صفحه 15 از 33 نخستنخست ... 511121314151617181925 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 141 تا 150 , از مجموع 324

موضوع: تاریخ انبیاء

  1. Top | #141

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    ادامه داستان و موضوع پوشش خانه كعبه


    شيخ كلينى و صدوق (ره ) با كمى اختلاف ، دنباله داستان را از امام صادق (ع ) بدين مضمون نقل كرده اند: هنگامى كه بناى خانه كعبه به پايان رسيد، براى آن خانه دو در ساختند كه يكى براى ورود و در ديگر براى خروج بود. در ضمن براى آن درها نيز آستانه اى ساختند و حلقه اى نيز برآن آويختند، ولى درها و خانه پرده نداشت . تا اين كه اسماعيل زنى از قبيله حمير گرفت . او زنِ عاقله اى بود وقتى اسماعيل براى تهيه آذوقه به طايف رفت ، اودر مكه بود. روزى پيرمردى را ديد كه با سروروى گردآلود از راه رسيد و از او سؤ الاتى كرد و در ضمن از حالشان پرسيد. او در پاسخ ، خوبى حالشان را به اطلاع وى رسانيد و سپس از حال خصوصى آن زن سؤ ال كرد و او همان پاسخ را داد. به دنبال آن پرسيد: تو از چه طايفه اى هستى ؟
    زن در پاسخ گفت : من زنى از قبيله حمير هستم .
    پيرمرد نامه اى به آن زن داد و گفت : وقتى شوهرت آمد، اين نامه را به او بده ، و خداحافظى كرد و از مكه خارج شد.
    اسماعيل از طايف برگشت و آن زن نامه را به او داد. وقتى خواند گفت : دانستى آن پيرمرد كه بود؟ پاسخ داد: نه ، مرد خوش سيمايى بود كه به تو شباهت داشت . اسماعيل گفت : او پدر من بود.
    زن كه اين حرفت را شنيد گفت : واى بر من .
    اسماعيل گفت : چرا؟ مى ترسى جايى از بدن تو را ديده باشد؟
    زن گفت : نه ! ولى مى ترسم در حق او كوتاهى كرده باشم .
    اين واقعه گذشت تا روزى آن زن به اسماعيل گفت : آيا بر درهاى كعبه پرده اى نياويزيم ؟ اسماعيل گفت :آرى خوب است . به دنبال اين پيشنهاد دو پرده تهيه كردند و بر درهاى كعبه آويختند. زن كه چنان ديد پيشنهاد كرد كه خوب است پرده ديگرى نيز تهيه كنيم و همه ديوارهاى اطراف كعبه را بپوشانيم كه اين سنگ بدنما شده است . اسماعيل با اين پيشنهاد نيزموافقت كرد و آن زن به دنبال اين تصميم از قبيله خود استمداد نمود و پشم زيادى تهيه كرد و زن هاى قبيله مشغول رشتن آن پشم ها و بافتن آن شدند و هر قطعه اى كه حاضر مى شد، به قسمتى از خانه كعبه مى آويختند. وقتى كه هنگام حج و آمدن مردم به مكه شد قسمت زيادى از آن را پوشاندند، اما هنوز بخشى از آن بدون پوشش مانده بود. همسر اسماعيل گفت : خوب است اين قسمت را با حصيرهاى علف بپوشانيم . و همين كار را كردند.
    هنگامى كه اعراب براى زيارت آمدند و آن وضع را مشاهده كردند، گفتند: سزاوارتر آن است كه براى تعمير اين خانه ، هديه اى بياوريم . و پس از آن مرسوم شد كه براى خانه كعبه هديه بياورند. وقتى مقدار زيادى پول و هدايا جمع شد، آن حصير را برچيده و به جاى آن پرده هايى كشيدند. بدين ترتيب تمام خانه كعبه پوشيده شد.
    كعبه سقف نداشت و اسماعيل چوب هايى بدين منظور تهيه كرد و به وسيله آن ها، سقفى بر آن زد و روى آن را با گِل پوشانيد.
    اسماعل و مردم از نظر آب در مضيقه بودند. اين موضوع را به ابراهيم گفتند. او به دستور خداوند مكانهايى را حفر كرد تا به آب رسيد و از اين نظر نيز آسوده خاطر شدند.
    اسماعيل از آن همسرش صاحب فرزندى شد، ولى آن فرزند اولاددار نشد. پس از او چهار زن ديگر اختيار كرد كه خداوند از هر يك چهار پسر بدو داد كه در مجموع صاحب دوازده يا شانزده پسر شد. (342) ولى در اين حديث نام فرزندانش ذكر نشده است .
    اما در كتاب هاى تاريخى آمده كه اسامى فرزندان اسماعيل بدين شرح بوده است : نابت ، (343) قيدار، اءدبيل ، مبسام ، مشماع ، دومه ، مسا، حدار، تيما، يطور، نافيش و قدمه .
    در تاريخ طبرى با اختلاف در نقل ، اين اسامى آمده و گفته كه مادر اين دوازده پسرسيده دختر مضاض بن عمرو جرهمى بوده و نسل عرب به نابت و قيدار مى رسد. (344)
    مسعودى مى نويسد: اسماعيل سيزده پسر داشت كه بزرگ ترين آن ها قيدار بود. (345)
    در بحارالانوار از كتاب قصص الانبياء نقل شده است كه اسماعيل پس از مرگ مادر، زنى از قبيله جرهم گرفت به نام زعله يا عماده و از وى صاحب فرزند نشد. سپس او را طلاق داد و سيده دختر حارث بن مضاض را به همسرى اختيار كرد و از وى صاحب چندين فرزند شد. (346)
    ثعلبى گفته كه سيده دختر مضاض بن عمرو جرهمى بود.
    طبرى هم همين را نقل كرده است ، ولى يعقوبى نام اين زن را حيفاء نوشته است ، (347) واللّه اءعلم .


