بیمار می شوم که پرستاریم کنی
خود را زمین زدم که هوا داریم کنی
گفتی تو سنگدل شده ای خب شدم ولی
نزد تو آمدم که قلم کاریم کنی
فریاد من از قلیلی آب و طعام نیست
من جار می زنم که شبی جاریم کنی
من اختیار خویش به دست تو داده ام
حیف است وقف آتش اجباریم کنی

بیمار می شوم که پرستاریم کنی
خود را زمین زدم که هوا داریم کنی
گفتی تو سنگدل شده ای خب شدم ولی
نزد تو آمدم که قلم کاریم کنی
فریاد من از قلیلی آب و طعام نیست
من جار می زنم که شبی جاریم کنی
من اختیار خویش به دست تو داده ام
حیف است وقف آتش اجباریم کنی



| ❤ |
دلم هــــوای تو کرده هــــوای آمدنت
صدای پای تــــو آید صــــــدای آمدنت
بهـــــار با تـــو بیاید به خانه ی دل ما
سری به خانه ی ما زن صفای آمدنت
هنوز مانده به یادم که مادرم میخواند
زمـــان کودکی ام قصـــه های آمدنت
حساب کردم و با حساب خود دیــدم
تمـــام عمــــر نشستم به پای آمدنت
چقـــدر وعده وصل تو را به دل بدهم
چقـــدر جمعــه بخوانم دعــای آمدنت
نیــــامدی و دلــم شکستی ای مــولا
چه نــــذرهـا که نکردم بــــرای آمدنت



| ❤ |
به دنبال تومی گردم نمی یابم نشانت را
بگوبایدکجاجویم مدارکهکشانت را
تمام جاده را رفتم غباری ازسواری نیست
بیابان تابیابان جسته ام ردنشانت را
نگاهم مثل طفلان زیرباران خیره شد برابر
ببینیدتامگردرآسمان رنگین کمانت را
کهن شدانتظارامابه شوقی تازه بال افشان
تمام جسم وجان لب شدکه بوسدآستانت را
کرامت گرکنی این قطره ناچیزراشاید
که چون ابری بِگردم کوچه ای آسمانت را
اَلاای آخرین طوفان بپیچ ازشرق آدینه
که دریابوسه بنشاندلب آتش نشانت را



| ❤ |
ای منجی گل، امام بی رنگ!
ای معنی آسمانی چنگ
من به قر بان نگاه مست تو
بوسه گاه لحظه هایم ،دست تو
ای غریب جاده های سرد من
ساکن پس کو چه های درد من
محو احسا س قشنگت ،مانده ام
واژه ها از چشم مستت، خوانده ام
با نگاه تو چراغان ،گشته ام
همچو چشمت، نورباران گشته ام
همدم شبهای تنها یی شدم
مثل شبهای تو یلدایی شدم
ای سر انجام تمام هستی ام
باده چشمت دلیل مستی ام
من که احساس تو را بو سیده ام
از می تلخ لبت ،نوشیده ام
مرغ رام و سر براهت ،گشته ام
غرق احساس گناهت، گشته ام
دیگر از شهر غز لهایم ،مکو چ
بی نگاهت ، مثنوی ها هیچ و پو چ
از نگاهم خوشه غم را بچین
هستی من ، مستی من را ببین



| ❤ |
بیمار می شوم که پرستاریم کنی
خود را زمین زدم که هوا داریم کنی
گفتی تو سنگدل شده ای خب شدم ولی
نزد تو آمدم که قلم کاریم کنی
فریاد من از قلیلی آب و طعام نیست
من جار می زنم که شبی جاریم کنی
من اختیار خویش به دست تو داده ام
حیف است وقف آتش اجباریم کنی



