امام حسن (عليه السلام ) شب را با ياران در سابات (مدينه ) ماندند صبح آن شب خواست تا سپاه خود را بيازمايد كه آيا آمادگى براى جنگيدن با سپاه معاويه دارند يا نه دستور داد همه ياران براى نماز اجتماع كنند اين دستور اجرا شد بعد از نماز به منبر رفته پس از حمد و ثنا فرمودند:
آگاه باشيد همانا آن چه موجب اتحاد و بر هم پيوستگى شما است (گرچه آن را نپسنديد) براى شما از پراكندگى بهرت است (گر چه پراكندگى را دوست بداريد) آگاه باشيد آن چه را من براى شما مى انديشم بهتر از آن چيزى است كه خودتان براى خود مى انديشيد بنابراين از دستور من سرپيچى نكنيد و راءى مرا (كه براى شما پسنديده ام ) به : باز نگردانيد.
سپاهيان پس از شنيدن اين گفتار به همديگر نگاه مى كردند و مى گفتند منظور امام (عليه السلام ) از اين سخنان چيست ؟
جمعى مى گفتند سوگند به خدا چنين پنداريم كه امام (عليه السلام ) مى خواهد با معاويه صلح كند گفتگو شدت يافت عده اى از سپاه (كه خوارج بودند) گفتند اين مرد (امام حسن (عليه السلام )) كافر شده در ين وقت گروهى تحريك شدند و به خيمه امام حسن (عليه السلام ) ريختند و آن چه در آن جا بود غارت كردند تا آن جا كه جانماز آن حضرت را زير پايشان كشيدند و بردند و حى ردايش را از دوشش برداشتند.
كوتاه سخن آن كه آن حضرت سوار بر مركب خود شده با جمعى از ياران و پاسداران از آن جا دور شدند وقتى كه به تاريكى ساباط (مدائن ) رسيدند مردى از بنى اسد به نام (جراح بن سنان ) به پيش آمد و دهنه اسب آن حضرت را گرفت و گفت الله اكبر اى حسن مشرك شدى چنان كه پدرت قبل از اين مشرك شد.
و سپس با شمشير كه در دست داشت چنان بر ران آن حضرت زد كه گوشت را شكافت و به استخوان رسيد
امام (عليه السلام ) از شدت درد دست را به گردن ضارب نهاد و با هم به زمين افتادند در اين هنگام يكى از شيعيان امام (عليه السلام ) به نام عبد الله بن خطل جهيد و شمشير ضارب را از دست او گرفت و با همان شمشير او را كشت از اين پس امام حسن (عليه السلام ) در مدائن و در خانه سعد بن مسعود ثقفى كه حاكم مدائن بود بسترى شد و به معالجه پرداخت .
((ترجمه ارشاد مفيد، ج 2، ص 8 و 9)).



نقل قول