    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #142

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    اسماعيل صادق الوعد كيست ؟


    در پايان داستان اسماعيل ، بد نيست بحثى نيز درباره اسماعيل صادق الوعد كه در قرآن نامش آمده است بشود، زيرا گروه بسيارى از مفسران و به ويژه مفسران اهل سنت و مورخان آن ها معتقدند كه وى همان اسماعيل فرزند ابراهيم است و مسعودى نيز همين را نقل كرده (348)اما در چند روايت از روايات شيعه ، او را پيغمبر ديگرى دانسته و فرموده اند كه او اسماعيل بن حزقيل بوده به شرحى كه در ذيل خواهد آمد.
    داستان اسماعيل صادق الوعد فقط در يك آيه از سوره مريم آمده كه ترجمه آن اين است :
    و در اين كتاب اسماعيل را ياد كن كه او راست وعده و فرستاده و پيغمبر بود، و چنان بود كه كسان خود را به نماز و زكات دستور مى داد و نزد پروردگار خويش پسنديده بود. (349)
    در دو آيه قبل از اين آيه ، خداوند داستان ابراهيم و اسحاق را ذكر فرموده و سپس نام موسى و هارون را برده و بعد اين آيه است . اين خود شاهدى است بر اين كه اسماعيل صادق الوعد فرزند ابراهيم نبوده وگرنه مناسب آن بود كه نام او نيز دنبال نام ابراهيم و قبل از نام موسى برده شود، نه بعد از آن .
    به هر صورت در رواياتى كه صدوق (ره ) و ديگران از امام صادق (ع ) روايت كرده اند، آن حضرت فرموده اند كه اسماعيل صادق الوعد كه خداوند نامش را در اين سوره برده است ، اسماعيل بن ابراهيم نبوده ، بلكه اسماعيل بن حزقيل است و علت آن كه او را صادق الوعد خوانده اند، اين بود كه با مردى وعده اى گذارد و يك سال تمام در وعده گاه به انتظار آن مرد نشست . (350)
    در حديثى است كه خداوند او را براى هدايت قوم خوش به نبوت مبعوث فرمود و قوم وى در صدد آزارش برآمده و پوست صورت و سرش را كندند. خداى تعالى فرشته اى را به كمك وى فرستاد و آن فرشته نزد وى آمد و بدو گفت : خداى بزرگ مرا به يارى تو فرستاده ، اكنون بگو كه تا با اين مردم چه كنم ؟
    اسماعيل فرمود: مرا به كمك تو نيازى نيست و من در اين مصيبت از ساير پيغمبران الهى پيروى كرده و صبر مى كنم . (351)
    در حديث ديگرى است كه گفت : به فريند پيغمبر آخرالزمان تاءسّى مى كنم . (352)


    امضاء


  4. Top | #143

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    وفات اسماعيل ذبيح و محل دفن آن حضرت



    درباره مدت عمر اسماعيل در هنگام مرگ و مدفن آن حضرت در روايات اختلاف است . اكثر اهل سنت عمر آن حضرت را 137 سال (353) ذكر كرده اند، چنان كه در تورات نيز اين گونه نقل شده است و نيز نقل شده كه محل وفات آن حضرت در فلسطين است ، ولى مورخان عرب ، محل وفات آن حضرت را مكه ذكر كرده و محل دفن او را نيز در حِجر اسماعيل ذكر نموده اند. (354)
    ابن اثير گفته كه عمر اسماعيل چنان كه گفته اند، 137 سال بود و خداوند عرب را از دو فرزند اسماعيل قيدار و نابت پديد آورد. وقتى مرگ اسماعيل فرا رسيد، به برادرش اسحاق وصيت كرد كه دخترش را به عيصو فرزند اسحاق بدهد. وصيت ديگرش آن بود كه گفت : مرا در كنار قبر مادرم هاجر در حِجر به خاك بسپار. (355)
    عمر آن حضرت در برخى از روايات شيعه 137 سال (356) و در روايتى كه صدوق از رسول خدا روايت كرده ، 120 سال ذكر (357) شده است و مسعودى نيز در اثبات الوصيه همين را نقل كرده است . مدفن آن حضرت را عموما همان حجر اسماعيل ذكر فرموده اند. (358)


    امضاء


  5. Top | #144

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    10: اسحاق (ع )