| ❤ |
این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام
رحم کن بر من و احوال به هم ریخته ام
منم آن عاشــق جامـــــانده ی روز عرفه
سر به زیرم سر اعــمال به هم ریخته ام
آرزو داشـــتم امــــسال بیـایم عــــرفات
گریه دار از غم هر سال به هم ریخته ام
هر دل آشــــفته پی هم نفـــسی می گردد
چند وقتی اســت به دنبال به هم ریخته ام
به گمـــــانم که قــــرار است نبینم رویت
با غمــت خورده رقم فال به هم ریخته ام
درد، بالاتر از این نیـــــست بـــرایم انگار
دوری از توسـت در اقبال به هم ریخته ام
خوش به حال شهــــدایی که سبکبال شدند
به پریدن نرســـــد بال به هم ریخــــته ام
همــــه دلشـــــوره ی من ماه محرم باشـد
مادرت با خــــبر از حال به هم ریخته ام
به تو و گــریه هـــنگام غـــروبت سـوگند
فکـــر جدّ تو و گـــودال به هم ریخــته ام
چه کنم دست خودم نیست دلم بی تاب است
وقــت آوارگی قـــافـــله ی ارباب اســــت
رضا رسول زاده



| ❤ |
بیا كه بیگل رویت بهار میمیرد
دل خزان زده در انتظار میمیرد
تویی قرار دل بیقرار مشتاقان
بیا وگرنه دل بیقرار میمیرد
تمام جادّه گرفته غبار غیبت تو
بیا كه بیتو دلم در غبار میمیرد
صفا نمانده به آیینة زمان حتّی
دل شكسته در این روزگار میمیرد
تو روح جاری عشقی میان باغ غزل
اگر كه عشق نباشد هَزار میمیرد
بیا و شام مرا همچو روز روشن كن
اگر طلوع كنی، شام تار میمیرد



| ❤ |
نشسته ام که بهاری به این خزان بدهی
به غصه های دل من خودی نشان بدهی
دلیل غیبت تو اشتباه های من است
چقدر جای من آقا تو امتحان بدهی؟!
نشسته ام به دعا تا ادامه ی غم را
به ما ببخشی و زین پس کمی امان بدهی
جمعه ها دل من حالت دیگری دارد
چه میشود که به آن عطر جمکران بدهی!
چقدر مانده زمان تا زمان آن برسد
که ما شکسته دلان را دوباره جان بدهی؟
وضو گرفته ام از اشک چشم منتظرم
خودت بیایی و در کربلا اذان بدهی



| ❤ |
به دنبال تومی گردم نمی یابم نشانت را
بگوبایدکجاجویم مدارکهکشانت را
تمام جاده را رفتم غباری ازسواری نیست
بیابان تابیابان جسته ام ردنشانت را
نگاهم مثل طفلان زیرباران خیره شد برابر
ببینیدتامگردرآسمان رنگین کمانت را
کهن شدانتظارامابه شوقی تازه بال افشان
تمام جسم وجان لب شدکه بوسدآستانت را
کرامت گرکنی این قطره ناچیزراشاید
که چون ابری بِگردم کوچه ای آسمانت را
اَلاای آخرین طوفان بپیچ ازشرق آدینه
که دریابوسه بنشاندلب آتش نشانت را



| ❤ |
این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام
رحم کن بر من و احوال به هم ریخته ام
منم آن عاشــق جامـــــانده ی روز عرفه
سر به زیرم سر اعــمال به هم ریخته ام
آرزو داشـــتم امــــسال بیـایم عــــرفات
گریه دار از غم هر سال به هم ریخته ام
هر دل آشــــفته پی هم نفـــسی می گردد
چند وقتی اســت به دنبال به هم ریخته ام
به گمـــــانم که قــــرار است نبینم رویت
با غمــت خورده رقم فال به هم ریخته ام
درد، بالاتر از این نیـــــست بـــرایم انگار
دوری از توسـت در اقبال به هم ریخته ام
خوش به حال شهــــدایی که سبکبال شدند
به پریدن نرســـــد بال به هم ریخــــته ام
همــــه دلشـــــوره ی من ماه محرم باشـد
مادرت با خــــبر از حال به هم ریخته ام
به تو و گــریه هـــنگام غـــروبت سـوگند
فکـــر جدّ تو و گـــودال به هم ریخــته ام
چه کنم دست خودم نیست دلم بی تاب است
وقــت آوارگی قـــافـــله ی ارباب اســــت
رضا رسول زاده
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)