تو نسبت بمه ن خوبی نمودی تو را از اربابت خریداری و آزاد خواهم کرد.
زندگی نامه سینوهه ( گریه آورترین واقعه جوانی من)
(کاپتا) گفت تو اگر مرا خریداری و آزاد کنی من هیچ جا ندارم که به آنجا بروم و کسی که یک عمر غلام بوده نمیتواند به آزادی زندگی کند من غلامی هستم یک چشم که باید پیوسته ارباب داشته باشم و بدون ارباب به یک گوسفند یک چشم شباهت دارم که فاقد چوپان باشد و من به تو اندرز میدهم که بی جهت فلز خود را برای خریداری من دور نریز زیرا من از آن تو هستم و تو میتوانی که مرا با خویش ببری.
بعد با یگانه چشم خود چشمکی زد و گفت ارباب با سخاوت، من چون احتیاط از دست نمیدادم هر روز راجع به حرکت کشتی ها از این جا کسب اطلاع میکردم و میدانم که در این زمان یک کشتی از اینجا به طرف ازمیر میرود .
ما متیوانیم که سوار این کشتی شویم و خود را به ازمیر برسانیم و یگانه اشکالی که وجود دارد این است که قبل از حرکت باید هدیه ای به خدایان بدهیم تا اینکه سالم به مقصد برسیم و من بعد از اینکه (آمون) سلب اعتقاد کردم هنوز یک خدای دیگر کشف ننموده ام که به او هدیه بدهم.


نقل قول