    بشارت به ولادت اسحاق



    فرزند ديگر ابراهيم كه نامش در قرآن كريم ذكر شده ، اسحاق است . در روايات ، اسحاق پنج سال كوچك تر از اسماعيل و محل ولادتش شام است . مادرش ساره همسر رسمى ابراهيم و دختر خاله آن حضرت است .
    داستان بشارت ولادت اسحاق كه به وسيله فرشتگان الهى به ساره و ابراهيم داده شد، در چند جاى قرآن ذكر شده است : سوره هاى هود، حجر و ذاريات ؛ البته در سوره عنكبوت نيز اشاره اى بدان شده است . و در سوره حجر و ذاريات نيز اسحاق ذكر نشده و تنها نام بشارت به ابراهيم يا بشارت به آمدن فرزندى دانا براى آن حضرت ذكر شده .
    و از اين رو درباره فرزندى كه خداوند به آمدنش بشارت داده ، اختلاف است و در بعضى روايات ، بشارت به آمدن اسماعيل ذكر شده ، از اين رو برخى گفته اند كه اين بشارت چند بار اتفاق افتاده است : يك بار اسماعيل ذكر شده ، از اين رو برخى گفته اند كه اين بشارت چندبار اتفاق افتاده است : يك بار به اسماعيل و بار ديگر به اسحاق و شايد سبب آن (چنان كه در برخى از روايات هست ) اين بوده كه خداى تعالى مى خواست اين بشارت را ضمن خبرنابودى قوم لوط به ابراهيم بدهد تا تسليتى براى او باشد، زيرا خبر نابودى ايشان براى ابراهيم خبر ناگوارى بود.
    اما داستان بشارت به ولادت اسحاق در سوره هود با تفصيل بيشترى ذكر شده كه ترجمه آن چنين است :و همانا فرستادگان ما با نويد نزد ابراهيم آمدند و بدو سلام گفتند و او هم سلام گفت و طولى نكشيد كه گوساله بريانى (براى پذيرايى آنان ) آورد، و چون ديد كه دستشان به سوى آن دراز نمى شود آن ها را ناآشنا شمرد و ترسى در دلش جاى گرفت ، فرستادگان بدو گفتند: نترس كه به سوى قوم لوط فرستاده شده ايم ، زنش (در آن حال ) ايستاده بود و بخنديد، ما(به وسيله همان فرستادگان )آن زن را به اسحاق واز پى او با يعقوب مژده داديم ، زن با تعجب گفت : واى بر من چگونه خواهم زاييد با آن كه پيرزنى هستم و اين شوهرم نيز مردى پيروفرتوت است براستى كه اين داستان شگفت انگيزى است ، بدو گفتند: از كار خدا تعجب مى كنى كه رحمت و بركت هاى او بر شما خاندان (شامل ) بوده و براستى كه خدا ستوده و بزرگوار است . (359)
    خداى تعالى چند تن از فرشتگان را - كه برخى از مفسران آن ها را نه تا يازده نفر ذكر كرده اند و جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل نيز از آن ها بودند- ماءمور نابودى قوم لوط كرد و به آن ها دستور داد كه ابتدا نزد ابراهيم بروند و ولادت اسحاق را به وى بشارت دهند و سپس به دنبال ماءموريت خويش رهسپار گردند.
    علت اين دستور نيز - طبق برخى از تواريخ - آن بود كه ابراهيم بسيار مهمان دوست بود و پيش از اين در حديث كتاب كافى گذشت كه هرگاه ميهمان نداشت به سراغ او از خانه بيرون مى رفت تا ميهمانى بيابد وارد نشده و او ناراحت بود. ناگهان ميهمانانى خوش سيما و زيباروى را مشاهده كرد كه بروى وارد شدند. ابراهيم خوشحال شد و با خود گفت : بايد خدمت كارى اينان را خود انجام دهم . به دنبال اين تصميم برخاست و گوساله اى را - كه مطابق برخى از روايات جز آن در خانه اش چيزى نبود- ذبح كرد و پس از بريان كردن براى ميهمانان آورد. خود نيز در پيش روى آنان نشست و به خوردن غذا مشغول شد.
    اماضمن خوردن ، متوجه شد كه آن ها به غذا دست نمى زنند، از اين رو وحشتى در دلش افتاد و چنان كه برخى گفته اند و در روايتى هم ذكر شده ، ترسيد كه مبادا آن جوانالن نيرومند در دلش افتاد و چنان كه برخى گفته اند و در روايتى هم ذكر شده ، ترسيد كه مبادا آن جوانان نيرومند كه شبانه به خانه او آمده اند، قصد آسيب رساندن به او يا دزدى داشته باشند، امّا وقتى مشاهده كرد كه غذا نمى خورد، دانست كه آن ها فرشته اند، ولى ترسيد كه مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند. به هر حال ترس خود را به آنان اظهار كرد.
    فرشتگان كه دانستند ابراهيم از آن ها بيمناك شده ، خود را به او معرفى كردند و ترس او را برطرف ساخته و ماءموريتشان را به اطلاع وى رسانيدند، سپس مژده ولادت فرزندى دانا را بدو دادند.
    ابراهيم در كمال تعجب گفت :آيا پس از آن كه من پير شده ام (360) واميد فرزند دار شدن در من نيست مرا به فرزندى بشارت مى دهيد؟ (361) فرشتگان گفتند:تو را به حق بشارت مى دهيم . (362) و اين موضوع تحقق خواهد يافت و تو از نوميدان مباش .
    ساره ايستاد بود. وقتى اين بشارت را شنيد، خنديد و چنان كه در حديثى از امام باقر(ع ) نقل شده و برخى از مفسران هم گفته اند، خنده اش از تعجب بود كه چگونه در جوانى كه به اميد بچه دار شدن آن ها اميد مى رفت ، داراى فرزند نشدند و اكنون كه به سن پيرى رسيده اند، خداوند بدان ها فرزندى مى دهد، زيرا از سن ساره در آن وقت - به اختلاف روايات - 98 يا 99 سال گذشته و ابراهيم نيز 100 يا 120 ساله بود.
    ولى فرشتگان گذشته از اسحاق به فرزند او هم - كه نامش يعقوب بود - مژده دادند كه باقى خواهد ماند و داراى فرزند و نسل خواهد شد.
    ساره مانند ابراهيم از تعجب گفت :واى بر من چگونه من داراى فرزندى مى شوم با آن كه پيرزنى هستم و شوهرم نيز پيرى فرتوت است . (363)
    ساره پس از اين بشارت ، به اسحاق حامله شد. پس از گذشت دوران آبستنى ، اسحاق متولد شد و باگذشتن روزها و شب ها اندك اندك بزرگ شد و رونق تازه اى به زندگى آن ها بخشيد.
    از اين جا به بعد در قرآن كريم و روايات اهل بيت - كه اساس نقل ما در اين كتاب است - درباره زندگى و ازدواج اسحاق چيزى ذكر نشده ، ولى در برخى از توايخ چون تاريخ طبرى و كامل و هم چنين در تورات كنونى مطالبى ذكر شده كه صرف نظر از اختلافاتى كه در آن ها به چشم مى خورد، موضوعاتى هم كه شايد مناسب با شاءن انبياى الهى نباشد ذكر شده و چون از نظر ما اعتبارى نداشت بهتر آن ديديم كه از نقل آن ها خوددارى كنيم و به طور اختصار به برخى از آن چه در بحث هاى آينده مورد نياز و هم چنين مورد اتفاق تاريخ نويسان است و با داستان هاى بعدى هم ارتباط دارد، اشاره كنيم .
    نوشته اند كه چون ابراهيم به سنّ پيرى رسيد به لعاذر - كه سرپرستى خانواده او را به عهده داشت - سفارش كرد كه براى پسرش اسحاق از كنعانيان - كه در فلسطين بودند - همسرى برنگزيند و همسر او را از ميان فاميل خود انتخاب كند. لعاذر نيز طبق وصيت ابراهيم رفقه دختر بتوئيل بن ناحور را براى همسرى اسحاق برگزيد و اسحاق از او صاحب دو پسر به نام هاى عيص و يعقوب - كه دوقلو بودند- شد.
    اسحاق ، عيص را بيش از يعقوب دوست مى داشت و رفقه به يعقوب علاقه بيشترى داشت . عيص پس از اين كه بزرگ شد، نزد عمويش اسماعيل رفت ودختر او را كه نامش بسمه بود و به همسرى برگزيد و يعقوب براى ازدواج نزد دايى خود ليان بن بتوئيل رفت و با دخترش ليا ازدواج كرد و از وى صاحب هفت فرزند شد. بعد ليا از دنيا رفت و يعقوب خواهر او راحيل را به همسرى اختيار كرد و يوسف و بنيامين را نيز راحيل براى او به دنيا آورد كه شرح آن پس از اين خواهد آمد.

