حکایت دوم
مرد نصراني كه با زن مسلماني مرتكب عمل خلافشده بود نزد متوكل آوردند همين كه خليفه خواست بر او حد شرعي جاري كند آن مرد مسلمان گشت.
يحيي بن اكثم گفت:
"اسلام اين مرد، شرك و عمل گذشته او را از بين برد (و ديگر حدي بر او اجرا نبايد گردد). يكي ديگر از فقها گفت: بايد او را سه حد بزنند. و هر يك فتوايي داد تا آن كه متوكل تصميم گرفت از امام استفتا كند. لذا طي نامهاي موضوع را بيان كرد و از حضرت نظر خواست. امام در جواب نوشت:
(بايد آنقدر او را بزنند تا بميرد) اين فتوا به مذاق يحيي و ديگر فقها خوش نيامد، و نپذيرفتند و گفتند: "نه كتاب خدا گواه اين مدعاست و نه سنّت پيامبر آن را تاييد ميكند."
متوكل به امام عليه السلام نامهاي نوشت و در آن يادآور شد كه فقهاي مسلمين فتواي ايشان را نپذيرفتهاند و آن را خلاف كتاب و سنت ميدانند و افزود (پس براي ما منبع فتوا را بيان كن)؟ امام در جواب نوشت:
بسم الله الرحمان الرحيم خداوند متعال درباره كافران ميفرمايد:
فَلَمَا رَأَوا بَأسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللهِ وَحدَهُ وَ كَفَرنَا بِمَا كُنّا بِهِ مُشرِكِين، فَلَم يَكُ يَنفَعُهُم اِيمانُهُم لَمَّا رَأَوا بَأسَنا (مؤمن/ 84 و85)
پس آنگاه كه شدّت قهر و عقاب ما را به چشم ديدند در آن حال گفتند ما به خداي يكتا ايمان آورديم و به همه بتهايي كه شريك خدا ميدانستيم كفر ورزيديم، اما ايمانشان پس از ديدن مرگ و مشاهده عذاب به آنها هيچ سودي نبخشيد.
متوكل اين فتوا (و استنباط از آيه) را پذيرفت و دستور داد تا حكم را بر آن مرد اجرا كنند.





نقل قول