    امضاء


  6. Top | #145

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    مدت عمر و محل دفن اسحاق و مادرش ساره



    بيشتر مورخان عمر اسحاق را 180 سال (364) نوشته اند، ولى ابن اثير عمر ايشان را 160 سال ذكر كرده است . (365)

    مدفن آن حضرت نيز در حبرون - كه اكنون به شهر خليل الرحمان موسوم است - مى باشد. چنان كه قبر مادرش ساره نيز همان جاست . مورخان عمر ساره را هنگام مرگ 127 سال نوشته اند.

    امضاء


  7. Top | #146

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    فرزندان و زنان ديگر ابراهيم (ع )



    در قرآن كريم از ساير فرزندان ابراهيم نامى برده نشده و در روايات اهل بيت نيز چيزى نيافتيم ، ولى در تاريخ طبرى و كامل ابن اثير نام دو فرزندان ديگرى نيز براى ابراهيم ذكر شده است :
    يكى زنى است به نام قطوار (يا قطوره ) دختز يقطان (يا يقطن ) كه گفته اند: ابراهيم پس از مرگ ساره با وى ازدواج كرد و آن زن ، شش فرزند براى ابراهيم به نام هاى زمران ، يقسان ، (366)، مديان (367)،مدان ، يسبق (368) و سرح (369) آورد. كه نام اين زن و فرزندان او در تورات نيز (صحاح 25 از سفر تكوين ) نقل شده است . طبرى و ابن اثير گفته اند: مردم مدين و قوم شعيب پيغمبر از فرزندان همين مدين فرزند ابراهيم هستند. (370)
    همسر ديگرى را كه طبرى و ابن اثير به نقلى براى ابراهيم ذكر كرده اند، زنى است به نام حجور (ياحجون ) دختر اءرهير(يا اهير) (371) و طبرى نقل كرده كه از آن زن نيز خداوند پنج پسر به نام هاى : كيسان ، شورخ ، اءميم ، لوطان و نافس به ابراهيم عنايت كرد.

    امضاء


  8. Top | #147

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    11: لوط(ع )


    در داستان مهاجرت ابراهيم از زادگاه خود اءوركلده ، اشاره شد كه لوط از كسانى بود كه به ابراهيم ايمان آورد و همراه وى به فلسطين مهاجرت كرد.

    در نسب لوط و نسبت وى با ابراهيم اختلاف است . جمعى او را برادر زاده ابراهيم يعنى فرزند هاران بن تارخ مى دانند. قول ديگر آن است كه گفته اند: لوط پسرخاله ابراهيم و برادر ساره همسر آن حضرت بوده ودر چند حديث نيز - كه پيش از اين ذكر كرديم - اين قول نقل شده است . برخى هم مانند مسعودى لوط را خواهر زاده ابراهيم دانسته و مى گويند: ابراهيم دايى لوط بوده است .
    از وضع زندگى لوط قبل از مقام رسالت و ماءموريت به تبليغ مردم شهر سدوم و شهرهاى مجاور آن ، در قران و رويات به طور مشروح ، چيزى ذكر نشده جز آن كه در روايت نوادر راوندى از امام هفتم از پدرانش از رسول خدا روايت شده كه آن حضرت فرمود: نخستين كسى كه در راه خدا جهاد كرد، ابراهيم خليل بود كه چون لوط به دست روميان اسير شد، آن حضرت از شام بيرون رفت و لوط را از اسارت نجات بخشيد.

    اما در تورات نقل شده كه لوط پسر هارون و برادر زاده ابراهيم بود و با آن حضرت از اءوركلده بيرون آمد و با وى به كنعان و مصر سفر كرد. پس از بازگشت از مصر وقتى ميان شبانان وى و شبانان ابراهيم زد و خورد در گرفت ، لوط از ابراهيم جدا شدو كمى بعد به دست مهاجمان اسير گرديد و ابراهيم او را از اسارت نجات داد.


    امضاء


  9. Top | #148

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    شهرهاى قوم لوط و اعمال آن ها


    نام لوط در 14 سوره از قرآن كريم ذكر شده كه در 11 سوره از آن ها نام قوم او و بحث و گفت وگوى آن حضرت با آن ها نيز به اجمال و تفصيل آمده است . آن 14 سوره عبادت است از: اعراف ، هود، انعام ، حج ، شعرا، حجر، نمل ، عنكبوت ، ص ، ق ، قمر، تحريم ، انبياء و صافات و به جز صافات ، تحريم ، و انعام ، در سوره هاى ديگر نام قوم لوط نيز ذكر شده است .
    براى فهم آيات رواياتى كه در اين زمينه رسيده و نيز طريقه استدلال آن حضرت با قوم خود، احتياج به دانستن وضع اجمالى آن مردم و اعمال و رفتارشان داريم ، از اين رو لازم است اشاره اى به زندگى قوم لوط و شهر و ديار آن ها و موقعيت لوطِ پيغمبر ميان آن ها بشود.
    درباره شهر و مسكن قوم لوط در تواريخ و هم چنين در روايات اختلاف است . معروف است كه آن ها در شهرى به نام سدوم در سرزمين فلسطين و مابين مدينه و شام سكونت داشتند و لوط پيغمبر نيز در همان شهر سكونت داشت ، اما در حديثى كه كلينى (372) و صدوق (ره ) (373) روايت كرده اند، امام صادق (ع ) فرمود: شهرهاى آن ها چهار شهر به نام هاى سدوم ، صديم ، لدنا و عميرا بود.
    طبرسى (ره ) نقل كرده كه قوم لوط چهار شهر داشتند كه مؤ تفكات نيز ناميده شده است . و آن ها عبارت بودند از شهرهاى سدوم ، عامورا، دوما و صبواءيم كه سدوم بزرگ تر از همه آن ها بود و لوط هم در آن شهر زندگى مى كرد. (374)
    مسعودى گفته است كه آن ها پنج شهر به نام هاى : سدوم ، عمورا، اءدوما، صاعورا و سابورا بود. (375)
    ابن اثير نيز همين را ذكر كرده ، لكن نام شهرها را سدوم ، صبعه ، عمره ، دوما، صعوه گفته است . (376)
    طبرى از قتاده نقل كرده كه شهرهاى مزبور سه شهر بود كه به همه آن ها سدوم مى گفتند. در جاى ديگر آمده كه آن ها پنج شهر بود به نام هاى صبعه ، صعره ، عمره ، دوما و سدوم كه بزرگ ترين آن ها بود. (377)
    اما اعمال زشت و كارهاى بد آن ها بسيار بود كه قرآن به بعضى از آن ها تصريح و برخى را هم به طور اشاره بيان فرموده است . از جمله كارهاى ايشان ، عمل زشت لواط بود كه طبق روايات ، پيش از آن چنين عملى در دنيا سابقه نداشت و نخستين كسى هم كه اين عمل را بدان ها ياد داد شيطان بود، كه به تفصيل خواهد آمد.
    هم چنين آن ها راه زنى مى كردند و مسافران آن چند شهر را به انواع مختلف لخت نموده و اموالشان را به يغما مى بردند و انواع آزارها و رسوايى ها را نسبت به آن ها روا مى داشتند.
    طبرسى (ره ) در تفسير آيه و تقطعون السبيل در سوره عنكوبت ذكر كرده است كه قوم لوط پاى مردم را با عمل زشت لواط از شهرهاى خود بريدند، زيرا هركس را كه از شهرشان عبور مى كرد، او را هدف قرار داده و هر كدام سنگى به طرف او پرتاب مى كرد. هر يك از سنگ ها كه به او اصابت مى كرد، آن مسافر مال كسى بود كه آن سنگ را پرتاب كرده بود. صاحب سنگ مال او را مى گرفت و با او لواط مى كرد و سه درهم نيز به عنوان غرامت از وى دريافت مى كردند و اين حكم قاضى آن ها بود كه چنين حكمى را صادر مى كرد! (378)
    از جمله كارهاى بسيار زشتى كه قرآن در همان سوره با ذكر جمله وتاتون فى ناديكم المنكر يعنى در مجلستان اعمال زشت انجام مى دهيد. كنايه وار بدان اشاره كرده است ، اما اهل تفسير و مورخان تصريح كرده اند، كه منظور همان عمل لواط و ساير اعمال زشت بود كه آشكارا در حضور يك ديگر انجام مى دادند و از هم ديگر شرم نمى كردند.
    خلاصه انواع كارهاى ناشايست را در نهان و آشكار انجامى مى دادند و هيچ شرمى و حيايى از هم نداشتند. طبرسى (ره ) (379) در ذيل همين آيه قولى نقل كرده كه مجالس آن ها مشتمل بر انواع كارهاى زشت و قبيح بود؛ مانند: دشنام و سخنان ركيك ، پس گردنى زدن ، قمار، شلاق زدن ، سنگ پرانى ، نواختن تار و تنبور، كشف عورت و لواط.
    هم چنين طبق نقل طبرى (380) و مورخان ديگر و برخى از روايات ، در حضور يك ديگر و در مجالس علنى ضرطه مى دادند.
    صدوق (ره ) در كتاب خصال از اميرمؤ منان روايت كرده كه شش عمل ميان اين امت ، از اخلاق قوم لوط است : مهر بازى ، تلنگر(ياپرتاب سنگ هاى ريز با سرانگشت به سوى مردم )، جويدن سقز(يا آدامس )، بلند كردن جامه ها به خاطر بزرگى كردن و تكبر، بازگذاشتن تكمه قبا و پيراهن . (381)
    هم چنين از امام باقر(ع ) از رسول خدا(ص ) روايت كرده كه آن حضرت در روايتى فرمود: قوم لوط مردمى بودند كه از غائط و مدفوع و نيزاز جانبت خود را پاك نمى كردند (يعنى غسل جنابت و تطهير نمى كردند). مردمانى بخيل و خسيس به طعام و خوراك بودند. (382)
    عبدالوهاب نجّار در كتاب قصص الانبياء خود، داستانى از قوم لوط نقل كرده كه ستم فراوان و بيدادگرى ميان طبقات مختلف آن ها از اين داستان به خوبى معلوم مى شود. وى مى گويد: در يكى از كتاب هاى عبرى در وصف قوم لوط خواندم كه نوشته بود: زمانى ساره - همسر ابراهيم خليل الرحمان - لعاذر را كه بزرگ غلامان ابراهيم بود به شهر سدوم فرستاد تا از سلامتى لوط براى او خبر بياورد. لعاذر به دنبال دستور ساره به سدوم رفت . وقتى وارد آن شهر شد، مردى جلوى او را گرفت و بدون مقدمه سنگى بر سرش زد و خون زيادى از جاى آن بريخت . سپس همان مرد گريبان لعاذر را گرفته و مدّعى پاداش خود شد و گفت : اگر اين خون ها در بدن تو مى ماند، به تو زيان مى زد و چون من اين زيان را از تو دور كرده ام ، مستحق پاداش هستم . سرانجام پس از گفت وگو قرار شد نزد قاضى شهر سدوم بروند. هنگامى كه نزد وى رفتند، او نيز به نفع آن مرد حكم داد و به لعاذر گفت : بايد مزد اين مرد را بدهى كه سبب شده تا زيانى از تو دور شود و خون تو برزمين بريزد!
    لعاذر كه اين جريان را مشاهده كرد و حكم ظالمانه قاضى و ستم آن مرد را ديد، عصبانى شد و بى درنگ سنگى برداشت و بر سرقاضى زد و سراو را شكست و خون او را بريخت . سپس به قاضى گفت : اكنون آن مزدى را كه من براى ريختن خونت از تو طلبكارم ، به جاى مزدى كه اين مرد سدومى از من طلبكار است به او بده !
    نجّار پس از نقل اين داستان مى گويد:من پيش از اين كه داستان فوق را بخوانم اين شعر معرّى را كه مى گويد:
    واىّ امرى فى النّاس القى قاضيا ولم يمض احكاما لحكم سدوم
    خوانده بودم ولى معناى آن را نفهميده بودم و نمى دانستم منظورش از سدوم در اين شعر چيست و چون اين داستان را خواندم معناى آن را فهميدم . (383)
    بارى داوران سدوم به بى دادگرى مشهور بوده اند و در امثال عرب نيز آمده است كه گفته اند: فلان اجور من قاضى سدوم . يعنى فلان بى دادگرتر از قاضى سدوم است . در ادبيات فارسى نيز در يوسف و زليخاى طغان شاهى آمده است :
    بود داوريمان چو حكم سدوم
    كه در شهر خائن شد آهنگرى
    همانا شنيدستى آن حكم شوم
    بزد قهرمان گردن ديگرى
    از جمله احكام ستم گرانه اى كه از آن ها نقل كرده اند، اين بود كه اگر به كسى ستم مى شد قاضى دستور مى داد چهار درهم از آن شخص ستم ديده به عنوان جريمه بگيرند يا اگر كسى مثلا شكايت مى كرد كه فلان كس گوش خر مرا كنده است ، قاضى مى گفت كه خرت را به او بسپار تا آنقدر نگاه دارد كه گوشش برويد و نيز اگر مردى شكايت مى كرد كه فلانى زمن مرا آنقدر زده است كه بچه انداخته ، قاضى مى گفت كه زنت را به او بده تا نزد خود نگه دارد و خرجش بدهد تا بچه ديگرى از آن مرد بياورد و آن بچه را به جاى بچه خودت نزد تو آورد. به هرصورت مردم آن ناحيه به انواع ظلم ها، انحرافات ، اعمال زشت و كارهاى بيهود و قضاوت هاى ظالمانه آلوده و مبتلا بودند تا اين كه لوط پيغمبر به ميان آن ها آمده و به تبليغ و ارشاد ايشان همت گماشت و رسالت دشوار خود را ابلاغ فرمود.
    امضاء


  10. Top | #149

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    لوط ميان مردم شهر سدوم


    در اين كه چگونه و به چه علت لوط پيغمبر به ميان آن مردم رفت و آيا رفتن آن حضرت بدان شهر به درخواست مردم آن جا يا ساير نواحى بوده يا اين كه لوط از طرف خداى تعالى و ابراهيم خليل ماءمور شد تا براى ارشاد و اصلاح آن مردم به سدوم برود، اختلاف است .
    على بن ابراهيم در تفسير خود روايت كرده است كه ابراهيم در سرزمين شام فرود آمد و مردم آن جا را به پرستش خدا و دين حق دعوت كرد. در هفت فرسنگى او شهرهاى آباد وپُرخيروبركتى بود كه سر راه كاروانيان قرار داشت و هر كس از آن جا عبور مى كرد، از درخت ها و كشاورزى آن ها استفاده مى كرد. اين مسئله بر اهالى آن جا گران آمد و درصدد چاره برآمدند تا اين كه شيطان به صورت پيرمردى نزدشان آمد و گفت : عملى به شما ياد مى دهم كه اگر آن را انجام دهيد، ديگر كسى به شهرهاى شما نيايد! مردم پرسيدند: اين چه كارى است ؟ شيطان گفت : هر كس از اين جا عبور كرد با او لواط كنيد و جامه هايشان را بيرون آوريد. پس از اين دستور، خودش به صورت پسرى زيباروى نزد آن ها آمده و ايشان با وى لواط كردند و از اين كار خوششان آمد. سپس بامردان و پسران ديگر نيز اين عمل را انجام دادند تا به تدريج اين كار زشت در ميانشان رواج يافت و مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا مى كردند.
    مردمِ ديگر (يعنى نيكان از همان مردم ) به ابراهيم شكايت بردند. ابراهيم نيز براى پند و اندرز دادن ، لوط را نزد ايشان فرستاد. وقتى لوط را ديدند از وى پرسيدند: تو كيستى ؟ گفت : من پسرخاله ابراهيم هستم كه پادشاه او را در آتش ‍ انداخت ، ولى آتش در وى كارگر نشد و خدا آن را بروى سرد نمود و او اكنون در نزديكى شما سكونت گزيده است ، پس از خدا بترسيد و اين كارها را نكنيد كه خدا شما را هلاك و نابود مى كند.
    وقتى كه قوم لوط سخنان آن حضرت را شنيدند، جرئت آزار او را پيدا نكردند و از وى ترسيدند و از آزارش دست برداشتند. لوط ميانشان سكونت گزيد و هرگاه شخص غريبى مى ديد، لوط او را از دست آن مردم نجات مى داد تا اين كه با آن ها ازدواج كرد و دخترانى پيدا نمود.
    از متن حديث معلوم مى شود كه رفتن لوط به آن ديار به درخواست يا شكايت مردم بوده است . (384)
    از حديث كلينى كه در روضه كافى روايت كرده (و پيش از اين بخش عمده آن را در احوالات حضرت ابراهيم نقل كرديم )استفاده مى شود كه لوط هنگام ورود به شام در همان شهرهاى سدوم و ميان قوم لوط سكونت اختيار كرد و هنگامى كه ديد مردم به آن اعمال زشت مبتلا هستند، به پندواندرز آن ها اقدام كرد و هم چنان بود تا منجرّ به هلاكت قوم لوط گرديد.
    به هر ترتيب مسلّم است كه حضرت لوط با آن مردم خويشاوندى نداشت و به جز همسرى كه از آن ها گرفت ، ارتباط و نسبتى ميان آن ها نبود و لوط به درخواست مردم يا روى انجام ماءموريت الهى به آن جا آمده بود. از اين رو رسول خدا در حديثى كه صدوق از آن حضرت روايت كرده فرمود: لوط از آن مردم نبود، بلكه ميان آن ها آمده بود و عشيره و فاميلى در بين ايشان نداشت و (چون ديد به آن اعمال دست زده اند) آن ها را به خداى عزوجل دعوت كرد و از كارهاى زشت بازشان داشت ، ولى مردم بدو ايمان نياورده و سخنش را نپذيرفتند. (385)


    امضاء


  11. Top | #150

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    علت شيوع لواط در قوم لوط


    درباره اين كه عمل زشت لواط(و به اصطلاح امروز هم جنس بازى ) چگونه ميان آن ها شيوع يافت - با اين كه مطابق روايات و تواريخ تا با آن روز سابقه نداشت - واين كه علت آن چه بود، اختلاف است كه در صفحات قبل نيز بدان اشاره شد. در حديثى كه كلينى و ديگران از امام باقر(ع ) روايت كرده اند، آن حضرت فرمود: قوم لوط بهترين خلق خدا بودند و شيطان براى گمراهى آن ها پيوسته در تلاش بود و دنبال وسيله اى براى اين كار مى گشت . از كارهاى نيك آن ها آن بود كه براى انجام كار به طور دسته جمعى بيرون مى رفتند و زنان را در خانه ها به جاى مى گذارند. شيطان براى گمراهى آن ها به سراغشان آمد و نخستين كارى كه كرد آن بود كه چون مردم به خانه ها بازمى گشتند، آن چه ساخته و تهيه كرده بودند همه را ويران و تباه مى ساخت .
    مردم كه چنان ديدند به يك ديگر گفتند: خوب است در كمين بنشينيم و بينيم اين كيست كه محصول زحمات و دست رنج ما را تباه مى سازد. وقتى كمين كردند، ديدند پسرى بسيار زيبا روست كه بدان كار دست مى زند و چون از وى پرسيدند: آيا تو هستى كه محصول كارهاى ما را ويران و تباه مى كنى ؟ گفت : آرى . مردم كه چنان ديدند تصميم به قتل او گرفتند و قرار شد آن شب او را در خانه مردى زندانى كنند و روز ديگر به قتل برسانند.
    همان شب شيطان عمل لواط را به آن مرد ياد داد و روز ديگر هم از ميان آن ها رفت . آن مرد نيز آن عمل را به ديگران ياد داد و به اين ترتيب ميان مردم رسوخ كرد تا جايى كه مردان به يك ديگر اكتفا مى كردند و اندك اندك با مسافرانى كه به شهر و ديارشان وارد مى شدند اين عمل را انجام مى دادند. همين كار سبب شد كه پاى رهگذران از آن جا قطع شود و ديگر كسى بدان جا نرود.
    عاقبت كارشان به جايى رسيد كه يكسره از زنان روگردان شده و به پسران روى آوردند. شيطان كه ديد نقشه اش در مورد مردان عملى شده ، سراغ زنانشان آمد و به آن ها گفت : اكنون كه مردانتان براى دفع شهود جنسى به يك ديگر اكتفا كرده اند، شما هم براى دفع شهوت به يك ديگر بپردازيد و بدين ترتيب مساحقه را هب آن ها ياد داد. (386)
    در حديث ديگرى كه صدوق از امام باقر(ع ) روايت كرده آن حضرت علت شيوع اين عمل را ميان آن ها خصلت نكوهيده بخل ذكر فرموده است و به ابوبصير كه راوى حديث و يكى از اصحاب اوست چنين مى گويد: اى ابامحمد، رسول خدا در هر صبح و شام از بخل به خدا پناه مى برد و ما نيز از اين صفت به خدا پناه مى بريم . خداى تعالى فرمود:و كسى كه نفسش از بخل نگه دارى شود، آنان رستگارند. و اكنون سرانجام (شوم ) بخل را به تو خبر خواهم داد. سپس داستان قوم لوط را براى ابوبصير به عنوان شاهد نقل فرمود و گفت : قوم لوط اهل قريه اى بودند كه بخل داشتند و همين بخل باعث درد بى درمانى در مورد شهوت جنسى آن ها شد. ابوبصير گويد: پرسيدم كه چه دردى براى آن ها به بار آورد؟
    فرمود: قريه قوم لوط سرراه مردمى بود كه به شام و مصر سفر مى كردند و وقتى كاروانى بر آن ها مى گذشت ، از آن ها پذيرايى مى كردند. هنگامى كه اين ماجرا ادامه پيدا كرد، از روى بخل و خسّتى كه داشتند، ناراحت شده و در فكر چاره اى افتادند و همان بخل موجب شد كه چون ميهمانى بر آن ها وارد مى شد، با او لواط مى كردند بى آن كه شهوتى به اين كار داشته باشند و تنها اين عمل را با مردم انجام مى دادند تاكسى به ديار آن ها وارد نشود و همين سبب شد كه پاى مسافران از سرزمين آن ها قطع شود و ديگر كسى بدانجا نيايد، اما اين عمل ميان آن ها رسوخ پيدا كرد و سرانجام موجب هلاكت آن ها گرديد. (387)
    در حديثى كه پيش از اين از تفسيرعلى بن ابراهيم نقل كرديم ، چنين بود: وقتى از رفت و آمد كاروانيان ناراحت شدند، در صدد چاره برآمدند. شيطان به صورت پيرمردى نزد آن ها آمده و بدان ها گفت : اگر مى خواهيد ديگر كسى به شهر و ديار شما نيايد، از اين پس با آن ها اين عمل را انجام دهيد. بعد خود به صورت جوانى زيبا روى نزد آن ها آمد و ايشان با او لواط كردند و از اين كار خوششان آمد. كم كم اين عمل ميانشان رسوخ كرد تا جايى كه مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا كردند.
    در احاديث ديگرى هم نظير اين علت ذكر شده است . به هر صورت اين خصلت نكوهيده وسيله اى به دست شيطان داد تا آن ها را به كارى زشت و گناهى بزرگ وادار كند و سبب نابودى آن مردم تيره بخت گردد.

    امضاء


صفحه 15 از 33 نخستنخست ... 511121314151617181925 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi